•  

    دشمن

    معلم سپورت ما آدم چاق و تنومندی بود که چشم های کلان، بروت (سبیل) های پر پشت و قد بلندی داشت و همیشه یک نوع لباس میپوشید، پطلون(شلوار) عنابی و پیراهن آستین کوتاه چهار خانه و شاید بیست هشت تا سی سال عمر داشت. او هم معلم سپورت بود و خیالم که وظیفۀ دیگرش هنگام تفریح آن بود که شاگردان را در محوطۀ مکتب(مدرسه) کنترول کند. موی هایش را هر روز صبح فکر میکنم ازمسکه(کره) چرب میکرد و بایسکل (دوچرخه) همبر گردن قفلی داشت که اکثرا مشغول پاککاری آن بود.

    وقتی تفریح اول میشد در محوطۀ مکتب شور و شوق عجیبی به پا میشد. یکی نان اش را میخورد ، یکی خیز وجست میزد و چند تای  دیگر هم دور هم در میان چمن مکتب جمع میشدند و پهلوانی میکردند.

    اینکار هر روزه ادامه داشت و من ازین کار نفرت داشتم زیرا هر کس که میخوابید سر وصدا بلند میشد و عده فریاد میزدند باوـ باوـ باو خوابید و در پایان تفریح که زنگ نواخته میشد. غالب و مغلوب به طرف صنف هایش میرفتند.

    یکروز همین معلم سپورت دوستم را که از یک محفل عروسی با پیرهن و تنبان به مکتب آمده بود چند سیلی زده و برایش گفته بود:

    ــ تو و یک گادیوان از هم چه فرق دارید. به مکتب باید با پیراهن و پطلون داخل شد.

    آنروز من بیخبر از معرکه در میان چمن مشغول تماشایی مسابقۀ پهلوانی بودم که داور آن همین معلم سپورت بود. ابتدا امین  پسر گل احمد خان با خلیل  پسر عبدالمجید غائنی پهلوانی کردند. خلیل خوابید و فریاد دیگران بر خاست. من دیدم که امین تا وقتیکه خلیل خودش را آماده کند دست هایش را دور کمر او انداخته و با سرعت او را به زمین انداخت.

     بعدا جبار  پسر ملک یار خان از قریه( روستا) بالا به میدان آمده و منتظر ماند که چه کسی با او کشتی میگیرد. ملک یارخان یکی از زمینداران و صاحب نفوذ در میان همه قریه ها بود. هرکس از ظلم و شقاوت اوبالای مردم و دهقان هایش افسانه ها میگفتند. پسر او هم در مکتب هر روز لباس های رنگارنگ میپوشید و صبح او را یک گادی چترسنگ به مکتب میآورد و بر علاوه در صنف ما همه معلمین غیر از معلم ریاضی که میگفتند پدر این معلم را هم ملک یار خان کشته است از او حساب میبردند.

    کسی نبود که به میدان بیائید. دوستم رفیق پسر رحمت الله نجار مرا تیله کرده و گفت ترا خدا برو… چند قدمی که به میدان داخل شدم صدای همه بالا شد و معلم سپورت با ریشخندی گفت:

    ــ خوب اسدالله تو میایی! بیا ببینیم چه میشه. ومن هم با جرئت تمام خودم را آماده کردم…

    از چهار طرف برای من صدای آفرین بلند شد و جبار را دیدم که رنگ باخته و با حرکات ابلهانه ای دست ها و پا هایش مرا میخواهد زیر تاثیر خود در آورد. در صنف هم  جبار همیشه بالای همه ریشحند میزد و با وصف آنکه لیاقت نداشت نمرۀ خوب میگرفت و همه معلمین به طرفش به چشم یک  شاگرد لایق میدیدند… خدایم را یاد کرده و با جبار بغل دادم.

    هر قدر خود را کج و وج کرد فرصت نداده و از روی شانۀ راستم بلند اش کرده و به زمین زدم و روی سینه اش افتادم. صدای هلهله و فریاد همه بالا شد. وقتی به زمین خورد با آواز بلند فحش مادر داده و از ایخن ام کش کرد و پیراهن ایخن قاقم پاره شده و چند تکمه اش کنده و گم شد. اینکارش باعث آن شد که معلم سپورت مجبورا به هر دوی ما اخطار دهد:

    ــ بچم به زمین خوردی و باختی ضرور نیست که جنگ کنی… ولی او دست بردار نبود با مشت اش میخواست به صورت ام به زند. دستش را گرفته و به سمت عقب دور دادم. نالۀ کرد و معلم سپورت ما را از هم جدا کرد. و نصیحتوار گفت:

    ــ هفتۀ دیگر باز پهلوانی کنید شاید اینبار جبار برنده شود… ولی از ایخن کنده و پیراهن پارۀ من چیزی نگفت.

    ساعت آخر که معلم ریاضی به صنف آمد خودم را گوشه گرفتم و تمام ساعتش به فکر آن بودم که به خانه چه بگویم. این پیراهن و پطلون لیلامی را پدرم به چه سختی و جدال خریده بود و اگر میدید که پاره شده چه میگفت. تا وقتیکه رخصت شدیم غم خوردم و بطرف خانه روان شدم.

    وقتی به خانه رسیدم طوری داخل شدم که کسی مرا نه بیند. مادرم کنج صفه نان پخته میکرد و پدرم در گوشۀ دیگر نشسته و با مادرم گپ میزد.

    آهسته آهسته به سوی خانۀ نشیمن جائیکه باید لباس هایم را عوض میکردم رفتم. نمیدانم پدرم چطور متوجه شده و صدا زد:

    ــ اسدالله اینجا بیا! ترجیع دادم لباس هایم را عوض کنم . خودم را بگوشکری زدم. به دنبالم آمد و پرسید:

    ــ جنگ کردی؟ جواب دادم نه! باز پرسید:

    ــ چرا پیراهن ات پاره است؟ پاسخ دادم.

    ــ کشتی گرفتم.

     باز پرسید:

    ــ با کی کشتی گرفتی؟… خیال میکردم حالا مرا زیر مشت و لگد اش خرد و خمیر میکند و بنا برآن گفتم:

    ــ با جبار پسر ملک یارخان… نمیدانم چطور شد. یکبار فریاد زد:

    ــ بگو که اگر خوابیده باشی نان این خانه بر تو حرام است… با خوشحالی گفتم:

    ــ نه من به زمین اش زدم و شما میتوانید از همه بچه های قریه بپرسید پدر جان…

    جهانمهر هروی

    25 اکتوبر 2008

     

     

    نوشته شده توسط admin در ساعت 8:23 ب.ظ

  • 

    بدون پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • مجید ( یادداشتهای یک وبلاگر ) گفت :

      سلام//////////////ممنونم از محبتتون//////////////وبلاگم مجددا به روزه////////////خوشحال میشم باز هم ببینمتون///////////////////

    • رضائی گفت :

      سلام دوست گرامی

      چشمه ساران با( آرزوی بقیع) به رو زاست

      درضمن ازتبادل لینک استقبال می کند

      از بذل لطف شما سپاس گذارم

    • زریر گفت :

      سلام استاد عزیز و گرامی
      امید وارم صحت یافته باشید .

      خواندم ،داستان زیبا و آموزنده ی بود که مناسبات نا همگون اجتماعی را بیانگراست
      همبشه در طول تاریخ طبقه قدرتمند و زور گو بر سایر طبقات ظلم و ستم داشته اند که متاسفانه کمتر نیرو های پیدا شده تا بتوانند گردن این زورمندان را خرد نمائند واگر هم در بعضی دسته ها و حلقات سیاسی سر و صدای هم شنیده میشود همه جنبه نمایشی داشته بمجرد رسیدن بقدرت بازهم طبقه محکوم فراموش شده و حقوق شان پایمال است
      شاد و سرفراز باشید استاد گرامی

    • سائس گفت :

      استاد عزیز سلام! داستانک زیبا و دلنشین شما را به خوانش گرفتم که یکبار دیگر مرا به یاد مکتب و مدرسه ام انداخت که در دوران طالبان وحشی صفت چنین استاد سپورتی داشتیم و او همیشه با کسانی که بر عکس شما با پتلون و یخن قاق به مکتب می امد رفتار غیر عادلانه میکرد. به هر حال از اینکه در آغاز پیام نوشتم داستانک، شما فکر نکنید که خدای ناخواسته به دست نوشته ی زیبای شما بی ادبی نموده باشم و آنرا به دیده ی تحقیر بنگرم، بلکه هدفم این بود که داستانی زیبا و پر محتوای شما بسیار کوتاه بود بنا بر آن باعث شد تا آنرا با پسوند تصغیر تذکر دهم و هدفم از نوازش دادن و محبت کردن با داستان شما بود نه چیزی دیگر . به هر حال به امید موفقیت های مزید شما، منتظر دست نوشته های بعدی تان هستم. شاد و سرفراز باشی استاد خوبم.

    • کاکه تیغون گفت :

      سلام
      از این هنر شما دیگر خبر نداشتیم اگرنه کجا جرات می کردیم که طرف های وبلاگ شما دور بخوریم.

    • حضرت ظریفی گفت :

      سلام وعرض احترام!
      یاد چوانی ها بخیر که زود گذشت بیاد این افتادم عوض توب با خول های ناچو فتبال میکردیم وموقع کوشتی بند وبغل ،زنگی ، پی لنگی، پیچ پای، شانه گردان وبا گوزور ها فشار گمر را با چه تاب وتوانی به تبصره مینشستیم.
      داستان زیبااز دوران مدرسه خاطرهء بودو لحظاتی مرا بیاد دوران خیلی دور وهرات زیبا انداخت شاد و سر فراز تان خواستارم هیروی عزیز. ظریفی

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      داستان زیبایتان را خواندم عالی بود.و از شهامت اسدالله خوشم آمد مگر برای من شهامت پدر وی زیاد ستودنی بود .

      آباد باشید

    • پ.گ گفت :

      سلام جهانمهر دوست هنرمند.داستانت از ابتدا تا پایان جذبم کرد.ماجرائی زنده که گوئی هم اکنون دارد اتفاق می افتد.

    • آرزو گفت :

      استاد ارجمند آقای هروی سلام: تشکر از حضور گرمتان. داستان زیبای تانرا خواندم و غزل دلنشین تانرا نیز . از دیر آمدنم پوزش میطلبم. با ارادت ارزو

    • سائس گفت :

      استاد عزیز، با سلام بی حد و عرض حرمت و ارادت و سپاس بی عد از حضور آفتابی تان در کلبه تاریک “حدیث عشق” اینک بار دیگر با “میخانه ی توحید” منتظر حضور پر مهر شما و نظریات ارزشمند تان هستم. شاد و سرفراز باشی دوست خوبم .

    • حضرت تاواخ گفت :

      درود بر شما
      آفر ین زیبا ست
      خوب اگر وخت داشتی بیا

    • انجیلا پگاهی گفت :

      درود بشما گرامی،
      از محبت تان سپاس
      شما مهربانید،
      از خوانش اشعار و داستانهای زیبایتان همیشه لذت برده و میبرم
      سبز باشید

    • ج هروی گفت :

      تاواخ عزیز: من با این آدرس نتوانستم صفحۀ شما را باز کنم. خوشبختی شما آرزوی من است.

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها