•  هشتم مارچ

     

    خدا حافظ خداحافظ!

    تا سالی دیگر نامی نخواهم برد

    وتا یک هشت مارچ دیگری

    در گوش هایم پنبه خواهم زد

    و چشمان ضعیف ام

    به درد و رنج زنها بسته خواهد بود

    بلی ! اینست کار من

    اگر شبها صدای نالۀ از دور آمد

    خنده خواهم کرد

    وگر دیدم برای کودکی

    یک مادری جان داد

    بر رویم نمیارم

    اگر مرد مسلمانی

    دلیل آورد

    که زن را بزن…

    اگر مُرد دیگر زن…

    برویش تف نخواهم کرد.

    ***

    خدا حافظ خدا حافظ!

    دیگر از مادرم نامی نخواهم برد

    و تا یک هشت مارچ دیگری

    بگذار بر رویم بخندد

    و من با دلقکان دین

    دکان مصلحت را باز خواهم کرد

    و درآن ناقص الاعقل و ضعیفانرا

    بدست مدعیان نبوت

    و فقیهان جماعت

    بپای دار خواهم برد

    و آنگاه نعره خواهم زد

    من انسان ام من آنسان ام

    که روح ام را به شیر و ناز

    دستی تا به اینجا مختصر کرده

    خدا حافظ  خدا حافظ

     

    نعمت الله ترکانی

    نهم مارچ 2010

  •  

    گل خشخاش

    یک  لحظه  بیا  یار  و انیس   دل  من  باش

    بگــذار  کنم   راز   دل  غمـــــزده  را  فاش

    از این  همه  غوغای  تعصب  جگرم   خون

    صبرم  بسر  آمد  از این  کاسه  و این  آش

    هـر  معرکه  دار  دین  و  دولت  به  قباحت

    در مجمع  ما رقص  کند چون نخود و ماش

    فتوی  خطیبان شده است  بر ســـــر منبر  

    آنکـــس که  کند  ظلم… بود  لایق   پاداش

    گویی که خـــدا  داده  ز یک  مــادر غمخوار

    یک خــیل فــرو مایه  و یک  طایفه اوباش

    ***

    گلزار چه  خالی  شده… از  عطــر  بنفشه

    کشتند به جای گل سوسن گل خشخاش

    نعمت الله ترکانی

    28 فبروری 2010

  • طلب مرگ

    استقبال از غزل حفیظ الله زریر

    زین  شیــخ  های  دل سیه  کینه  توز ما

    فتوا  تمام  میـرسد  از ساز و  سوز  ما

    گویی خـدا  بروی همین  نطفه های  شر

    تاریک کــــرده برسر ما صـبح  و روز  ما

    ریشی خدا داده عنان اش بدست اوست

    ریشخند میــــزنند به دهان و به پوز ما

    عمـــری کشـــیده بر ســـرما چادر سیاه

    در بند صــــد حدیث کشانند  هنوز   ما

    یخ بسته است تمام سطح هر خیال  ما

    فرقی نمیکــند  بهـــــــار  و  تموز  ما

    ***

    از  بارگاه  حـــــق طلب  مــــرگ میکنم

    بر این  تفاله هــــای  غـــــم  لایجوز ما

    نعمت الله ترکانی

    7 فبروری 2010

  •  دیوار سنگی

     

    همه روز و شبـــــم  باشد،  فغــــان و  ناله  و   زاری

    ندارم   غیـــــر درد و غم،  در این مکـــتوب  اظهاری

    من از غربت چه گویم! هر کجا غیر وطن سخت است

    نه بر لب خنــــده  ای آید… نه بر سر شوق   دیداری

    برایم  یک  نفس  از  کابل   زیبـا  بخـــــوان  شعری

    بیار  از  بلخ  بامی  یک  رفیــــقی ،  دوستی،  یاری

    هنــــوز ام  یاد های  سیر  گل  گشت  بهاران   است

    ز پغمان، ز  استالف  و  خیـــــــر خانه*   و  افشاری

    تمام لحظه های من  به شهر « لینز»* * غم بار است

    به چشم  ام  هــــــــر گلی  آید  به  رنگ  بوتۀ  خاری

    هنوزم   از   هرات  و   دوستـــــانم   قصـــه  میگویم

    به  مثل  کـــــودکی  آوارۀ  ای  در  خواب  و   بیداری

    بیاد بامیان  و   بادغــــیس  غور  و  ننگـــــــــــــرهار

    روم  با  خاطـــــــرات  ام  همچو  یک باد  سبکساری

    ***

    نمیدانم   چــرا  روز   ازل  این   قسمـــت  ام    دادند

    که   باشد  بین  ما  ای  همـوطن   از سنگ   دبواری

     

    *   حیرخانه : قسمت شمال شهر زیبای کابل

    * * لبنر : مرکز اتریش علیا ( اوبر استرایش)

    نعمت الله ترکانی

    اول فبروری 2010

  •  

    انگشت ششم       (طرح داستانی)

     

    نمیدانم در کدام منطقۀ شهر ماسکو؛ در یک  اپارتمان به یک خانه چهار نفر زندگی میکردیم. روز ها کار ما دیدن تیلویزیون و قطعه( کارت) بازی بود. گاهی هم میشد که بحث های ازآینده و سرنوشت خود میگردیم.

    روز ها اجازه نداشتیم که از اپارتمان بیرون برایم ویا با آواز بلند صحبت کنیم. هفتۀ یکبار قاچاقبر مواد خوراکی ما را نیمه های شب میآورد. پولیس خیلی خطرناک بود و قاچاقبر ما که یک ایرانی بود پیوسته اخطار میداد!

    ــ اگر گیر پولیس افتادید ما مسوول نیستیم.

    گاهی میشد نیمه های شب  مجید و یاسین دو هم اتاقی ما بیرون میشدند و بعد از ساعتی که میامدند نیشۀ  نیشه بودند. اگر ما خواب بودیم  ما را از خواب کشیده و شروع میکردند به لاف و پطاق. هر کدام به سلیقۀ خود لاف میزد.مجید قرار گفتۀ خودش از تاجیکستان برای رفتن به جرمنی حرکت کرده بود. میگفت پدرم در گذشته از مامورین بلند پایۀ دولت بود. ما در شهر نو کابل خانۀ مجلل داشتیم. ..صنف دوم دانشکدۀ طبابت را خلاص کرده بودم که مجاهدین آمدند واز خیرات سر شان دانشگاه کابل تعطیل و خانه نشین شدم… ما هر چیز داشتیم ولی همه اش بر باد رفت… همه فامیل ما به تاجکستان کوچ کردیم… بعد شرح میداد که در شهر دوشنبه با چند تا دختر تاجیکی ارتباط عاشقانه داشت. رفیق اش یاسین هم درست مثل او لاف میزد و گاهی  من و رازق  را هم تشویق میکرد.

    ــ بابا یازدۀ شب که شد  پولیسی نیست! خیابان ها تقریبا خالی است و رستوران ها خلوت. بیائید شما هم حال کنید… من که پول اضافی نداشتم و رازق هم آدم مذهبی بود و پنج وقت نماز میخواند .

    یکشب که من با رازق تنها بودیم از او پرسیدم:

    ــ راستی نگفتی چرا تا حال زن نگرفتی ؟ کمی شرمنده بطرفم نگاه کرده و آهی کشیده گفت:

    ــ البته قسمت نبود… از او پرسیدم :

    مگر خانوادۀ شما ناتوان و بی بضاعت بودند؟  جواب داد :

    نه! پدرم یکی از زمین دار های کلان منطقۀ  بود… ولی باز هم میگویم گویا قسمت نبود…

    آنشب سخن میان من او به درازا نکشید. و تا دو هفته بعد که یکباره به جانش تب شدیدی آمد و خیال میکنم  به گریپ سختی مبنلا شده بود. در میان خواب و بیداری اش پیوسته نام « عاطفه» را به زبان میاورد. چند روز بعد حالش خوب شد و یکبار با مزاح برایش گفتم :

    ــ من چند بار اسم « عاطفه» را از زبانت شنیدم… با ورخطایی پرسید:

    ــ چه وقت؟! و نمیدانم گفته… گپ را به سوی دیگری دور داد… چند لحظه خاموش بودیم ولی مثلیکه دلش بجوش آمده باشد یکبار گفت:

    ــ راستی تو چه وقت شنیدی که من نام «عاطفه» را به زبان آورده بودم؟ برایش تشریح دادم که وقتی آدم تب شدید داشته باشد. روان آدم به هر سوی میرود و خاطرات گذشته را یکایک بیادش میآورد. تو هم آن شب پیوسته  «عاطفه»  میگفتی… لحظۀ به چرت خود غرق شد و اینبار گفتی عقدۀ دلش را میترکاند؛ این داستان را آغاز کرد.

    من « عاطفه» را دوست داشتم. ما هردو وقتی خورد سال بودیم در یک مسجد قران میخواندیم. آنوقت دوست همدیگر بودیم و بعد با هم عهد بستیم که روزی با هم عروسی کنیم. او مثل فرشته ها بود… ولی پدرم او را نه به من،  بلکه به برادراندر  کوچکترم عروسی کرد. من در خانه انگشت ششم بودم. پدرم  برادران ام و مادر اندرم مرا خیلی بد میدیدند.

    من مادرم را خیلی کم بخاطر دارم. شاید چهار ساله بودم… بیادم میاید که پدرم یکروز در درون خانه آنقدر او را لت و کوب کرد که زیر لگد هایش جان داد. هنوز سالی از مرگ مادرم نشده بود، پدرم زن دیگری گرفت و ازین زن دوم اش شش پسر و دختر داشت. همه از من بد بُر بودند. من در سمت شمال خانه اتاق کوچکی داشتم؛ وقتی  شانزده ساله بودم دیکر با اعضای خانواده نان نمیخوردم. باید به اتاقم میرفتم و هر چه آنان برایم میدادند را میخوردم.   

    یکروز به پدرم پیشنهاد کردم که عاطفه را برایم خواستگاری کند… مرا دشنام گویان تحقیر نمود. از صنف شش مکتب دیگر مرا نگذاشت درس بخوانم باور کن صنفی هایم هر کدام شان حالا داکتر اند مهندس و آموزگار . ولی من  از صبح تاشام باید مثل مزدور روی زمین ها و باغ  پدرم کار میکردم… اما به امید عروسی با عاطفه شکایتی نمیکردم. یکماه بعد شنیدم که مادر اندرم به خواستگاری عاطفه برای برادر اندرم رفته و جواب بلی آورده… از آنروز به بعد صدای دایره و صدای مبارک مبارک خواهران ام بلند بود. شب ها خوابم نمیبرد. از همه چیز بیزار بودم. پدرم هم گویا دنبال بهانه میگشت تا در پیش روی برادران و مادر اندرم  مرا بی آب کند. خلاصه اینکه نمیدانم چطور شد من یکباره خانه و کاشانه را ترک نموده و به ایران فرار نمودم.

    البته داستان او برایم از یکجهت غم انگیز مینمود و آن اینکه میشود پدری اینقدر با پسر بزرگش بی مهر و بی مروت باشد روز ها فکر میکردم.

    بعد از یکماه  به جرمنی رسیدم. در اتریش با «رازق» خداخافظی کردم و او به سمت لندن رفت. در یکی از اردگاه های پناهندگان در شهر هانوور با دوست جدیدی آشنا شدم که اسمش جمیل بود. ضمن یاد آوری از دوران مهاجرت یکروز اسم « رازق» را به زبانم آوردم. جمیل بعد از بیان مشخصات او گفت:

    ــ  « رازق » را من خوب میشناسم. او اهل روستای ما بود. بعد از پدرش تعریف کرد که سود خور و حتی با اولاد هایش ظالم بود. کوتاه و مختصر گفت:

    ــ اما « رازق » حقش را کف دستش گذاشت. پرسیدم چطور؟ پاسخ داد:

    ــ یکروز پدرش را در باغ  شان با چند ضربه بیل به دیار عدم فرستاد و در میان باغ چالۀ کنده او را گور کرد و خودش به ایران فرار نمود. چند روز بعد با یافتن خون های خشکیده در باغ چاله را پیدا کردند و نعش پدرش را بیرون آوردند.

    او همچنانکه از « رازق » تعریف میکرد من فکر میکردم که انگشت ششم چقدر مایۀ رسوایی انسان است.

    نعمت الله ترکانی

    22 جنوری 2010

  •  

     

     

    همدلان عزیز:

    از همین طریق سال میلادی 2010  را به شما تبریک به عرض میرسانم.

     

    عطر شعرم

     

     

     

    روشن  از  خـورشید  میگردد   شبانم

    وقتیکه   نامت   گل  کند  روی  زبانم

    گرم   میسازد  تنم  را  لذت  خـــوشی

    عطــــر شعرم  را  به هر سو میفشانم

    بار  دیگر فال  میگیرم … چه  فالی؟!

    … میشود  روزی  که  باشی  میزبانم؟

    مــریم  از  مــــن  گر   بگیــری  روی

    نیستم  آدم  مثل خارهای  بی  نشانم

    بار دیگر  کی  بود  آیا…  نمی  دانم!

    تا  لبان  ات گرم   گیــرد  بر  دهانم

    ***

    من  تعـمل  پیشه   دارم  سالها  شد

    تا  غــم  هجــر تو از  خود   وارهانم

    نعمت الله ترکانی

    1.1.2010

  • انگشت و ماشه

    دردی  مــرا به  ســـرحد  آزار    میکشد

    یادی!  به  تنــــگنای  شب  تار میکشد

    داروی  دلفـــریب… گل سرخ   مرسلی

    روح  مـــرا  بسوی  علفــزار  میــکشد

    آهـسته میرسد  تب سرخی  بجان  من

    نعــش مـــرا سبک به ســـر دار میکشد

    فردا  جنازه   ام  که  طعــم  دود  میدهد

    هــر جا کلاغ پیر… به  منقـــار میکشد

    مردی  پس از یقین که  مُردم، با  شتاب

    تابوت  را  به  مـــــقبره  ناچـار میکشد

    جائیکه  عشق جــلوه کند، پاسبان شب

     ســـوم خـــطی   بر همـــــه  آثار میکشد

    نقاش  بر زمیــــنۀ  اوراق  کهـــنه  ای

    نقـــش مــــــرا شبانه به  نکرار میکشد

    فــردا دوباره  جار به  هر کوچه   میزند

    نام  مــــرا  به  سر خط   اخبار  میکشد

    ***

    آری  برای  او  چه  بگویم  دریغ و آه!

    که انگشت روی ماشه به یکبار میکشد

    نعمت الله ترکانی

    28 دسمبر 2009

  •  

    با عطر بهار

    در دو بخش 

     با عطر بهار باز می گردی  یار

    سبزینه  سوار، باز میگردی یار

    حالا که هزار  برف ممتد  بارید

    بر سنگ مزار باز میگردی  یار

     

    دوستی  یک مجموعۀ از اشعار فایقه جواد مهاجر را از جرمنی برایم فرستاد. این مجموعه فکرمیکنم بر اساس علاقۀ دوستم به این شاعرۀ جوان  از انترنت جمع آوری شده است. من که جسته و گریخته چند سرودۀ این زن فرهیختۀ وطنم را در سایت های انترنتی خوانده  بودم  گاهی به چنین سروده های  اشنا نبوده ام که  حالا از ایشان میخوانم.

    برداشت ام را به حیث یک خواننده اشعار فایقه جواد مهاجرژمی؛ هر چند در نقد شعر دسترسی کمی دارم اینچنین شرح مبدهم.

     

    حالا بهانه کن دل تنگ شکسته را

    برخیز و باز کن همه در های بسته را

    از روی گیسوان جوانیم باز کن

    گلهای  خون گرفتۀ مرمی نشسته را

    ای بی بدیل خسته! وطندار خامشم!

    پیوند کن تغزل از هم گسسته را

    باور کن آفتاب که نابود میکند

    این ابر غم، گلی که چنین دسته  دسته را  

    سردارسرو های بخاک وطن نهان!

    ایمان بیار دختر شبهای خسته را…

    ***

    از آسمان یخ زده ات ماه میچکد

    آغاز کن به نام دلم این خجسته را

     

    این سروده ضرورت نیست که عنوانی « شهید سرزمین ام» نام گذاری شود. واژه ها فریاد میزنند که گلها چگونه با مرمی های سربی بخون نشسته اند و قد های سرو مانند جوانان، بخاطر آزادی وطن  به خاک رفته اند. و یا:

    عاشقانه بال بال میزندو… بال میشود و سرخ سرخ سرخ بال میزند

    تا همیشه ها رها! مبارکت چنین رهیدنی چنین ــ و … محو میشوی در اوج اسمانه ات

    فایقه جواد شعر را برای شعر نمیگوید. میخواهد امری باز یافته را بدست آورد او برای آیندگان   زبان را ارزش جاویدانگی میدهد. او خصم را میشناسد و شعر را محصول داشته های اجتماعی.  برای شهید در قرن های  الوده با مد تاریخ به موازات یک تغییر اجتماعی میسراید. 

    فایقه جواد مهاجر از موطن اش کابل، از محدودۀ جغرافیایی اش افغانستان، از شهر شهر اش از کوچه و برزن اش، از رود های جاری و کوه های سر به فلک کشیده اش از دختران معصوم وطنش  از سبز، سیاه و سرخ این نماد های تاریخ  میهنش سروده میسازد. خیلی با متانت یک فیلسوف عقاید اش را به قالب شعر در میاورد.

     

    چشمهایت را چنان صحرا و دریا دوست میدارم

    دستهایت را ــ اگر تنهای تنها دوست میدارم

    از دل پردیس «کابل» ساحل «والگا» شب « لبنان»

    سیب را از هرکجا گردد مهیا دوست میدارم

    پیرهن بر تن نمیخواهم ولی در این شرر باران

    شال «کشمیری » ترین درماندگی را دوست میدارم

    دل به« آمو» داده ای  یا «راین» را بوسیده ای حالا

    من زبانت میشوم، گل میکنم با، دوستت میدارم

     رقص گیسوی تو، لرز شانه های من، اگر گردد

    سربه سر سجاده ام از کفرــ حتی ــ دوست میدارم

     نبض خورشیدی، حضوری خاهتابی،  خوب میدانی

     من ترا هرشام تا پایان فردا دوست میدارم

    و یا: 

    ترا شهر خوبم که  بی آسمانی

     پر از مهتابم پر ازمهربانی

     سکوتت پر از شب، شبت بینهایت

     و در زانوانت نمانده توانی

    مرا با پریشانی ات لحظه به لحظه

    به تب میسپاری، به خون میکشانی

     بلندای عشقم ! ترا میشناسم

    غروری که در سینه دارم همانی

     بده دست پر پینه ات را به دستم

    و بر خیز از جا… بلی میتوانی

     

    درین سروده شاعر با این همه اشارات به تمام تاریخ گذری دارد و یک چرحش ادبی را برای  جهانی شدن احساس  به نمایش میگذارد و از همین سبب شاعر شعر اش را به به تمام انسانهای تقدیم میکند که دوست شان دارد. واژه ها مخلصانه ذهنیت شاعر را همراهی میکنند. شاعر واژه ها را به دور محدوده ای که کابل و زادگاه شاعر است میچرخاند و از آن فراتر میرود  و به شمال شرق، جنوب و غرب سیر معنوی دارد. و ازین واژه ها تاریخ  تداعی میشود تاریخ کابل، لبنان،  سواحل ولگا در روسیه و راین در اروپا و کشمیر در هند.  اما کابلی ویران، کابلی نشسته در ماتم عزیزان و کابلی  که گویی در آن اهریمن لانه کرده است و قدرت بر پا خاستن را از او گرفته است. قلبش را سخت می آزارد.

    فایقه جواد مهاجر با تمام جوانی  به عشق میاندیشد. چرا مگر همین عشق نبود که حلاج را تا پای دار برد. اگر عشق به دنیا حکومت کند دیگر تنفری وجود ندارد، دیگر مرز های  جدایی به ابدیت میپیوندد. همه با هم اند و همه از هم اند.

    … صدای باد که میاید به عشق فکر میکنم

    صدای بهم خوردن ورق های دفتر خاطراتم که میاید

    به عشق فکر میکنم

    صدای کاست که بلند میشود

    به عشق فکر میکنم

    ………..

    آری فکر کردن به عشق معجزه نیست. خیلی ساده از شمردن روز های زندگی، از وزیدن باد ها، از بهم خوردن ورق های دفتر خاطرات از شنیدن صدای کودکان و … عشق را میشود درک کرد. و کار شاعر کالبد شکافی است. شکافتن درونمایه های احساس ملتهب  زبان… و فایقه جواد مهاجر خیلی ماهرانه  درین عرصه گام برمیدارد. در سرودۀ گرد باد چه شوریده حالی را دارد:

     

    و دیگر نه دیوار مانده نه خشت

    نه ابر نه باران، نه دهقان نه کشت

    خطرپوش توفان لامذهبند

    دل افسردگان، دختران بهشت

    …..

    زمین غوطه ور در تف هزرگیست

    خزان زنده در ثور و اردیبهشت

    خدا زیر آوار دل مانده است

    خداوند مسجد، خدای کُنشت

    به هرقیمتی دست مارا بگیر

    کسی روی خاک بیابان نوشت

    بلی وقتی گرد باد میاید دیگر دیوار و خشت ، دهقان و کشتی نیست. مصیبت است که دل همه را افسرده و زمین را دستخوش هزرگی میسازد و افسردگی را ببار میاورد و این قلمرو بر پایه احساس قابل پیمایش است. وقتی  زبان  احساس  کامل میشود شعر طرح یک تراژیدی را بخود میگیرد.

    در سرودۀ  سرخ و سبز و سیاه میخوانیم:

    میکشم روی بوم نقاشی، نقش بی جان سرزمین ام را

    سرخ و سبز و سیاه، میبینم: درد و درمان سرزمین ام را

    « قرغه » را میکشم سراسر سرخ، بند بندش اسر دلتنگی

    میکشد روی دامنش، لرزان، ماه تابان سرزمین ان را

    ….

    … و در آخر مه روی این اندوه میکشم قبر های پی در پی

    باز قلبم بهانه میگیرد کج کلاهان سرزمین ام را

    این سرخ و سیاه و سبز و درمان سرزمین ما؛ طنزی به همراه دارد که کویا اگر کج کلاهان میهن ما ازین رنگ های برجسته نقاشی؛ غیر از لذت مضاعف از قبر های پی در پی ، چیز دیگر نصیب میشوند چه نام دارد. جوابی ازین بهتر نیست که شاعر میگوید:

    تا قلم میزنم به یاد وطن تخته و رنگ میکشند خروش

    بیش ازینم نمیتوانم دید، کشته یاران سرزمین ام را

     

    با عطر بهار

    بخش دوم

    در قسمت اول هم بحث کوتاهی از شعر فایقه جواد مهاجر نمودم. هرچند  ناقص بود اما خوشحالم ازینکه در بخش دوم هم یافته هایم را بازگو میکنم. بدون مضایقه که این شاعر زیبا  کلام در کدام ردیف با  شاعران معاصر ایستاده است.

    البته شاعره های انگشت شماری در میان زنان کشور ما قادر بوده اند  که  درد های زن افغان را به تصویر بکشند و عریان بازگو کنند. این هم معجزۀ است که در طی دو دهه بنیادگرایی  اسلامی طالبانی و جهادی نسلی که اکنون کمتر از چهل سال دارند و مزه های  تلخ جنگهای داخلی، بنیادگرایی، مهاجرت، ستم های جنسی را باخود حمل میکنند باز هم فایقه ها، نادیا ها، راحله یار ها، حمیرا نگهت ها،  خالده فروغ ها، بهار سعید ها را که  با قامت استوار ایستاده اند و درد زنان مارا با سروده های ناب جاودانه میسازند در خود پرورش داده است.  این زنان فرهیختۀ ما آبروی ادبیات زنانۀ کشور ماستند که تاریخ  ملتی را با نام های بزرگ خود  هویت بخشیده اند. 

     برای  زنان ما که قدرت نبوغ شان با ساطور بنیادگرایی  و ستم های مذهبی، مهاجرت، غریبی و ستم شوهر سالاری  محو میشود . شعر را اگر فرایند دید شاعر از جهان پیرامون اش بدانیم بدون تردید فصل قریاد کبود ها، فصل سرخ خنجر نامرد، و برهان تیر و تفنگ ها همه و همه دیدی از تاریخ است و شعراش  را به مثابه  پاسحگویی به نیاز فرهنکی مردم اش ثبت تاریخ مینماید . تاریخی  با فصل های گوناگون از جنگ و از مصیبت… او هست که روی داد های تاریخ  سرزمین اش با سمبول های کبودـ سرخ،  پسکوچه های انتظار، غروز آباد با مردمانش بر جسته میسازد.

    گفته اند که شاعر راستین حکایتگر بدون ترس از دوران خود است. فایقه مهاجر اگر در سال 1354 تولد شده باشد و پس از آنکه دست چپ و راست خود را شناخته و شامل دبستان گردیده مزۀ  تلخ جنگ و تهاجم بیگانگانرا به میهن اش تجربه کرده است.  گاهی « مثل یک فریاد…» شده است و گاهی هم در « سرد ناهنجار کودکی» بخود پیچیده است. نگاهی به شعر فایقه جواد مهاجر بیشتر از هر چیز  حکایتی از وحشت وبربریت است و او درین برهۀ زمانی زبانش را بدور ناهنجاری های جامعه میچرخاند و زبان اش را با  کوله باری از ترس، اندوه و سرگشتی نسلی  عادت میدهد که محتاج کمک اند. و او به دحترکان خاموش میهنش  خاطرات اش را اینگونه بیان میکند.

     

    خوب یادم هست  از  انروز، تا که اتش بال و پر گسترد

    آسمان  در دود  ها  گـــــم  شد،  افتابش  کورۀ  شد  سرد

    بر  درختان  شعلۀ  پیچید،  فوج  گنجشکان  هراسیــــدند

    چهار سو را جستجو کردند، چهار سو شان موج میزد درد

    ما که بازی را رها  کردیم.  هرچه گودی  بود غارت شد

    روی  قلب کوچکم  پاشید، قدر دنیا خون و  خاک  و گرد

    مادرم  را  خاک  با  خود  برد، خانه  مان  گردید  خاکستر

    هان، نپرس اینکه پس از آنشب، گیسوان ام را کی چونی کرد؟!

    روی  آن دیوار  ها  آنروز جای  سرخ  بوسه  هایم  ماند

    یادگار  اشک  هـــــــای  داغ،  یادگار  گــــونه  های  زرد

    ***

    حال هر شب خواب میبینم، یک زن در خاک و خون پنهان

    روی  دیوار پر از گنجشک، میـــــویسد:  دخترم  بر  گرد

     

    در مثل یک فریاد میخوانیم:

    امشب  طناب  دار  میپیچد  به  حــــــلقم  مثل  یک  فریاد

    گل میکنم  حتا  اگر  بر  چوب  خشکی  این  چنین  در باد

    …….

    در سروده  سرد ناهنجار میخوانیم:

    شب است و« آسمایی»  در گذار ضجه های من

    به خود می  پیچد و می  پیچد و هر بار  میلرزد

    شب است و مادری آواره در کولاک جان داده

    شب است و کودکی  در سرد  ناهنجار میلرزد

    ……

    من فایقه جواد مهاجر را صرف از روی آثارش مثل دیگران میشناسم. او هم چنانکه پساوند مهاجر را در نامش علاوه نموده و چنانکه خوانده ام مدتی در پاکستان، ایران و شاید چند محدودۀ جغرافیه دیگر مهاجر بوده و فعلن هم از قرار معلوم در شهر اوتاوای کلنادا دور از میهنش زندگی میکند.

    برای  شاعره ایکه وطنش دیگر مال او نیست و در آن اهریمن خانه کرده است  چگونه میتواند احساس دیگری

    غیر از غربت داشته باشد:

    ترا  شهر  خوبم  که  بی  آسمانی

    پر  از  ماهتابم،  پر  از  مهربانی

    سکونت پر از شب، شبت بینهایت

    و  در  زانوانت  نمــــــانده  توانی

    مرا با  پریشانی ات لحظه  لحظه

    به تب میسپاری، به خون میکشانی

    بلندای  عشقــــــم،  ترا  میشناسم

    غروری که در سینه دارم همانی

    بده دست پر پینه ات را به دستم

    وبرخیز از جا… بله… می توانی

     

    فایقه جواد مهاجر شاعرکابل قلب سرزمین اش را مثل افسانۀ در گوشهای شنوا زمزمه میکند. آری کابل مهد پرورش راد مردان و فرهیخته زنان میهن در ماتم نبود این عزیزان چه میکشد؟! او از باد استمداد میطلبد:

    ای باد با نگاه  من از خشک و تر نگو

    از باغ های  سبز جهان  از سفر  نگو

    از مرغکان چهچه زن  در رسای  گل

    جایکه  مرده  در دل   گلها  شرر نگو

    با باشه های بسته به جادوی  کوهسار

    از ترک   آشیانه  به  افسون  پر نگو

    این تیره شام کهنه به تقدیر مان رسید

    از آفتاب  جـــــلوه  نمای  سحر  نگو

    جغرافیای شهر خوشی های ناب را

    با کودکان در  همه  سو، دربدر  نگو

    رویای  مست زنده شدن در بهار  را

    با نو نهال کشته به ضرب  تبر نگو

    با  دختـــــران  گیسو  پریشان  کابلی

    از تاجهای قرمز گل  روی  سر نگو

    با مرد های  بی سر این نسل بی نشان

    از دختران  می زدۀ  عشوه گر  نگو

    ای باد اگرچه شیشۀ شعرم شکسته است

    از سنگهای حادثه  با شیشه گر مگو

    ***

    از قصه  های  آبی  دریا  دگر  نگو

    بسیار گفته ای  و  ازین  بیشتر  نگو

     

    قایقه جواد مهاجر با باد درد دل میکند و اما چرا باد؟ باد است که  سرحدی را نمیشناسد. پیوسته میرود و بر شاخ و برگ، بر رخسار آدم، گیاه، بر سنگ و صخره و بالاخره  بر سنگ  مزار شهیدان  میوزد. حضورش بر همه  و بدون  وسیله ممکن است. این باد است که سلام او را به دختران گیسو پریشان کابل میرساند.  اگر چه او با باد طرح دل اویز دوستی میریزد و مثلیکه با معشوق  زمزمۀ  عاشقانه دارد همه  خواسته هایش را صادقانه بیان میکند. این شعر حضوری دارد در معانی  و صورتی دارد از ترکیبی معین که قصد شاعر را بیان میکند. فایقه جواد مهاجر از باد  هم استمداد میطلبد و هم انرا یاری میرساند.

     

    بوی شمع میپیچد

    بوی گودی میپیچد

    بوی « زیارت سخی» میپیچد همه جا

    لوت میزنم

    باد شدید میشود

    کلکین محکم بهم میخورد

    شیشه هایش میریزند

    ….

    فکر کردن به عشق با تمام  جوانی راهی  کوتاهی نیست. پیمودن لحظه ها، فاصله ها و تمام یاد های تاریخ بهم میامیزد:

     

    دستهایم تر شده اند

    میروم

    روی« آسمایی»

     دامنم را پخن میکنم

    روی « شیر دروازه»

    روی « بالا حصار»

    روی « پغمان»

    دستهایم، میخواهم که خشم شوند

    میگیرمشان روی «کابل»

    که…

    میسوزد

    و…به عشق

    فکر میکنم

    حالا…

    از تمام « کابل»

    از تمام« قندهار»

    «مزار»

    » هرات»

    حالا از تمام اتاقم

    بوی خاک

    بوی خون

    بوی

    شمع میاید

    …..

    حالا در تمام گور های « کابل»

    کن خابیده ام

    در تمام گور های «هرات» من خوابیده ام

    در تمام گور های « مزار» و «قندهار»و…

    من خوابیده ام.

    ….

    بعد از خواندن این همه نشانی ها و ستودن فکر برای عشق، یکبار بخود آمدن است و تکرار صحنه های از کشتار و بر بادی نسلی که میرفت تا قامت اش را استواری بخشیده و شور جوانی را آدرسی باشد.

     در دوران انقراض ارزش های هنری مسلمن ادبیات ارمان اندیشمندان بزرگ است. این روز ها به کثرت دروازۀ ابتذال بر روی شعر گشوده است. جائیکه در آن از مهر به انسان، از صداقت، صلح و دوستی  حرفی نیست ودیگر نامی ازعشق برده نمیشود.

    برای این زن فرهیختۀ میهن ام هزار آفرین و درود میفرستم.

    نعمت الله ترکانی

    25. 12. 2009

  • این داستان قبلن نوشته  شده و حالا برای نظر حواهی از شما عزیزان اینجا گذاشته ام. لطف کنید. ممنون.

    پیوند

    به آیینه که نظر می اندازم،  تار های سپید در میان گیسو هایم را میبینم، رنگ تیره پوستم، چین و چروک هایکه در زیر چشم هایم پیدا شده و به گذشته هایم می اندیشم به سرنوشتی که مثل باد صرــ صر میرود و تیر میشود و میدانم این نشانه ای پیری است.

    خاطرات کودکی و نو جوانی ام در خیالات ام زنده میشوند. روزیکه برای اولین بار خودم را جوان یافتم،  روزیکه دانشگاه رفتم،  روزیکه به خانه ای شوهر رفتم و روزیکه مادر شدم. مثلیکه فیلم سینمای را تماشا میکنم همه و همه می آیند و میروند تا به امروز میرسند.

    راستی زندگی چقدر پر خم و پیچ و چقدر زود گذر است.  تا فکر میکنی جوان میشوی، خانواده می سازی،  دارایی و پول سرشته میکنی و بلاخره زندگی به آخرش میرسد.

    صنف دوم مکتب بودم. در راه هرات ـ قندهار با پدر و مادرم سفر میکردم. سرویسی که ما را میبرد چپه شد و در اثر آن من یک گوش خود را از دست دادم و سرم به شدت زخمی شد. آن سال برای خانواده  من سال بدی بود، زیرا پدرم هم زخمی شده بود. اما چه میشد کرد خواست خداوند بود و شکر میکردیم که کسی از ما تلف نشد.

    من دو ماه به شفاخانه بستر بودم. وقتی به خانه آمدم چون موی هایم کوتاه بود  متوجه شدند که من یک گوش دارم و مرا یک گوش نام گذاشتند. در مکتب هم خیلی زود به یک گوش شهرت یافتم ویکروز حتی یکی از معلمین ما هم از روی خشم مرا یک گوش خطاب کرد.

    از گوش سمت راست من فقط یک توته ای ناچیز باقی مانده بود که بر علاوه اینکه به حساب گوش نمی آمد،  خیلی بد قوار مینمود. مرا « نسرین یک گوش» صدا میکردند و تقریبا به همین نام مشهور شده بودم.

    سالی گذشت و موی هایم آنقدر دراز شده بودند که روی گوش هایم را پوشانده بودند. مادرم هر روز قبل از رفتن به مکتب موی هایم را حسا بی شانه میزد که دیگر گوش هایم معلوم نمی شد. اما چه سود دختر ها در صنف موی هایم را پس میزدند و تا می توانستد خنده میکردند.

    یکروز خودم را در آینه دیدم. خدای من چقدر بد قواره بودم. کمبود یک گوش مرا زشت نشان میداد. چهره ای مهتابی رنگ، بینی کوچک، چشم های بادامی، ابرو های بهم پیوسته و دهن غنچه مانندم را تحت شعاع قرار میداد.

    صنف هشتم مکتب بودم که حس کردم جوان شدم. روز ها بفکر فرو میرفتم. از آینده تاریک ام میترسیدم.  گاهی با خودم گریه میکردم. از مکتب از همصنفی ها بد بر بودم. با هیچکس دلم نمی شد سر سخن شوم. غیر از مادر و پدرم حتی دو برادر کوچکم هم گاهی که با من لج داشتند مرا یک گوش صدا میکردند.

    هژده ساله بودم که از هرات به کابل کوچ کردیم. پدرم آنجا وظیفه گرفته بود. خوشال بودم زیرا آنجا دیگری محیط تازه ای بود و بر علاوه کسی خبر نداشت که من یک گوش دارم. و من « نسرین» یک گوش هستم . گیسو های بلندم را چنان پرورش داده بودم که گاهی گوش هایم نمایان نمی شدند.

    سال بعدش به دانشگاه رفتم. تا آنموقع کسی نمی دانست من یک گوش دارم.  پسر های زیادی به من نگاه می کردند.  می دانستم که دل شان را می بردم و آرزو میکردند روزی همسر شان باشم. از اینکه توجه همه را جلب نموده بودم و مرا در جمله زیبا رویان فکر میکردند خوشحال بودم. اما این خوشحالی من دیری دوام نکرد.زیرا دخترانی که از صنفی های دوران مکتب ام از هرات به دانشگاه کابل آمده بودند، از روی حسادت هم که بود مرا یک گوش معرفی نموده بودند که بزودی در میان بعضی از دوستان باین نام زبانزد شدم حتی روزی یکی از صنفی هایم که پسر لایقی هم بود طور خصوصی از من پرسید، راست است که یک گوش دارم. البته من جوابش را ندادم اما او دانست که این یک حقیقت است که من یک گوش دارم. باز همان غصه های اولی ام شروع شده  بودند. دیگر از درس و دانشگاه هم خسته شده بودم.

    یکروز مادرم با خوشحالی گفت:

    ــ دکتور فرانسوی به شفاخانه مستورات برایم وعده کرده که یک گوش برایت پیوند می زند. ابتدا خیال کردم مادرم مرا دست میاندازد و مسخره میکند ولی بعد ازآنکه داستان ملاقات او و پدرم را با دکتور فرانسوی  تکرار کرد، من قبول کردم. پرسیدم آیا این گوش پلاستیکی یا حقیقی است؟. مادرم با حنده ای گفت گوش حقیقی از فرانسه می آورد.

    بلاخره آنروز فرا  رسید. در دهلیز شفاخانه انتظار داکتر را میکشیدیم. مادرم مرا  دل میداد؛ دخترم تو دیگر بزرگ شده ای  باید نترسی مثل آب یک گوش ترا دو باره می سازند وازین قبیل گپ ها… تا داکتر آمد. داکتر فرانسوی مرد نسبتا بلند قد و میانسالی بود. عینک ذره بینی گذاشته بود که با ریش کوتاه اش  زیبائی خاصی برایش میداد. با یک دکتور افغانی صحبت میکرد و دکتور افغانی ترجمه اش را به ما میگفت.

    ــ هفته آینده روز دو شنبه من عمل پیوند را انجام میدهم. ما مطمین به خانه رسیدیم. از شوق سر از پا نمی شناختم خیال میکردم دوباره تولد خواهم شد.

    بعد از عمل گوشم برای مدت چهار روز مادرم به دیدنم نیامد. هر چه راجع به او می پرسیدم میگفتتند کار دارد و بلاخره روز چهارم آمد. از خوشحالی سر از پای نمی شناخت.

     ده روز بعد پلستر های روی گوشم را دور کردند. باور ناکردنی بود. خدای من چقدر زیبا بودم. حالا دیگر نمی خواستم گیسو های درازی داشته باشم دلم می شد همه مردم ببینند که من یک گوش نیستم.

    از شفاخانه که بیرون شدم گیسو هایم را کوتاه کردم. دیگر در دانشگاه با سر بلند میگشتم. مادرم  همواره برایم میگفت خدا را  شکر که دیگر غصه ای نداری و پدرم مرا به دروسم تشویق میکرد.

    سالی بعد ازدواج کردم و به خانه ای شوهر رفتم. سال ها به همین منوال گذشت. صاحب  پروین، رویین و فرزاد  شدم و دانستم مادر یعنی چه.

    مادرم گاهی میگفت:

    ــ دخترم بگذار گیسوانت بلند شود. زینت زن گیسوی بلند اوست. ولی من میخواستم تمام مردم دنیا بدانند که من دارای دو گوش هستم.

    سال های زیادی از آن ایام می گذشت. یکروز برادرم با ورخطایی به خانه ام آمد وگفت  حال مادرم خراب است.

    وقتی به خانه پدرم رفتم، مادرم رمقی نداشت و حمله ای قلبی کارش را یکسره ساخته بود. از دهنش کف سفید و از بینی اش خون بیرون جسته بود و چهره اش کبود شده بود.

    با  فریاد و گریه خودم را به او رسانده رویش را بوسیدم. خیلی سرد بود و دانستم که دیگر چشم های پر از مهراش را بسویم باز نخواهد کرد.

    مثل دوران کودکی ام با گریه به گیسوان اش چنگ انداختم و خود را امیل گردنش ساختم و گریه کردم.  ضمن آنکه گیسوهای انبوه او را نوازش میکردم متوجه شدم که گوش سمت راست اش نیست. با فریاد بلندی دو دسته به صورتم کوبیده  و از هوش رفتم.

    نعمت الله ترکانی ٢٢  فبروری ٢٠٠٦

     

  • غزل

    این روز ها ضمیمه  شدم  با  هوای  تو

    الهــام میــشود  همــه  شعرم  برای  تو

    در هــر هجــا  و قافیــه نام  تو  گل  کند

    از  ساز  واژه  ها  بتــراود   صــدای  تو

    با  آنکه  خط  کشیدی تو، بالای نام  من

    دلبستۀ  تو  هستم  و عهد  و  وفای  تو

    گــر میکشی  و  یا  که مـــرا ناز میدهی

     باشد  رضــای  من عزیزم… رضای  تو

    ***

    دیگر من  آن  دلیــر  ره  عشق  نیستم

    افشانده  ام غرور خودم  را  به پای تو

    نعمت الله ترکانی

    22 نوامبر 2009

پیوندها