• دوستان عزیز سلام: خستگی ام درین روز ها بطرز غیر منتظره ای از حد گذشته است. خستگی من از دست کسانی است که با آنان دست دادم و ایشان در پی بریدن دستم بر آمدند. شاید اگر آنان این شعر ام را روزی بخوانند در دل خود بگویند که چه کار بدی کردیم. من از آنان رنجیده ام و کبوتر خیال ام دیگرحتی کنار بام شان نخواهد نشست. وقتی این شعر را میسرودم اشک ام به خاطر درک  ظالمانۀ شان از من میریخت. آری امشب تا صبح  بیدار نشستم تا بلاخره درد دلم را با این شعر تسکین دادم.

    خسته شدم

    ازیـن زمــین و ازیــن آسمان خسته شدم

    و از شکســت دل عاشقــــان خـسته شدم

    مرا بگیـر و به سوزان به شعلۀ خشم ات

    که از دورویی خــلق جهـــان خسته شدم

    چمن فسرده و از و برگ و بار بی قسمت

    ز ناروایی فـــصل خـــزان خســــته شدم

    بریــده دست مرا دوست،  تـا بــه او دادم

    ز مهــــربانی آن دوســـتان خســــته شدم

    صـــدای تیشـــه فـــرهاد  انفجار غم است

    به عشق مرده ام و از امـتحان خسته شدم

    نگفــــته ام سخنــی امر قـــتل مـن دادنــد

    من ازنتـــیجـۀ ایـــن گفــتمان خـسته شدم

    نگشت رنگ معــانی به قــلب ها ظـــاهر

    بــرای  این همــگی، از زبان خسته شدم

    خــدای را نـفــسی باش بــرکـــت دل من

    که ازمعــانی ســود و زیان خــــسته شدم

    نرفت به کعبۀ مقصود و عمر من بگذشت

    ز عـــزم رفــتن ایــن کاروان خــسته شدم

    ۲۳ فبروری ۲۰۰۸

    نوشته شده توسط admin در ساعت 3:44 ب.ظ

  • 

    بدون پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • حسین گفت :

      سلام استاد عزیز.اینبار نباید بکویم زیبا بود بلکه واقعا جای این دارد که بگویم فوق العاده بود.مخصوصا بیت آخرش که بدج.ر به دلم چنگ زد.همیشه شاعر باشید و شعر آفرین تا ما از تازه هایتان بهرمند شویم.آرزوی سلامتیتان را دارم.عرض حرمت

    • زینت گفت :

      جناب هروي: سلام! خيلي زيبا سروده ايد زيبا تراز هميشه ، / فرض كنيد كه اگر شما با آدمن ويبلاگفا در تماس نميشديد در خواب هم باور نميكرديد كه آن كلمات فر آورد كدام شخصيت فرخنده است /
      هزار مرتبه تکرار دیدم این بازی
      که اهرمن شد اهورا، فرشته شد شیطان/ من حتا از اينها مقاله و مضمون نمي خوانم وهر جا نام شان را مي بينم صفحه را مي بندم. / دل پاك و پر صفاي تان لبريز از محبت باد/ سلامهاي مرا به خانم نازنين و دانشمند تان وسيله شويد / زينت

    • زیوری ویژه گفت :

      سلام هروی عزیز
      به سلا مت باشید
      ممنون پیام شیرین شما
      وشعرتان که به دل چنگ میزند
      واینکه همیش ازریاکاران شکوه داریم
      رسم زمانه چنین است
      تامایکنواخت نباشیم
      سراینده وازغم بدورباشید
      پدرود

    • میران گفت :

      سلام ودرود.
      خستگی ها برطرف و شادمانیها افزون!

    • ظریفی گفت :

      سلام!
      ممنون پیام ناز شما چرا خسته !؟
      مگر منتظر بهار نیستید.
      به امید رفع خستگی های شما دوست عزیز.
      مرا بشور آوردید تا انتظار بهار خجسته را سرایشگری باشم به پاس دوستی های شما که هر دو و جمع دوستان شاد باشیم تا امشب اگر فر صتی باقی بودخواهم نوشت شادان تان می خواهم باخجسته گی در انتظار بهار دوست خوبم همراز گفته هایم. عرض حر مت

    • ظریفی گفت :

      سلام!
      می شود به خوانش بگیرید انتظار بهار را که مدیون شما هستم. عرض حر مت

    • سهراب سیرت گفت :

      سلام به آقای هروی…!
      اتفاقاَ این روز ها من هم همینطور استم… شاید غزل تازه ام به شما هم صدق کند
      … این غزل تان خو خیلی مشابه با حال من بود..

    • بینا گفت :

      هروی نازنین سلام !

      شعر زیبایت که بیانگر کم مهری اهل زمانه است به واقعیت که مرا به دنیای حقایق فرو برد .

      زنده و سلامت باشی که اندیشه های زیبای شاعرانه ات در آینده ها استفاده کنیم.

    • ظریفی گفت :

      سلام دارم وسر شار غزلت میخواهم!
      جوش وخروش فرا رسی بهار با سببی بدین سوهایم کشاند جهانمهر هیروی عزیز که
      حا فظ را مریدم:
      سخن درست بگویم نمیتوانم دید
      که می خورند حریفان ومن نظاره کنم
      موی های طلایی با این بیت که شاعرش گرامی باد:
      از موی سیه موی طلایی خوشتر
      وز چشم سیه دو چشم آبی خوشتر
      از دختر کابلی ومحبوب وخموش
      یک شوخ فرنگی شراب خوشتر
      واینک تقدیم به تو باد دوست که بمن اندیشدی:
      خوش است خسته دلی بر مزار خسته دلان
      نمیتوان که چنیسن گفت یا چنان، میدان
      ولی چو عمر بود در گذر بسی حیف است
      که خستگی بودت متکی و خیر رسان
      برای خسته دلان مرهمی شویم دمی
      ازینکه سر بگذاریم به منبر جولان
      بسان نو حه گری ریش دار بر منبر
      که درمحرم آغوش میشود رهبر
      ز چشم اشک فشاند همه بگریاند
      زبهر اینکه بجنبد زریش بر پیکر
      بس است وان همه قتل قتال ها دیدیم
      چراکه شاد نباشیم یک دمی دیگر
      بهر میرسد واشتها بهاری شد
      اگر نه یار منی جان من زما بگذر.
      وگر نه باز بیا جام می دمی پرکن
      به بوسه های مکرر بعشق بی باور.
      شادت میخواهم هیروی عزیز در تو کششی هست که به شورم می آوری استاد دوستت دارم. تامپره حضرت ظریفی فنلاند

    • ظریفی گفت :

      سلام دارم!
      بزبان هندی مرا علاقه’ هست وگاه که فیلم یاد هندوستان میکند این شعر از شاعری والا مقام در نظرم جلوه گراست:
      تشنه لب باید گذشت از وصل معشوقان هند
      هیچ ننگی در برهمن زاده گان چون بوس نیست
      واین زمان که شما از برنده گان دل در انظارمکتب یاد کردید بیاد این افتادم که:
      گر بخون غلطم چه باک انرا که طفل خورد سال
      رقص داند اضطراب مرغ بسمل کرده را
      هر چند این بیت خوشم می آید که:
      مرو که با دو لبت گفتگوی من باقیست
      هزار شکوه سرودم ولی سخن باقیست
      دمی نشستی ورفتی ولی به محفل ما
      هنوز بوی گل وعطر یا سمن باقیست
      اگر چه گردش گردون مرا هلاک کند
      ولی زگردش چشمت امید من باقیست
      حا فظ را میبوسم که
      بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
      وانجا جزآ نکه جان بسپارند چاره نیست
      مارا زمنع عقل متر سان ومی بیار
      کین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
      سر شار باش و گردن فراز بزی که چنانی دوست عزیز بر غم ها پشت پابزن ودلگیر مباش همین و بس. عرض حر مت استاد قند جهانمهر هروی عزیزدوست شما حضرت ظریفی

    • حسین گفت :

      سلام استاد عزیز.با یک غزل گونه ی داستانی به روزم.شاید برایتان جالب باشد.ممنون از محبتتان.تا سلامی دیگر بدرود

    • شهـــلا گفت :

      سلام بر شما دوست و استاد عزیز م
      جناب جهانمهر مهربان باید بگویم جانا سخن از زبان ما میگوئی
      نمیدانم بر شما چه گذشته و از دست چه کس یا کسانی مینالید اما این را نیک میدانم که دشمنان به ظاهر دوست دل نازنین شما را شکسته اند باید بگویم که دل منهم مثل مال شما تنگ و گرفته از این رنگها و نیرنگها است اما چون همیشه مرا دلداری داده اید منهم به شما میگویم
      ایدوست دل قوی دار سحر نزدیک است
      به فرشته پر مهر زندگیتان سلام مرا برسانید
      تابعد یاحـــق

    • سلیمان دیدار شفیعی گفت :

      سلام بر استاد هروی بزرگوار !
      ممنون از پیام تان. خوشحال می شوم و افتخار می کنم تا همیش مهمان ناخوانده و یا خوانده ای خانه شما باشم. خوب اما اگر مهمان خوانده شده باشم بیشتر افتخار دارد .
      شعر والای تان که بیگمان در اوج تأثر و یا احساس متأثر سروده شده است زیباست. امروز کمتر شاعران به معانی در شعر می پردازند و بیشتر به بازی واژه ها و برداشت غلط از پدیده های همچو مدرن و پست مدرن باورمندند. من همیش اشعار شما و استاد بزرگوار ظریفی را دوست دارم و با اشتیاق خاص می خوانم؛ چون بر علاوه اینکه مدرن استند و از زمان شان پیامبری می کنند، معانی در آنها در اوج است.
      در ضمن نگران این دوستان دشمن صفت نباشید. ما شما را داریم و شما ما را دارید و این یعنی همه چیز.
      و اما مقطع این سروده تان مرا به یاد شعری از عموی بزرگوارم انداخت که توسط استاد خیال اجرا شده است:

      ساقی بیار باده که دور جهان گذشت
      این کاروان عمر
      به پهنای زنده گی
      آسوده گی ندید و از این خاکدان گذشت.

      به زودی این شعر را با آهنگش نشر می کنم و برای شنیدنش خبر تان خواهم کرد.
      دوستدار شما و کلام والای تان
      س.د.ش

    • اديب گفت :

      هروی بزرگوار را سلام و سلامتی,
      در زمان که از درون بيشتر شعر گونه ها عشق (به معنای متداول و معمول آن) می آيد, در شعر شما عشق (به معنای خاص و آنچه که منظور شما و من است) مي رقصد. عشق که منظور از خسته گی در آن نهايت راحتی است. مگر نه اين است که کسانی معدودی آرامش و راحت زيستن شان در رسوا کردن و افشا ساختن آنانی که دست را به نام دوستی قلم مي کنند, مي بينند,
      قربان انديشه و مغز متفکر شما
      اديب

    • م شفا گفت :

      سلام عزیز دوست و رهنما ی گرامی !
      از اینکه دو روز در امدنم تا خیر بود علت خاصی داشت و ان اینکه برای دیدن دوستان رفته بودم هالند . بر گشتم و سراغ دوستان را گرفتم از پیام های گرمتان دلم را مملو از امیدوار ی یافتم . امدم سراغ شما تا از دل تنگ تان با خبر شوم و از بیخوابی ان شب تان . نظر قبلی تان را نیز گرفته بودم چون خصو صی درج شده بود پاک کردم . بلی درک تان میکنم چون او لین تیر که حواله شد هدف قلب شیشیه ساغر تان بود . اما این شما وبدید که انزمان بر من سپر شدید و قلب نازک و شکننده ام را از شکستن باز داشتید . زیرا امرزو من امدم تا سپر غم تان شوم و از دلتنگی تان بکاهم . شاید انروز ها تعدادی از دوستان نزدیکم متاسفانه مرا درک و باور نکردند اما شما خوب درکم کردید . خو ب این من و شما بودیم که انها را فر شته خوانده بودیم و حال باید طعم تلخ قضاوت عجولانه مان را بچشیم . وقتی فر شته فر شته نباشد چی میباشد …. ؟؟؟ معلوم است که چی
      پس جا ندارد برای چنین مو جوداتی دل تنگ کنید جز اینکه خوش باشید که حد اقل حال نیز دیر نا شده به اصلیت شان پی بردید .
      برای تان خوشبختی های مزید خواهانم بیشتر خواهم نوشت .
      کامگار باشید .
      اشتباهات تایپی را درست کردم

    • یاسمین گفت :

      سلام استاد بزرگوار!
      الهی که سلامت باشید و از غم های دنیا به دور.
      شعر بسیار زیبای سروده اید. چهره حقیقی دنیای امروزی را موفق شدید بسیار خوب نمایان کنید. وجود تان باعث افتخار ماست.

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها