همدلان عزیز:
از همین طریق سال میلادی 2010 را به شما تبریک به عرض میرسانم.
عطر شعرم
روشن از خـورشید میگردد شبانم
وقتیکه نامت گل کند روی زبانم
گرم میسازد تنم را لذت خـــوشی
عطــــر شعرم را به هر سو میفشانم
بار دیگر فال میگیرم … چه فالی؟!
… میشود روزی که باشی میزبانم؟
مــریم از مــــن گر بگیــری روی
نیستم آدم مثل خارهای بی نشانم
بار دیگر کی بود آیا… نمی دانم!
تا لبان ات گرم گیــرد بر دهانم
***
من تعـمل پیشه دارم سالها شد
تا غــم هجــر تو از خود وارهانم
نعمت الله ترکانی
1.1.2010
نوشته شده توسط admin در ساعت 3:02 ب.ظ
ژانویه 1st, 2010 at 3:44 ب.ظ
شوق به زندگي تنها گذر نامه زندگي است
سلام
بسيار زيبا بود
راسني استاد دوست داشتيد لينگم كنيد
باتشكر
ژانویه 1st, 2010 at 11:54 ب.ظ
سلام استاد گرامی!
شعر زیبایتان را خواندم و لذت بردم. فکر میکنم در وقت تایپ در مصراع دوم (وقتیکه که نامت گل کند روی زبانم) واژه ی (که) را سهون دو مرتبه نوشته اید.
در ضمن فراراسیدن سال جدید عیسوی را برای خودت وخانواده ی محترم تان تبریک گفته و آرزو دارم که در سال جدید بر خوشی ها و کامیابی هایتان افزود گردد و از غم و درد و ناکامی های روزگار در پناه پروردگا ر باشید.
با ارادت
ژانویه 2nd, 2010 at 12:07 ب.ظ
آقای ترکانی عزیز سلام و بازهم سال نو را تبریک میگویم !
اینه حالا صحیح شد تو تشویشم را رفع کردی ، خیر ببینی.
تشکر از شعر زیبای تان. اگرچه یک کمی کجی و کولی داره اما بازهم بعد از همان دیپریس عمیق (deep dipres) (انگلیسی ام هم مانند روسی ام ضعیف است اگر غلط نوشته باشم معذرت میخواهم.) همین شعرت را میشود از جمله ی بهترینها قبول کرد.
تشکر و موفق باشی!
ژانویه 2nd, 2010 at 12:14 ب.ظ
گفتم که انگلیسی ام ضعیف است شما باور نکردید دیپریس به انگلیسی چنین نوشته میشود: depress
اگر ممکن است آنرا اصلاح کنید در غیر آن چندان فرقی ندارد.
ژانویه 2nd, 2010 at 1:07 ب.ظ
استادعزیز و گرامی سلام!
سرود ای زیبای با ترکیبات و تعابیر قشنگ و نو سروده اید برایتان تبریک میگویم.راستش از خواندنش دهانم مثل ربودن بوسه از لب یار شیرین شد دست تان درد نکنه …..
شاد و سرفراز باشی
ژانویه 2nd, 2010 at 2:21 ب.ظ
سلام براستاد ترکانی عزیز
آمدم خدمت شما و سال نو را تبریک بگویم سال بسیار خوبی برای شما وتمام مردم دنیا آرزومندم همراه با سلامتی -شادکامی و صلح و صفا وصمیمیت
دوستتان دارم و به دوستی شما افتخار می کنم
در کنار جویبار منتظر شما هستم
ارادتمند
رضا
ژانویه 2nd, 2010 at 8:00 ب.ظ
سلام
شعر عالی بود
منم این سال جدید رو به شما تبریک میگم
مممنون که به من سر زدید
ژانویه 3rd, 2010 at 6:18 ق.ظ
تركاني گرامي : سلام و حرمت بسيار نثرتان. هر دو سروده زيبا بود من “دست و ماشه ” را بسيار پسنديدم و لذت بردم. سال نوي شما نو و كاغذ پيچ باشد.
ژانویه 3rd, 2010 at 11:50 ب.ظ
سلام جناب ترکانی
سال نو شما نیز مبارک و همه خوشی های عالم نصیب تان. اشعار زیبای تان همیشه چنگ به دل می زنند. امیدوارم همیشه شاد و صحتمند باشید.
ژانویه 4th, 2010 at 1:17 ق.ظ
سلام
سال نو میلادی برای تان مبارک باد.
یک سال پر از خوشی و سلامتی و پر از کارهای نو برای تان آرزو مندم
ژانویه 4th, 2010 at 10:29 ب.ظ
با سلام مجدد. سپاس از اینکه سر زدید. باتشکر از لطف تان نشر آن نوشته مانعی ندارد، شما کاملن در نشر آن مختارید.
با محبت
ژانویه 5th, 2010 at 4:15 ق.ظ
درود استاد ارجمندم،
سال نو مبارک باشد. شعر تان چون همیشه به دل چنگ می زند.
به شهرتاش هم سری بزنید.
ژانویه 5th, 2010 at 12:43 ب.ظ
سلام بر شما محترم ترکانی!
امید وارم صحت و سلامت باشید دلنوشته های تانرا خواندم من هم سروده تازه دارم حضور شما را گرامی میدارم شاد باشید .
ژانویه 5th, 2010 at 1:48 ب.ظ
سلام آقای ترکانی
سال نو میلادی بر شما مبارک باد
غزلتون خیلی عاشقانه است
من هم با مطالبی در باره خودم منتظر شما هستم
ژانویه 5th, 2010 at 9:03 ب.ظ
استاد خوب و مهربانم سلام!
عطر شعر شما را بوئیدم و احساسات خلاق و آفریننده ی تان را واژه به واژه زمزمه کردم و لذت بردم. شعر زیبا، قشنگ و بلندی بود که شیفته گان کلامت را حلاوت و طراوت می بخشید. دست مریزاد و بهترین ها به کامت باد!
البته در بیت مقطع فکر میکنم که واژه ی “تحمل” اشتباهاً با “ع” نوشته شده است که نیاز به اصلاح دارد. شاد باشید و سربلند.
ارادتمند؛ سائس
ژانویه 5th, 2010 at 9:40 ب.ظ
سلام استاد عزیزم
دلم برای صدای آرامش بخش و پدرانه تان تنگ شده به زودی با شما تماس تلفنی خواهم گرفت اگر شماره تماستان عوض شده لطفا اطلاع دهید دوستتان دارم
ژانویه 6th, 2010 at 10:25 ب.ظ
سلام بر استاد گرانقدرم :
سلا نو تان مبارک باشد .
گفته ام را در یک کلام بیان می کنم :
آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ……..بسیار عالی بود .
موید باشید
ژانویه 7th, 2010 at 1:16 ب.ظ
برادر ترکانی
حتم دارم که شما استاد و معلم خوبی هستید . از واژه ای که برای من به کار بردید بی نهایت سپاس گزارم ولی خود را در شان آن نمی دانم تلاش می کنم که هر زوز بهتر از روز قبل باشم ولی چقدر موفق هستم را نمی دانم فکر می کنم باید دگرگونی زیادی در روح و قلب خود ایجاد کنم .
ژانویه 8th, 2010 at 1:26 ب.ظ
سلام دوست عزيز،
بروز هستم تشريف بي آوريد.
ژانویه 8th, 2010 at 2:03 ب.ظ
سلام و خوشحالم که آدرس خانه شما را یافتم
شعرت زیباست بخصوص دوبیت اول خیلی روان و خوب و شعر است
موفق باشید
ژانویه 8th, 2010 at 10:36 ب.ظ
سلام استاد خوب هستید ؟ استاد کار به جا های باریک کشیده میشه خطر داره و عاقبت کار هم که خدا می دانه ، ما گفتیم استاد خود می دانید.صحبت از زبان و لب و …… بالاخره خطر ناک است و خطر سیب هم میشه ، به هر حال استاد خوش بگذره و خدا نصیب کنه هم چو محافلی با کیف و با صفا ، خدا داده به شما ، ما حسودی نمی کنیم موفق باشیدو از اضافه گویی این حقیر چشم پوشی نمایید .
ژانویه 9th, 2010 at 8:19 ق.ظ
خدای خوبم ،
اگر این روزها قلبم چون ساحل آرام گرفته ای در آغوش دریایی توست.
اگر هر لحظه ، لبخند شادمانه ی زندگی بر لب های افسرده ام نقش زندگانی می کشد .
اگر هر ساعت یاد تو در قلبم باران عشق می چکاند ،
اگر شمیم حضورت ، رها تر از همیشه در من می وزد ، همه از عنایت توست که مرا تنها و بی پناه در کام
زندان تن رها نکردی.
سلام
خوبید ؟ با مناجاتی به روز هستم
ژانویه 9th, 2010 at 8:04 ب.ظ
جناب استاد درود!
سپاس از نظر لطف تان وتشکر از ایمیل زیبایتان . این روزها نتوانستم چیزی پیرامون نبشته های آن بزرگوار بنویسم …حالم خوش نبود . انشاء الله سرفرصت حتمن ملاحظاتم را پیرامون غزل های ایشان خواهم نوشت.
از اینکه دیرگاهی است غیر حاضرم ببخشید …ازقضا امشب فرصت مناسبی دست داد و تمام آنچه را نخوانده بودم ، تلاوت نموده ولذت وافر بردم.
ژانویه 9th, 2010 at 10:27 ب.ظ
سلام مجدد ، و تشکر از شرف حضور و یادآوری های خردمندانه تان ..
ارادتمند همیشگی تان…
پژمان
ژانویه 10th, 2010 at 9:43 ب.ظ
سلام استاد!
حدیث عشق بازهم بروز شده ، منتظر حضور سبز شماست!
ارادتمند؛ سائس
ژانویه 11th, 2010 at 9:55 ق.ظ
سلام استاد
شعرهایتان خیلی زیباست
مخصوصاًآن هایی که ریتم شاددارند
ژانویه 12th, 2010 at 6:09 ق.ظ
سلام استاد عزیز، به وبلاگ تان آمدم تا اگر سرودهء تازه يی داشته باشید، بخوانم. منتظر تازه های تان هستم.
در ضمن شهرتاش به روز است.
ژانویه 12th, 2010 at 10:24 ب.ظ
سلام جناب ترکانی.
به روزم.
ژانویه 13th, 2010 at 9:36 ق.ظ
درود بر شما
با سروده ای از خودم به نام کورش در من و همچنین مقاله ای به نام شاهنامه های پیش از شاهنامه فردوسی به روز هستم
ژانویه 13th, 2010 at 10:07 ق.ظ
دلم برای کسی تنگ شده است
روحم برای دیدن عشقی پر می زند
.
.
.
واژه ها برای سرودن تو چقدر کوچکند
سلام برادر ترکانی
مطلبی به روز دارم و از حضورتان مثل همیشه خوشحال خواهم شد
ژانویه 14th, 2010 at 2:06 ب.ظ
برادر ترکانی : سلام و هزاران درود
پاسخ بسیار زیبایی برای فعل بی پایانم نوشته اید
و من ساده تر می گویم که :
سخن پاک شما
همه از باغ و بهشت است
که می افشاند عطر
در پهنه ی اشعار من
و تو میدانی
خانه ی شعر من
واژه هایش عشق است
پس :
وسعتی دارد تا خورشید
حتی … برتر از خورشید است
و تو هم با من می سرایی از عشق
می دانم
سخنت شیرین است
تا ابد شیرین باد.
پایدار باشید .
ژانویه 14th, 2010 at 2:13 ب.ظ
حضور همیشه گرم شما باعث بسی افتخار برای این خواهر کوچکتان است
ممنونم از شعر زیبایی که برای من سرودید
ژانویه 14th, 2010 at 11:44 ب.ظ
سلام وعرض ارادت
تشکرازمهربانی های تان
ارادتمند
ن.وثوق
ژانویه 15th, 2010 at 8:35 ب.ظ
استاد عزیز
به روز هستم.
ژانویه 16th, 2010 at 10:38 ق.ظ
سلام بر شما محترم ترکانی گرامی
شعر زیبای تان را خواندم لذت بردم با سروده تازه حضور شما را گرامی میدارم .
ژانویه 16th, 2010 at 6:11 ب.ظ
سلام دوست عزیز. سروده هایتان شایسته گی همه زیبای هارا داراست
در تصویر طرح عالی را به نقشه گرفتید مثل همیشه از زیبای های خوبی بهره مند است مستفید گردیدم با سعادت باشید و سرفراز.
ژانویه 17th, 2010 at 1:52 ب.ظ
سلام استاد خوب هستید ؟ در سرزمین شما هم برف می بارد ؟ این جا همه چیز را یخ زده؛ موفق باشید
ژانویه 18th, 2010 at 5:39 ب.ظ
شاعر و نویسنده دلسوز و آگاه استاد نعمت اله ترکانی
با سلام و عرض ارادت دوباره
از اینکه مدتی نتوانستم حضورتان مشرف شوم بعلت مشکلاتی بود که امکان آمدن به اینتر نت را از من سلب نموده است.لذا بالاخره آمدم و غزل های جدید و بسیار رسای تان را خواندم.بی شک شما از بهترین سرایندگان و نویسندگان حاضر در حوزه نت و افتخار همه ی ما می باشید.
همیشه نام شما را در ستیغ کوههای استوار می جویم.همت و اراده بلند و دل پاک تان از شما چهره ای فرهنگی محبوب دربین ادب دوستان و علاقمندان ساخته است.بایستی که بگویم ادیب گرامی سرکار خانم فهیمه مصباح نیز به خاطر اینکه از وبلاگ شان امکان پذیر نبوده از طریق وبلاگ این حقیر جویای احوال تان بوده و درخواست نموده بودند که این پیام ایشان را خدمت تان تقدیم بدارم.
بازهم موفقیت و سربلندی برایتان آرزو می دارم.ضمنا وبلاگ من هم با شعری از خودم به روز شده است.امیدوارم با تشریف فرمائی و نقد سازنده خویش مرا مستفیض فرمائید.
ارادتمند همیشگی شما(یاشیل)
ژانویه 18th, 2010 at 9:18 ب.ظ
سلام دوباره بر استاد نهایت گرامی
مرا ببخشید که دیرتر برای دست بوسی خدمت رسیدم
غرض از تحریر در اینجا اینکه :
از تشویق و تمجید تان در مورد شعر گونه بی نهایت سپاسگذارم
من دست و پا شکسته را تنها نگذارید و کمکم کنید از زمین بلند شوم
دوستتان دارم
به زودی مطلب جدیدم را تقدیم شما و دیگر دوستان خواهم کرد
به امید روزهای پرخنده
ژانویه 19th, 2010 at 2:36 ق.ظ
استاد عزیز،
دیریست چیزی تازه ننوشته اید. منتظر تازه های تان هستم.
ژانویه 19th, 2010 at 6:33 ق.ظ
حکایت خدا و گنجشک : روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طولانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت!
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: ” مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
” فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
” با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.
” گنجشك گفت:
” لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:
” ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. ” گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: ” و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. ” اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد…
ژانویه 19th, 2010 at 6:34 ق.ظ
سلام دوست و برادر عزیزم
مدتی است از شما بی اطلاع هستم
حالتان خوب است ؟
برای خواندن اشعار و داستان های شما چشم به راهم
با سپاس
ژانویه 19th, 2010 at 9:46 ق.ظ
سلام و دورد استاد !
عشق ، مشقی است که خوب است غلط بنویسی
که همین :هی بروی از سر خط بنویسی !
ژانویه 21st, 2010 at 9:42 ق.ظ
سلام و صد سلام به شما استاد عزيز
مثل هميشه شعرتان زيبا بود، معذرت از اين كه دير دير مي آِيم، راستي اسمي را كه در گزارشي در كابل پرس ديده ايد نام اصلي من است.
هميشه شاد باشيد.
ژانویه 23rd, 2010 at 8:56 ق.ظ
پنج سال در هوتل سواستوپول بودم . بر من چه گذشت ؟ خدا میداند .
خاطرات گذشته خیلی درد ناک است .
علی ایحال ، بر زنده گی بخند .
به سلامت .