• سگی بنام  شون

    روز ها به جنگلی که نزدیک محل بود و باش من بود میرفتم و قدم میزدم. آسمان تیره و ابر آلود را که از میان درختان سبز کاج و چنار میدیدم، دلم در میگرفت. بیاد خاطرات سفر لعنتی ام میافتادم… بیاد پیاده روی های شبانه روزی در میان جنگلات بی سر و پای اوکراین و روسیه. بیاد فرزندم « سهراب »… که او را در همین کوره راه از دست دادم… آنگاه اشک هایم بی مهابا سرازیر میشد. اشک میریختم و گاهی بلند بلند میگریستم. یادم از روز وداع من با همسرم « نسرین » میآمد و از هوای گرم پشاور و دوستانی که مرا یاری میرساندند و غم ام را با آنان شریک میکردم.

    یکسال گذشته بود من همچنان در جرمنی بی سرنوشت بودم. گاهی میخواستم به پاکستان بر گردم. اما چطور؟ برای« نسرین» چه جواب میدادم! درین  یک سال وقتی تیلفون میکردم برایش بهانه میآوردم… که« سهراب» به مدرسه است. «سهراب» خوابیده است.«سهراب » با دوستانش سینما رفته. «سهراب» چنین و چنان است. و هر بار که یادم میآید که «سهراب» دیگر خواب و خیال من شده تمام رشته های جانم منجمد میشود و کسی گلوی ام را میفشارد.

    میگویند:

    سگ به دریای هفتگانه بشوی         چونکه تر شد پلید تر باشد..

    وقتی به این شعر فکر میکنم و به شاعری که آنرا گفته با خودم میگویم انسان واقعا در باره موجودات روی زمین قضاوت های دور از انصاف میکند. میشود یک سگ مفید تر و غمخوارتر از یک انسان باشد. اگر باور ندارید به سر گذشت خود من که برای شما تعریف میکنم گوش فرا دهید. البته من آنچه را که میگویم بدون مبالغۀ  است. این یک تصادف است و یک حفبفت جالب…

    دوسال را در حوالی شهر مونشن المان سپری کردم. کارم این بود که چار ناچار زنده باشم؛ غم بخورم و به همسر ام در پاکستان دروغ بگویم… محل زندگی ام در میان یک جنگلی بود و برای رفتن به نخستین قصبه یکساعت پیاده راه بود. نمیخواهم راجع به در گذشت فرزندم «سهراب» در راه مهاجرت دل شما را به درد بیاورم. اما میخواهم  یک حقیقت را برای شما که شاید جالبتر از مرگ و مردن و یا تولد یک انسان باشد حکایت کنم.

    همه ما درین محل به دنبال کار بودیم؛ من از همه زیادتر در تکاپو بودم. کار باعث آن میشد که از یکطرف غم ام را فراموش کنم و از طرف دیگر پولی بدست آورده برای «نسرین »همسرم و سه دختر پسرم به پاکستان به فرستم. گاهی در مزارع کار میکردم. گاهی در فابریکه چوب و گاهی هم بیکار بودم و در بدر به دنبال مشغولیت.

    یکروز در روزنامه خواندم که در فاصلۀ نه چندان دور از ما خانمی به نام «کاترینا » به کسی ضرورت دارد که سگ اش را روزانه سه الی چهار ساعت به گردش ببرد و در بدل یک ساعت دوازده یورو میپردازد.

    به تیلفون اش زنگ زدم؛ از انطرف  یکزن با من برای فردا وعده ای ملاقات گذاشت. فردا به آدرس اش مراجعه کردم و زنگ دروازه اش را فشار دادم.

     زن نسبتا لاغر ومسنی درب را گشود و خودم را معرفی کردم. مرا به خانه اش رهنمایی کرده و بعد از یک مصاحبه مختصر گفت:

    ــ اسم ام «کاترینا» است. وقت کمی دارم و سگ من که اسمش « شون» است روزانه به سه ساعت گشت ضرورت دارد. در ختم این سه ساعت من آنرا تسلیم میشوم. اگر تو حاضری اینکار را بکنی از فردا میتوانی بیایی البته امروز شون را کس دیگری به گردش برده است.

    فردا در وقت معین رفتم. « شون»سکی نسبتا برزگ و از نوع گرجی بود با رنگ خرمایی با موی های درخشنده و چشم های نافذ. وقتی به خانه رفتیم « کاترینا » صدایش کرد و او آمد و ابتدا به من خیره شد. «کاترینا» چند جمله ای برایش گفت که من نفهمیدم. شون با شور دادن دم اش گویا گپ های او را تایید کرد… و «کاترینا» گفت بهتر است همیشه همین مسیر جنگل را دور بزنی و خواهش کرد که در جاده های مزدحم گردنبند اش را باز نکنم.

    یکهفته روزها  با « شون» سه ساعت گشت گذار میکردم. حیوان خیلی هوشیار و سر به راه بود. وقتی به جنگل میرسیدیم ، گردبند اش را باز میکردم. میدوید و در میان درختان خودش را گم میکرد. وقتی صدا میزدم شون بیا!… بزودی مقابل ام ظاهر میشد.

    اوسط پاییز بود و یکروز« نسرین» برایم تلفن زد و مصرانه خواهش کرد که در باره «سهراب» چیزی بگویم. نمیدانم در مقابل اصرار او تحمل ام را از دست داده و گفتم راستش میپرسی «سهراب » چند ماه میشود مریض و در بیمارستان خوابیده است.  او گریه کنان گفت:

    ــ تو دروغ میگویی! با بی حوصلگی گفتم :

    ــ وقتی دروغ میگویم مرا به حالم بگذار و تیلفون را قطع کردم. فکرم خیلی خراب بود عصر که« شون»را برای گردش بردم از خستگی راه رفته نمیتوانستم. به جنگل که رسیدم گردنبند اش را باز کرده و او را گذاشتم که خیز وجست کند. اما او گویا از من خسته تر بود؛ وقتی من روی یک چوکی نشستم « شون» مقابل ام نشست و خیره خیره به من نگاه میکرد. هر چه برایش گفتم برو… نرفت!  بر خاستم و براه افتادم و جریان تیلفونم  با  «نسرین» را بیاد آوردم و جوابی که برایش دادم… با خودم فکر کردم بهتراست  یکی و یکبار برایش بگویم که دیگر سهرابی نداریم… سرما مغزش را از کار انداخت؛ در بیابان های قزاقستان جاییکه تا میبینی برف است وسرما، جایکه حرارت به سی درجه زیر صفر میرسد… اشک هایم سرازیر شد و دیگر قوت رفتن نداشتم . بجایم نشستم و با صدای بلند گریه سردادم . درین لحظه« شون» را دیدم که زوزه میکشد و تن بخملی اش را به سر و صورتم میمالد و به دور دور ام میگردد. وقتی داشتم  هق زده میگفتم «سهراب»! جواب مادر ات را چه بگویم. برایم گفت که ترا را با خود نبرم… ولی من فشار آوردم که اگر ما قبول شویم «سهراب» میتواند بنام مادر اش خواهر ام را به طلبد و اینکار را بسیاری کرده اند… « شون» با زبانش صورت ام را لیسید و گویا اشک هایم را پاک میکرد.

     شام بود که من با« شون»غمگین تر از من، به خانه« کاترینا » آمدیم. وقتی شون را به  او  سپردم حاضر نشد که به خانه برود و پیوسته خودش را به من نزدیک نموده و پای هایم را میبویید. فشار« کاترینا » برای بردنش به درون خانه فایده ای نکرد و در دو مورد به طرفش زوزه کشید.« کاترینا» از من خواهش کرد که اگر وقت داشته باشم به درون خانه بروم. وقتی به خانه داخل شدم« شون» به دنبالم روانه شد. و در سالون پهلوی  من نشست.

    «کاترینا» جیران مانده بود و از من پرسید که « شون»  را چه شده ؟ گفتم:

    ــ نمیدانم ! راستش را به پرسید امروز مثل همه روز در جنگل ندوید و همیشه پهلوی من نشسته بود. به زحمت زیاد او را فهماندم که من امروز خیلی آزرده بودم و این سگ هوشیار با من غمشریکی کرده است. بعد از خوردن قهوه عزم رفتم کردم. اینبار هم « شون» جلوتر از من به درب خانه ایستاد و منتظر ماند که با من برود. «کاترینا» حیران به شون نگاه کرده و خم شده اورا بوسید و چند کلمه محبت آمیز برایش زمزمه کرد. اما فایده نداشت. بلاخره از من خواهش کرد او را بفهمانم. من حیران بودم که برای این دهن بسته چه بگویم. چون زبان ام را شاید نمیدانست. آهسته خم شده و بگوش اش با زبان دری  گفتم. « شون» هوشیار! تو خانه داری ولی من در یک پانسیون زندگی میکنم آنجا ترا اجازه نمیدهند. باز فردا ما همدیگر را میبینم. از محبت ات تشکر تو با «کاترینا» بمان و به دنبال ام نیا… به چشم هایش خیره شدم حالت غم انگیزی داشت و از میان مردمک  چشمهایش نوری بیرون میجست و حالت غم انگیزی داشت دم اش شورداده و با زبانش روی دست هایم را لمس کرد و به جایش نشست. تا از خانه  صد متر دور شدم او و« کاترینا» مقابل درب خانه مرا میدیدند.

    شب خواب ام نبرد و یه« شون» و حرکات امروزه اش فکر میکردم. با خودم میگفتم که شاید این سگ  را خداوند زیادتر از یک حیوان بی زبان فرشته ای آفریده باشد. در میان خواب و بیداری افکار پریشان مرا به ویرانها میکشاند و میدیدم در میان لجن بند مانده ام. باز میدیدم دیوار های شکسته و بلندی است که من روی آن راه میروم و به زحمت تعادل ام را حفظ میکنم ویا  میدیدم که یک سونامی مرا تغقیب میکند و امواج آب به بلندی ده ها متر بسویم فریاد زنان میآیند و من میگریزم تا خودم را به بلندی برسانم…

    فردا که به خانه «کاترین» رفتم شون جلوتر از من به درب خانه ایستاده بود. وقتی هنوز زنگ را نفشرده بودم صدای زوزه ای او را ازدرون خانه میشنیدم. دروازه را که باز کرد « شون» روی دوپا ایستاد و با دو دستش مرا بغل گرفت وبه دمک زدن شروع کرد. «کاترینا» گردنبند اش را بسته و با خنده ای گفت:

    ــ این سگ من دیگر به تو گرویده شده و از یکساعت پیش میبینم که بیقراری میکند و به دنبال آن خم شده و رویش را بوسید و خدا حافظ گفت. « شون» هر لحظه به طرفم خیره میشد و آهسته آهسته با من میرفت. با خودم فکر کردم بهتر است به این حیوان بگویم: همه چیز را و اینکه من غمی دارم که تو حل اش کرده نمیتوانی، بیخود جگر ات را خون نکن…  به جنگل که رسیدیم گردنش را باز کردم ولی بر خلاف گذشته باز هم ندوید و خودشرا در میان درختان گم نکرد. پهلویم نشست. گفتم:

    ــ « شون» برو! بدو هلا زود… زوزه کشیده و سرش را روی پایهایم گذاشت. با خودم فکر کردم شاید او حالا از من مواظبت میکند تا من از اوموظبتی کرده باشم. امروز که به خانه «کاترینا» رفتم برایش فهماندم که این سگ دیگر مثل سابق نمیدود و میچسپد به جان من… ایندفعه هم برای قهوه خوردن به درون خانه رفتم. پدر پیر «کاترینا» با مادرش هم نشسته بودند. مادر «کاترینا» با محبت « شون» را صدا زد… ولی او بیخیال پهلویم نشسته و در حالیکه سرش را نزدیک پایهایم قرار داده بود مرا نگاه میکرد.

    مادرو پدر کاترینا با تعجب به طرف من نگاه میکردند. درینمیان« کاترینا» با خنده ای گفت:

    ــ « شون» من خیلی نا راحت است از چند روز به اینطرف بازیگوشی هایش را فراموش کرده و همیشه با خودش فکر میکند. خیالم که از گردش خسته شده است. بعد از آن هر سه باهم کلماتی رد و بدل کردند که من ندانستم و بر خاست خدا حافظی کردم.

     « شون» با من برخاست و به دنبال ام روان شد. اوامر کاترینا برای ایستادن او جایی نگرفت و اینبار من هم هر چه خواهش کردم فایده ای نداشت « شون» بود که در هر قدم ام مرا دنبال میکرد. ناچار دوباره به خانه برگشتم.

    برای اولین بار درک کردم که این سگ دیگر یک حیوان عادی نیست شاید روح یکی از غمخوارترین انسان های روی زمین را بر وی دمیده باشند. حتمی او میدانست که اندوه من بزرگتر از آن است که من به تنهایی بتوانم حل کنم و او میخواست مرا یاری برساند. اما چطور. پدر و مادر« کاترینا» رفتند و « کاترینا» هم میخواست برای خرید برود. ازمن خواهش کرد با او بروم. « شون» با ما درعقب موتر نشست. میخواستم همه چیز را به « کاترینا» بگویم ولی باور نداشتم که او از داستان زندگی من چیزی درک کند زیرا زبان من برای گفتن غم هایم خیلی ضعیف بود. وقتی از خریداری برگشتیم « کاترینا» برایم پیشنهاد کرد که میتوانم ازین بعد در یکی از اتاق های خانه اش زندگی کنم و با « شون» همیشه یکجا باشم. نمیدانستم چه بگویم برای اینکار باید او مرا با خودش رسما ثبت پولیس میساخت و بر علاوه شاید در بدل اینکار من دیگر مزدی نمیگرفتم. بعد از آنکه گفتم من باید پول بدست بیاورم و برای خانم و سه اولاد ام به پاکستان بفرستم قبول کرد که ماهانه مقدارپول کافی بدسترسم بگذارد که به اولاد هایم بفرستم و من همانشب را آنجا ماندم و فردا من و او « شون» به مرکز پولیس رفته و نام ام به شماره ای خانه و منطقه زیست « کاترینا» ثبت شد.

    کاترینا دو پسر داشت که هر دو در ایالات متحده امریکا زندگی میکردند. پدرش صاحب یک کارخانه فلزکاری بود که قبلن آنرا به کاترینا یگانه دخترش بخشیده بود. دیگر من بودم و« شون» که نمیگذاشت لحظه ای به فکر دیگری بروم. در خانه بعضی از کار های باغبانی و پاککاری را هم انجام میدادم و « شون» مثل یک همراه و غمخوار با من بود. وقتی به فکر فرو میرفتم با من گلاویز میشد و آهسته لباس هایم را دندان میگرفت.

    طی یک ماه داستان زندگی ام را به« کاترینا»گفتم:…

    یکشب کاترینا برایم گفت:

    من با یکی از دوستانم که وکیل است صحبت کردم و تو میتوانی برای قبولی ات بار دیگر تقاضا بنویسی و اینبار او ترا کمک میکند و من هم کوشش خواهم کرد که کار هایت رو براه شود.

    سه ماه بعد من قبول شدم و برای« نسرین» خبر دادم که خود را برای آمدن به جرمنی آماده سازد…

    ***

    سالی ازین موضوع نمیگدشت و من سخت منتظر« نسرین » بودم بر علاوه نسبت علایق من و« شون» در خانۀ « کاترینا» زندگی میکردم. در اوایل تابستان« نسرین» با اولاد هایم آمد. در فرودگاه من« کاترینا» و« شون» منتظر بودیم. وقتی« نسرین»  با اولاد  ها  نزد  ما  آمدند « شون» آرام آرام به من نزدیک شد. «نسرین» پرسید:

    ــ بگو چرا «سهراب» را نیاوردی؟!… طاقت ام را از دست داده و چیغ زدم!  ترا به خدا نپرس ما دیگر سهرابی نداریم. « نسرین »  و اولاد ها به گریه افتادند. « شون» زوزه میکشید وقتی به طرف اش دیدم اشک از چشم هایش میریخت و خودش را به پایهایم میمالید. « کاترینا» بهت زده به همه ما نگاه میکرد.

    پایان

    جهانمهر هروی

    15 جون 2008

    نوشته شده توسط admin در ساعت 12:45 ب.ظ

  • 

    بدون پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • هویدا گفت :

      سلام دوست گرامی! عالی بود عالی

    • شریفی گفت :

      با سلام خدمت دوست خوب امیدوارم که در زندگی و نویسندگی و خلق داستانهای تازه موفق تر باشید. بلی زندگی تلخی ها و ناکامی های دارد بلی حیوانی مثل که در وفا داری نامور است و شعور و احساس دارد همانطور که بقیه حیوانات آنها را دارند . درست استکه در زندگی شهری، و دنیایی صنعتی بسیار خشک و یک طرفه است در چینین دنیایی یک حیوان رابطه صمیمانه تری را بر قرار می کند که انسانهای زندگی مدرن نمی توانند یا فرصت چینین ارتباط ها را ندارند. دوست عزیز رنجهای را که در داستان یا آوری کردی آیا با رفتن به اروپا و قبولی در یک کشور غربی تمام میشود؟ من نمی دانم که چرا غرب بهشت موعود برای بسیاری از داستان نویسان ماست. دوست عزیز این تصور غلطی است که ما فکر کنیم جهان غرب در بهشتی زندگی می کنند که اگر ما بلا دیدگان هروی و غزنوی و کابلی در آنجا برویم غمها تمام می شود.و البته چینین نیست و اگر بود غم فقدان سهراب برای قهرمان داستان ما پیش نمی آمد. امیدوارم که این انتقاد خاطر عزیز تان را کدر نکند.داستان تان زیبا بود.

    • جهانمهر هروی گفت :

      دوست عزیز آقای شریفی سلام و محبت بی پایان ام را پذیرا شوید: تشکر از حضور پر از مهر تان. اما در مورد داستان سگی به نام شون باید بگویم که قسمتی ازین داستان با واقعیت منطبق است. یعنی هرکس در افغانستان اروپا و امریکا و استرلیا را در خواب های خود میبینند. اینکه پدری فرزند اش را در راه از دست میدهد. اینکه یکی میآید و داستانی بهتر از داستان من میسازد تاقبول شود و اینکه یکی مثلن خسربره و یا خواهرش را به حیث فرزندش معرفی میکند و یا مادرش حقیقت دارد و ازین موارد را من بسیار دیده ام. بلی طوریکه شما فرموده اید به زرق و برق عرب نباید وسوسه شد. اما اینکه میشوند را کسی نمیداند چرا. در مورد سگ باید بگویم که من سوژه آنرا از زبان یکی از وطنداران ام شنیدم. این سگ باعث آن شد که این هموطن ما قبول شود و فعلن تابعیت کشور آلمان را دارد و اینکه مبالغۀ در کار نیست فکر میکنم به برخورد انسانی این هموطن نسبت به یک سگ بوده باشد زیادتر از احساس و یک موضوع رمانتیک. به هر صورت تصرفی را که من در داستان آورده ام کمی دور از واقغیت جلوه میکند و اینرا من قبول دارم. موفق باشید.

    • حضرت ظریفی گفت :

      سلام دوست اگر عذری آورم جایش نیکوست!
      با ور کنید دیری شد که مدیریت وبلاکم را نگشودم که حسب عادت همیشه وقت آپ جدید این بخش را باز میکنم وتصادفا اگر باز هم کنم به پیام های تا ئید نشده سر نمیزنم
      که خوشبختا نه با دوستان ازهمین دریچهء کامنت باز درد دل ها وگفت وشنود های داریم
      امشب با وجود مصرفیتم نمیدانم چه با عث شد چشمانم به پیام خصوصی شما افتاد که ازان چند روزی متواتر میگذرد خویشتن را درین میان مقصر ندانسته ولی اندیشیدم که شاید شما از سهل انگاریم آزرده باشید و چنین پندارید که بی تفا وت بوده ام.
      آمدم سرود وداستان را خواندم که دنیای لذت بردم صحت وسلا متی شما را خواستا رم جهانی سپاس باز هم یکبار دیگردیر کم سر زدنم با عث مصروفیت های است که هوای مساعد تا بستان پرو گرام های مصروفیتم را چنان احتوا کرده که کمتر فر صتی برای نوشتن هادارم امید که همت وبزر گواری شما موجب بخشایش این غفلتم باشد.
      عرض حر مت ظریفی

    • جان آقا خلیل گفت :

      دوست عزیزم جناب جهانمهر هروی!
      از حضورگرم ونظریات نیک تان یک جهان تشکر.
      دوست محترم! داستان تان را خواندم خیلی جالب بود.
      من شاعر نیستم! نویشته های من بیانگر تحقیق من از شخصیت های گمنام است.
      دراین مورد مشکلات دارم زیرا این منظومه ویا اشعار را از زبان مردم گرفته وبعد به ریشته تحریرمی آورم.
      تابتوانیم از ضایعات آن جلوگیر ی گردد.
      ممنونم از حضورسبزتان.

    • محمود گفت :

      هروی صاحب سلام!
      سوژه بسیار جالب بود طرز نگارش آن بی اندازه موزون وزیبا بود به من تاثیر کرد
      شنیدن این گونه داستان ها از مهاجرت و بدتر از این اتفاقات یکه متاسفانه به وقوع بیوسته خودم را بار ها از تصمیم مهاجرت منصرف ساخته ومرا مصمم ساخت تا با همه یی ناملایمات و بدبختی های ناشی از شرایط بد وطن بسازیم.
      به هرصورت این ها چیزهای اند که از جنگ های لعنتی به ما به میراث مانده اند.
      موفق باشید

    • زینت گفت :

      جناب هروي:سلام! داستان را خواندم. خيلي زيبا نوشته ايد. حيوانات موجودات خيلي حساس و با وفا استند. حتي پرنده گان كوچك با صاحبان خود انس ميگيرند و براي خوشي و غم ،صدا و بيماري شان از خود يك حالت خاص را نشان ميدهند. كه براي ما آدمها باور كردني نيست./… آرزو ميكنم كه هيچ پدري ، سهراب اش را گم نكند و… . موفق و نويسا باشيد/ زينت

    • جان آقا خلیل گفت :

      دوست عزیز جناب هروی!
      وب شما را لینک نمودم.
      موءفق باشی.

    • کاشفی گفت :

      باسلام
      دروصال آمده دو تفکر را در( پیر مرد و جوان) به خوانش گرفته ازدقت نظرخود بهره مند فرمائید.

    • زریر گفت :

      سلام آقای هروی عزیز!
      امیدوارم جور و صحتمند باشید داستان غم انگیز را نگاشته اید شاید در راه مهاجرت هموطنان ما سهراب های زیادی را از دست داده باشند پآنهم بتقصیر انسان سرزمین خود مان بهمان اندازه ایکه شون یا شون های غرب مهربان هستند یهمان پیمانه آدم های بر سر قدرت آن ظالم و بی عاطفه اند.مقصر اصلی از دست رفتن سهراب و سهرابها همین غربی ها اند .اگر کمی به عمق موصوع فکر شود! بهر حال قلم تانرا توانا میخواهم شاد و موفق باشید.

    • انجیلا پگاهی گفت :

      درود به شما گرانقدر،
      ازینکه دیر رسیدم با بزرگواری تان مرا ببخشید،
      روز و روزگار ما خانمها کمی با آقایان فرق دارد ..راستش تلاش و کوشش ام مدام این است که بتوانم پاسخ محبتهای دوستان را به زود ترین فرصت بدهم و همچنان از خوانش نوشته ها و اشعار تازه عزیزان حظ ببرم .
      اما در مورد این داستان باید کفت که با خوانشش اشک به چشم آدم حلقه میزند و بغض هم گلو میفشارد…
      واقعیتهایست درین داستان که جان میگدازد
      باز هم ممنون حضور تان

    • خورشید_الف گفت :

      سلام آقای هروی
      بی نهایت لذت بردم
      فوق العاده زیبا بود
      جداً و از صمیم دل عرض می کنم.
      شون من رو عجیب به خودش جذب کرد

      سبز باشید

    • م ساغر گفت :

      سلام و صد سلام استاد عزیز !
      مرا ببخشید که دیر تر از همه دوستان نظر مینویسم من دو سه بار امدم تا این داستان را بخوانش بگیرم اما هر بار دو تا سطر را ناخوانده کار یبرایم پیدا میشد که شاید درک کنید مثلن چی کاری . به هر حال امشب وقت کافی داشتم برای خواندنش .خواندم و خیلی هم خوشم امد دیر وقتی بود که من داستان نخوانده بودم اخرین داستانها و کتابهای رو مان را که خواندم چهار سال قبل زمانی که مثل همین قهرمان داستان شما در پانسیون زندگی میکردم ان زمان وقت کافی برای مطالعه داشتم حال این انتر نت برایم از هر چمن سمنی شده است . به هر حال من در مورد این داستان چنین قضاوت میکنم که این قصه واقعیت دارد .چون منهم در همین دیار زندگی میکنم . خدا پدر کاترینا را بیامرزد من از بسیاری این المانی ها تجربه خوب دارم در این مدت بهترین دوستانی داشته ام که بهتر از افغانهای خودم ، به من رسیده اند. مثلا افغانها در مقابل سلام میکنند وقتی رد شده ام چی غیبت ها که نکرده اند . تازه امده بودم المان یک افغان بخاطر که دانسته بود ما تازه امده ایم و پول کافی هم نداریم بخاطر اینکه ما پول کرایه تاکسی را کم ندهیم یا اصلا امکان داشت ما پول نداشته باشیم گفت من ترک استم در حالیکه دو سه سال بعد در یک میز با هم نشستیم و دیدیم از هفت پدر افغان است . و محبت حیوانات حقیقی است خاصتن سگ .داشنمندی گفته است وفا دار مباش از سگ تقلید نکن.
      من سگی را که دو سه هفته عمر داشت و من در ان زمان در کلاس نهم درس میخواندم گرفتم و اسمش را گذاشتم دف …بعد از وفات مادرم و رفتن ما از ان خانه سگ را به همسایه دادیم . بقول ان ها هر روز می امد و سرش را روی دروازه خانه ما میماند تا اینکه بعد از یک ماه در کنار دروازه حویلی ما جان داده بود . سر تان رابدرد اوردم معذرتم را بپذیرید .
      مژ گان

    • نیلاب نصیری گفت :

      سلام استاد بزرگوار و پدر گرانقدر !
      راستی هم دیر بعد برای تان مینویسم مطالب زیبایی را در این مدت انداخته اید که باید با فرصت بخوانم داستان اخیر تان را مقداری خواندم زیبا و پسندیده بود . شاد مان باشید. یه نظر دیگر هم نوشته ام …

    • کوه بیرونی گفت :

      سلام دوست گرامی

      مشعل با(چراکوچی؟)به روزشده است.

    • نازنین گفت :

      سلام جناب هروی عزیز
      داستانتان را خواندم و لذت بردم
      ریزه ترک که بودم وقتی قاصدکی می دیدم مادرم می گفت فرشته ها ی خدا .در دلت ارزو کن و بگذار برود اما امروز
      این مادرم است که هر وقت قاصدکی را می یابد همراهش گب می زند تا درد دل هایش را برای دو بیادرم که سالهاست از ما دورند ببرد.
      همیش شاد کام باشید جناب هروی عزیزم
      بامان خدا

    • حسین گفت :

      سلام استاد هروی عزیز.داستان فوق العاه ای بود.من هم گاهی از مهربانی حیوانات و رفتارهای عجیب شان متحیر می شوم .هر چند داستان شما جنبه های دیگری هم داشت………….ارزوی سلامتی تان را دارم

    • najia hunarfar گفت :

    • ماه مهربون گفت :

      اول سلام چون سلامتی می آره مگه نه؟

      خوب داستان رو خوندم اونقدر زیبا بود که علیرغم بلند بودنش دوبار بخونمش. نمی دونم چی بگم؟ ولی می دونم داستان زیبا. غم انگیز و عبرت آموزی بود. بعضی وقتا با خودم می گم چقدر این وبلاگ نویسی برای ما منافع دارد؟ چرا باید ساعت ها نشست و برای نوشتن موضوعی تلاش کرد؟ اما وقتی به بعضی وبلاگ ها می رم و از این دست موضوعات رو می بینم به جواب خودم دست پیدا می کنم.

      بدون مبالغه و اغراق باید بگم که عالی بود. شاید باور نکنید اما من معمولاَ بیشتر از 5 دقیقه روی هیچ موضوعی توی اینترنت وقت نمی ذارم اما مطلبی رو که شما نوشتید فرق می کرد. باعث شد که تقریباَ 20 دقیقه وقت بذارم و بخونم و حتی صفحه رو ذخیره کردم تا بعداَ پرینت بگیرم و توی خونه یه بار دیگه بخونمش.

      و در پایان معذرت خواهی می کنم اما من بدون اجازه یا با اجازه شما لینک وبلاگ تون رو توی وبلاگم گذاشتم. و براستی که اسم تون برازنده تون هست.

      جهان مهر

      شاید اگر روزی بخوام پروفایل فعلی خودم رو تغییر بدم از این اسم استفاده کنم.

      دنیا را برای تان شاد و
      شادی را برای تان دنیا دنیا آرزومندم.

    • مهر گفت :

      سلام ومحبت براستاد مهرینم….ممنون محبت شما …بزودی باشما درتماس خواهم

      شد.ارادتمندشما : مهرانگیزساحل

    • نسیمـه گفت :

      سلام بر جهانمهر هروی عزیز . خوش آ مدید .
      ممنون از حضورت و درود بر قلم توانای تان .
      از معرفی وبلاک و سروده های زیبای تان خیلی لذت بردم
      شاد وموفق باشید .

    • داود عرفان گفت :

      سلام استاد بزرگوار!
      اولا بخاطر دیر آمدن پوزش می طلبم . ثانیا به خاطر حسن نظراتتان نسبت به شعرواره هایم اظهار سپاس دارم . ثالثا نظراتتان را در وب لاگ مشعل در مورد نوشته برادرمان کوه بیرونی در مورد کوچی ها خواندم می خواهم اظهار سپاس ویژه داشته باشم و احساس وطن دوستی و اندیشه والای تان را که به تعصبات بیجای قومی و مذهبی آلوده نشده است را بستایم .
      کاش چون شما کمی بیشتر در این کشور می داشتیم .
      تمام لحظاتتان سرشار از بهروزی و موفقیت

    • میران گفت :

      سلام ودرود برجناب جهانهمر هروی.
      باعرض معذرت که دیرآمدم. یک بارمیخواستم پیام بنویسم متاسفانه پیامخانه مشکل داشت. داستان راخواندم. به یاد لحظه های تلخی افتادم که سالهای شور وشر بر خیلی ازما تحمیل کرد. سبزوسلامت باشید.
      ارادتمند شما میران.

    • فاطمه گفت :

      سلام ودرود بر استاد بزرگ تقدیم میدا رم ارزو دارم صحت مند وخوب باشید وهمچنان همه فامیل عزیز تان .بازهم با عرض معذرت که دیر رسیدم. خواستم احوالتان را بگیرم .
      همیشه موفق باشید
      به مادر مهربانم یک دنیا سلام میرسانم به زودترین فرصتم داستان تان را مرور میکنم.
      خداوند نگهدار
      دخترت فاطمه
      …….
      وسلامهای سجاد را هم میرسانم

    • آرزو گفت :

      با عرض سلام و حرمت خدمت استاد گرامی آقای هروی محترم: داستان تان گوشه از واقعییتهای زندگی آوارگان است که سخت دلخراش است و در عین حال چاره ای هم جز آواره شدن و دور از وطن زیستن با تمامی مشکلاتش نیست، اما امید بخداست تا با لطف او اوضاع درست شود و دردها تسکین یابد.
      تشکر از خضور گرم تان. با ارادت آرزو

    • حضرت ظریفی گفت :

      سلام!
      دوباره از شما داستان شون را بخوانش گرفته اندیشیدم .
      تحرک در غربت زمین در وسعت هجرت تعمق احساس مهاجر را خدشه ایست که قد میشکند و تاءثر می فزاید وگاه با چار دست وپا رفتن از دوپارفتن را منزلتی در خدمت سگی میدهد که خادم بودنش را نیاز است تا سر حد بیزار شدن از انسانها واحساس حیوان را بر تر شمردن از مغز متفکر انسان.
      اگر بخاطر اشته باشید دکلمهء طنین اشک به صدای دوست شاعر مان دیدار شفیعی
      ازمن،
      ای اشنا به چشم حقارت مرا مبین
      نا آشنا بدیدهء کوته نظر مکن
      مانند ژاله ام و زخاکم مکن بلند
      بی تابم و زهمت خود آب میشوم
      و……
      …..
      از همین در دهای هجرت متولد شده است
      پیام قدر مند شما را بدینوسیله سپاسگو بوده وممنونم که یاد ما میکنید. ظریفی

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها