• شعر و قصه

    به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید

    شعرکی میگویم.

    واژه هایش همه بیگانه ز هر مدرسه و دیوانی

    حرف حرفش خاری

    نه در آن وزن و هجا

    نه در آن قافیه ای

    نه کلاسیک نه مُدرن و نه پست مُدرنیزم

    نه در آن وصف کسی

    ونه هم زمزمۀ عاشق زاری

    که شب وروز به خود میپیچد

    از خودم، از تو  و از او

    حس نامریی یک خواب سحر

    و دلفسردگی از تنگ غروبی

    و جهانی که در آن تا میبینی

    کثرت اضداد است.

    روز و شب و فصل های پیهم

    و سلسلۀ گیاه و آدم را

    مثل زنجیر بهم خواهم بافت.

     

    هیچ میدانی زبان قمری!

    و خروسی که سحرگاه به آواز بلند میخواند

    و حدود پر و بال  قچی را

    و افتخارات نیکان کبوتر ها را…

     

    سگی در خانۀ ماست با رنگ سپید

    دورتر خانۀ همسایه ی ما

    گربۀ دارند بسیار سیاه

    چشمهایش سبز است

    وقت خوردن دم میشوراند

    من رفیقی دارم

    کاروبارش همه صید است

    و قناری ها را مثل مگس میگیرد

    دورتر در خم یک کوچه

    مردکی از چوب و سیم قفس میسازد

     

    من و یکسلسله دلهره

    من و بیچارگی ام

    من و آواز مهیب یک بمب

    من بی دست وپا…

     

    او که دستش روی یک ماشۀ ماشیندار است

    او که بیرحمتر از گرگی

    خون میریزد

    او که با هرکه دلش خواست جفنگ میگوید

     

    تو که روحت هر وقت

    نذر محراب و خداوند تو است

    تو که از آمدن  و رفتن خود

    بیخبر هستی و در همه حال

    برده ای

    خور و خواب و شهوت شهرت وثروت شده ای

     ***

    به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید

    قصۀ مینویسم

    سوژه اش از تنه و ساقه و برگ انجیر

    نقطۀ اوجش

    ستر شرم آوری اندام کسی

    نه در آن نقطۀ آغاز ونه هم فیصلۀ

    نه ز وقت آدم

    و نه هم قصۀ از مرگ سلاطین زمان…

     

    قصۀ مورچه ای

    که بیتفاوت از کناردانۀ گندم میگذرد

    قصۀ جمعیت یک جنگل

    و نگاهی به درختان که در پهلوی هم میرویند

    قصۀ زندگی  یک پروانه

    که سحرگاه به نور خورشید

    رنگ گلها و گیاهان را

    میشناسد و به آن عشق میورزد

    قصۀ رود که حقیقت دارد

    قصۀ کوه که پا برجاست

    قصۀ سنگ که سخت است

    و قصۀ باغ که یک نقاشیست

     

    هیچ میدانی!

    روزگار هجوم، ملخ صحرایی را

    روزگار هوس همخوابی

    به یک باکره را…

    روزگار طوفان

    روزگار سیل بنیان کن باران…

     

    قصه ام قصۀ یک کودک کور است

    که مادر زاده

    و پدر هیچ نمیداند

    که سیاهی و سپیدی

    پیش او یکسان است

    قصه ام از سفر راهب دیر است

    که بر درب کلیسا جان داد

    قصه ام قصۀ شیخیست که به پنج وقت نماز

    پنج هزار بار خدا میگوید

    قصه ام  قصۀ یک بار سفر طولانیست

     ازعمری دراز

    که به جایی نرسد

    قصه ام قصۀ اشکی که به دریا ریخت

    و قصۀ آتش زدن خانۀ زنبور عسل

    من و تو هر دو و  او

    به چه دل بندیم

    قصه ام قصۀ تکراریست.

    شعر من  بیمعنییست

    جهانمهر هروی

    2 اکتوبر 2009

    نوشته شده توسط admin در ساعت 4:50 ب.ظ

  • 

    16 پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • اورنگ زیب گفت :

      ((قصه ام قصۀ یک کودک کور است

      که مادر زاده

      و پدر هیچ نمیداند

      که سیاهی و سپیدی

      پیش او یکسان است))

      درود استاد.
      شعر زیبایتان را با دل و جان خواندم و لذت بردم و حسش کردم.
      پدرود

    • ترنم گفت :

      سلام
      خوشحالم از اينكه اولين كسي هستم كه شعرتون رو به طور كامل خوندم و نظر ميدم
      طولاني بود
      ولي همش رو خوندم
      حرف نداشت
      موفق باشيد

    • ارادتمند شما گفت :

      سلام.

      من خوب فهمیدم ، چون این قصه دغده دغه ای من و هر آدم با درد و درد آشناست.

      آقای جوانمهر عزیز ده روز پیش بود که دلتنگی وخستگی کار، تاب و توان را از من ربود ، با دو همکار همانند خویش تصمیم گرفتم به یک سفر بروم ، ماشین خود را آماده با دو دوست و همکار خود سفر خود را از آمستردام هلند شروع به طرف جرمنی ، اتریش ،سؤیس ، ایتالیا ، و یونان إدامه دادیم در این مسیر ضمن توقف به چند شهر دیدنی ایتالیا بخصوص میلان و روم توقف اصلی مان را در آتن انتخاب کردیم ، سپس از طریق اروپای شرقی که از شهر زیبا و دیدنی آن میتوان از بلگراد ، زاگرب ، و اسلوینی یاد کرد دوباره وارد اتریش و ازکنار شهر زیبای لینز عبور وارد آلمان شده از کنار شهر های بامبرک ،ارلاگن ، وازبورگ ،فرانکفورت ویستبادن ….دوباره پس طی مسافت شش هزار کیلومتر طی هشت شبانه روز دوباره به خانه باز گشتم !
      در این سفر تجربیات زیادی بدست آوردم دیدنی ها و شنیدنی های زیادی بخصوص از شرایط بسیار بد هموطنان ما در شهر های آتن و پاترا در یونان دارم !
      سعی خواهم کرد گزارشی مفصل از سفر خود در جای بنویسم .

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      سپیده ی زیبایی بود که از هرکه هر گوشه،از خوشی وغم ازپیر و جوان از کهنه و نو از یاس و امید از سفیدی و سیاهی و خلاصه ار هر جا و هر چیزی بسیار به مهارت نوشته اید.
      و اگر راستش را گویم درشعر تان معنای زیادی را میتوان یافت که خودش از فوق العاده بودنش سخن میگوید.
      لذت بردم

      سبز باشید

    • نگار گفت :

      سلام استاد

      من سه سال تمام شعربی معنی گفتم سه سال فکرکردم وشعربی معنی گفتم

    • کاکه تیغون گفت :

      سلام
      همانگونه که در آغاز فرموده بودید که هیچ کس نخواهد فهمید، از جمع هیچکسان یکی هم خود کاکه تیغون است البته که با خجالت.

    • زریر گفت :

      استاد بزرگوار سلام
      کانون نو مبارک باشه
      مه میگفتم که استاد چرا دیر وقت شده که خبرم را نمیگیرند ای خو نه که مصروف اسباب کشی بودین
      بهر حال خوب شد که نشانی گذاشتین تا شما را پیدا کردم و ضمن تقدیم احترامات از ترنم سروده زیبای تان مستفید شدم
      شاد و موفق باشید

    • اندیشه خرد گفت :

      شعر زیبای پُر ز احساس و پُر ز مفهوم تان را خواندم لذت بردم.

    • کریمه ملزم گفت :

      درود بیشمار نثار شاعر و داستان سرای بزرگ محترم جهان مرد هروی.
      برادر آنچه گفتنی ها ی که در دل اندیشه و نظر بود در این سرود عظیم گنجانیدی پهنای این شعر واقعان وسیع است و دور نمای شما هم مفهوم خوبی دارد ثانیان تاخیرم را به نسبت نبودنم معذورم بهروز و کام گار باشید.

    • لطیف کریمی استالفی گفت :

      برادر عزیزم آقای ترکانی صاحب !

      اظهار تسلیت و غمشریکی انساندوستانۀ شما دوست گرامی ، باعث تسلی قلب پر اندوه ام شد . گرچه درین شکی نیست که زندگی کردن ابدی نیست ، اما خبر مرگ نا بهنگام چنین نوجوانی را که داشت 39 سال بهار زندگانی را پشت سر می گذاشت ، هرگز انتظار نداشتم .
      قسی القلبان بیمروت چنان وحشیانه و فجیعانه و آنهم بیموجب شاخه ای را شکستند که داشت شش میوۀ نارس را به ثمر می رساند . اینجانب قلباً از همدردی شما اظهار شکران نموده ، از خداوند بزرگ تمنا می برم تا در حریم زندگی با نشاط شما غم و اندوه راه نیابد بااحترام

    • علی(وبلاگ ادبی طرفه) گفت :

      سلام
      مثل همیشه فوق العاده بود.واقعا لذت بردم.
      وبلاگ ادبی طرفه بروز شد.
      با یک داستان طنز منتظرم

    • رضا گفت :

      سلام بر استاد جهانمهر عزیز
      قصه زیبای شما را خواندم وبر دلم نشست
      …………………………………………….
      به دنبال که می گردی غریبه ؟
      دراین شب کوچه دلگیره غریبه
      ………………………………………..
      تو را من چشم در راهم
      ارادتمند
      رضا

    • ستار گفت :

      آپم آپم آپم         

      آپم آپم آپم ، منتظرتم دير نكني هاااا !!!
      http://abdolsatarraisi.blogfa.com

    • عنایت شهیر گفت :

      سلام بزرگوار!
      شعر هایت مثل همیش تازه های دارد که آدم را دگر گون می کند
      خیلی عالی موفق باشی
      یا رب
      دیر آمدم اما…

    • جمال گفت :

      سلام.

      شعر‌هایتان خواندم و بسیار لذت بخش…

      اگر فرصتی کردید خوشحال میشوم که به من هم سری بزنید.

      شاعر و نویسا باشید…

    • سائس گفت :

      استاد محترم سلام!
      در قدم اول تولد وبلاک زیبایت را مبارکباد میگویم و ثانیاً از اینکه با سوانح شما اشنا شدم، خوشحالم، و در قدم سوم شعر زیبایت را که واقعاً حکایت گر احساسات ناب یک شعر از گذشته ها ، و محیط و اطرافش هست، خواندم و لذت بردم. سپیدۀ زیبا، دلانگیز و واقعاً لذتبخش بود.
      دست مریزاد و رود طبعت همچنین مواج باد!
      ارادتمند؛ سائس

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها