• فلسطین!


    غزه در آتش کین میسوزد

    شیخ های عربی

    منتطر دالر سبز

    چشم در راه زنی از جرمن

    آرزوی فردا…

    که از چلتار سپیدش

    سایه ای امریکا

    گرمی آتش صحرا را

    بزداید امروز…

    نعمت الله تُرکانی

    21 نومبر 2012

    واردات ما


    در مرز های خمار و بیهوشی

    پرنده ها تلاشی میشوند

    بال کبوتران را میشمارند

    منقار عقابان را قطع میکنند

    ناخن های چلچله را رنگ سرخ میمالند

    و کرگسان را تاج میبخشند

    ***

    واردات ما روشنفکر است

    که بوی اعتراض دارد

    و مزه ای شعور

    زبان سره و ملیت پاک

    که ایمانش دالر است، کلدار و یورو

    و صد هزار سال در تاریخ

    تر و تازه مانده

    ***

    واردات ما وضیعت های تاریخ است

    گذشته های بی آینده

    دیموکراسی های سبز، سرخ و زرد

    سرود های مدرنترین

    تندیس های آزادی

    ساخت نیویارک، لندن و پاریس

    ***

    واردات ما تفنگ است

    نام و ننگ

    انتحار و انفجار

    غیرت و افتخار

    و محموله های کهنه و نابکار

    نعمت الله ترکانی

    3 دسمبر 2012

  • قصۀ تلخ

    به جستجوی کسی
    تمام فاصله ها را پیاده طی کردم
    و هرقدم
    به شعر دلکش دریا و خاک و سیزه و باد
    تمام هوش و حواسم بود
    و هر چه را که نماد وجود آدم داشت
    به ذهن جا دادم
    ***
    غروب شد
    سفرم نیمه ماند و من تنها!
    به غیر چاله و تندیس های تاریکی
    و غوله ای گرگان
    ندیدم و نه شنیدم
    چه قصه ای تلخیست

    نعمت الله ترکانی
    28 سپتمبر 2012

  • غزل

    به قبله روی نمودی ولی  دلت  بیجاست
    بیا به خانه دل روی کن که جای خداست
    هـــزار  بار  اقامــت  کنی  به   نام کسی
    اگر تراست به آن شرک طاعت تو خطاست
    چرا به وقت عبادت نیت کنی فرض است
    سجود ظاهر وباطن درون نفس شماست
    بگـــو کسیکه نداند چیست سجده ای سهو
    نیت به خاطرجرمش به مذهب تو رواست؟
    فـدای ســالک  دنیای  بی   مکافات  ام
    که روح هر چه طریقت بود در او پیداست
    ***
    مـــزن به طعنه مرا شیخ تیغ کفر و بدان
    که ازازل به رهت رفتن ام خدای نخواست

    نعمت الله ترکانی

    20 جولای 2012

  • باغ گل بودن

    لذت انگـــــور فـخـــر آب شیــــرین اش بُود

    حُسن خوبان در وفا و ناز و تمکـــین اش بُود

    عقـــرب از روزیکه میـــآید به دنیا تا که رفت

    زهـــــر پاشیدن به هر جا زادۀ کـــین اش بُود

    دوستی با گــــــرگ مـــیـآرد پشیـــمانی بدان

    چــونکه قتــل گــــوسپندان واجب دین اش بُود

    پسته ای بی مغز میباشد سبُک هر جا که هست

    از کـــجا دارایی او وزن سنگیــن اش بُود

    شیخ اگـــر افسانه گوید یا که پند ســـودمند

    با تعصُب لهـــجه ای هم آن و هم این اش بُود

    ***

    باغ گل بودن بُود زیبایی فصــــل بهـــــــار

    گر چه هر گاهی هجوم دست گلچین اش بُود

    نعمت الله ترکانی

    4 جون 2012


  • غزل

    گفتی خــدا نوشته  به  تقــدیرم  از  ازل

    یک پیاله چای تلخ سیگاری  و یک غزل

    طعـــم خیال  یار و سخن از وصال  او

    شیرین شدن چو لذت ســرشار از عسل

    مغرور فتح  عقل دل وهوش و هم خرد

    سردار  شهر و شیفته و مرد  هر محل

    آئینه  وار  جلوه ای  راه  حقیــقت و…

    روشن نمای  ظاهر هــراصل  از بدل

    با هر فرشته  همدم  و همــراز زندگی

    با  مکــر و حیله های شیاطین درجدل

    ***

    اما  تویی  که  بر سر من داد  میزنی

    تا  بس  کنم  حدیث  و  خیالات مبتذل

    نعمت الله ترکانی

    30 اپریا 2012


  • همینکه شیــــخ نیت بهر هر نماز کند


    برای روز خــــوش خویشتن نیاز کند


    به غیر آنچه به عمرش شنیده در مسجد


    رد سخن به عـیان و به هــر مجاز کند


    اسیر کبر و غرور است و فتـنه اندازی


    سخــــن به کُشتن دلدادگان جواز کند


    به خــلوتی چو رسد کار دیگری دارد


    ولی به مقتـــدیان صحبت از حجاز کند


    ***
    کجاست آتش دورخ که این گنهکاران


    به آن برشته شوند مشت شان باز کند


    نشد که ایت قران به فرق شان بزند


    که دست خود بسر مادرش دراز کند


    دعا کنید عـزیزان که قدر این مــــردم


    به نرخ زردک و یا شلغم و پیاز کند


    به این عبا و قبا و عمامه و تســـبیح


    سرش به دار خــداوند کارســاز کند


    نعمت الله ترکانی
    12 حمل 1379

  • غزل

    بیا صد سال دیگر بر حــریم من امـــارت کن

    و هر چه خواستی با یک نگاه خود اشارت کن

    بسوزانم میان اتش خشم ات… چون نمرود

    و از خاکسترمن قصر هایت را عمارات کن

    منم سرمایه ای مهر و محبت در همه عالم

    حراج ام کن به بازار حریفان ات تجارت کن

    کجای مذهب و دینت،  ترا  وادار  میسازد

    که با یار نخستین روزگار خود شرارت کن

    بیا  بگذار آزادم  پر و بال  مــــــرا  مشکن

    قفس بشکن مرا فارغ  ازین  کنج  اسارت کن

    اگر غیــــر از محبت با تو چیز دیگری دارم

    حلال ات باد هر چه داشتم بردار و غارت کن

    نگو من فتنه  ام ، چون فتنه  پیغمبر  نمیزاید

    تو ناپاکی به اشک چشمهای من طهارت کن

    نعمت الله ترکانی

    4 مارچ 2012

    غزل

    دوباره طلوع کن که شب از از پرتو رویت

    یادی  بُود  از چشم  تو و   خــرمن  مویت

    هم  آسیه  هــم  مــــریم  و هم آمنه  هستی

    درگاه  دعایی  همــــگی  هست  بسویت

    روشن نشود بی تو، جهانی  که   در  آنیم

    آینه   تباری   نظـــــری   هر  که   بسویت

    دانم  که  ترا  هست  نهــــایت  نظر  مهـــر

    هر چــند نبُود   باور دوستــان  دو رویت

    پرورده  ای  شیر  تو بود  عــــالم   و آدم

    قــــربان همه  لطف  تو و خاصۀ خویت

    پیغـــمبر  اگـــر  زاد   ولد  بـود  تـرا  بود

    آراستـــــه  از  حسن  تو و خلق  نیکویت

    چهارم مارچ 2012

  • جهاد فی سبیل الله

    جهــــاد فی  سبیل الله  نـــمودی

    شکایت از هـمه هر جا نمودی

    خـــدا هم شرمش از کار تو آمد

    چو سجده سوی امریکا نمودی

    شهید راه آزادی

    اگــــر دست  خدا  جان کار میکرد

    جهــــان را واژگون صد بار میکرد

    شهـــید  راه  ازادی  شــــدم  چون

    چرا « یانکی» به من ادرار میکرد

    برار

    یکی میــگه  که ما  از  قنـــدهاریم

    دیگـــر میگه که ما اهــــل مزاریم

    نمیگوین  اگـــــر هستیم  مسلمان!

    برای همـــدیگر مــــثل…. براریم

    برادر

    بـــــرادر با بــــرادر …جــــنگ داره

    یکی تـــوپ و یکــی تفـــــنگ  داره

    نمــــیداند  کسی  در  این  مــــــیانه

    کی قلب از گوشت کی از سنگ داره

    فصل ناب یاسین

    یکی میگـــفت از دنیا و از دین

    یکی دیگر ز شهر چین ماچین

    بگوش یک شهـــید راه مردم

    خدا میخواند فصل ناب یاسین

    من و تو

    یکی من میشود آن دیگرش  او

    یکی دیگر بود گم بین این  دو

    مـــن و تو از تبار عاشقــانیـم

    اشارت کن مرا با چشم و ابرو

    بیداد

    سحـــر آه کسی بیــداد  میکرد

    ز جور یک ستم  فریاد میکرد

    لب شیرین و کام گرم خسرو

    شکایت تیشۀ  فرهـــاد میکرد

    طالب

    خدا میــبود اگـــــر همراه طالب

    به  بنیاد  شرر میگـــشت غالب

    خطیب شر و کشتار است و دارد

    به  نام  دین  اسـلامش مــطا لب

    نعمت الله ترکانی

    12 جنوری 2012

  • وصیت

    نمیخواهم پس از مرگم برایم داستان سازید

    به وقت مردن من هر چه میگویم همان سازید

    گنهــــــکارم که در دنیا نکــــــردم قدر یاری را

    مرا پهــــلوی قبر عاشقی یک پاسبان سازید

    ز گوشت و استخوانم خلعت شاهین میخواهم

    برای گــــرگ های بیشه ها تیر و کمان سازید

    گلی پرورده ام در بالکُن خانه ام امســــــال

    بدورش هاله ای پیچیده مصون از خزان سازید

    چنان افسرده ام امشب که فردا نیست در فکرم

    غم هر لحظه ام را قصه ای جور زمــــان سازید

    رسید عمرم به شصت و شاخه ی امید من بشکست

    عزیزان! لذت مهر و وفا…. را گفـــتمان سازید

    ***

    سخنگـــوی شما بودم نشد تا درد دل گویم

    وصیت میکنم!… گر میشود دیگر زبان سازید

    نعمت الله تُرکانی

    11.11.11

  • شب

    اینجاست سرد و خالی همه، ایستگاه شب

    افسرده تر ز حال دل مـــــن، نـــــگاه شب

    خورشید را به بند کشیده است اهریمن

    با مکر و حیله، در خم و هر پیچ و راه شب

    هـــر فتنه ای که میرسد از دور های دور

    گویی که خانه کـــرده، به زیـر کلاه شب

    شبتاب کـــــرم خسته، خــــزد زیر بوته ای

    در یک وجب سیاهی شده نور ماه شب

    خوابم نمیبرد و دلم سخت خسته است

    بیزارم از سیاهی… ازین جلوگاه شب

    نعمت الله تُرکانی

    شب 13 اکتوبر 2011

پیوندها