شب
اینجاست سرد و خالی همه، ایستگاه شب
افسرده تر ز حال دل مـــــن، نـــــگاه شب
خورشید را به بند کشیده است اهریمن
با مکر و حیله، در خم و هر پیچ و راه شب
هـــر فتنه ای که میرسد از دور های دور
گویی که خانه کـــرده، به زیـر کلاه شب
شبتاب کـــــرم خسته، خــــزد زیر بوته ای
در یک وجب سیاهی شده نور ماه شب
خوابم نمیبرد و دلم سخت خسته است
بیزارم از سیاهی… ازین جلوگاه شب
نعمت الله تُرکانی
شب 13 اکتوبر 2011
اینجاست سردوخالی همه ایستگاه شب ….
سلام دوست من خوبی؟نمیدانم چرا سیاهی دل منو هم فرا گرفته نمیدانم ازین درد به کجا پناه ببرم؟؟
دیگر در فیسبوک نیستی؟نمیتوانیم انجا دوباره هم را داشته باشیم؟؟؟؟؟؟؟
سلام دوست خوبم ممنون از آمدنت.من در فیسبوک با اسمroxana irani هستم.امیدوارم بزودی همدیگر را در آنجا ببینیم.لطفا این نظر را بعد خواندن پاک کن
سلام استاد عزيز اميد كه صحت باشيد…
بسيار زيبا بود و خواندني .من هم شما مهربان را به نوشته اي از
خود دعوت ميكنم خوشحال ميشم كه حضورتان را ببينم.
سلام به شما مهربان هميشگي….
به روز هستم با كلماتي از احساس خوشحا ميشم از حضور شما.