•  

     

    اسپ یاغی

    صدای هلهله از هر گوشۀ پارک شهر بلند شد. اسپی سر برداشته بود وگادی( کالسکه) ای را به دنبالش میکشید و هر قدر گادیوان (کالسکه چی)جلو اش را کش میکرد فایده ای نداشت. همه عابرین در پیاده رو ها ایستاده تماشا میکردند…

    این یگانه پارک شهر بود که بشکل یک بیضوی در ساحۀ جهارهکتار زمین در مرکز شهر ساخته شده بود و پاتوق خاصتا یک تعداد مردم بیکار  در آخر روز و نماز عصر بود. درین پارک شاگردان آهنگر، مسگر و یله گردان  از روزیکه این پارک را ساخته بودند  دایم در گشت و گذار بودند. در هر گوشۀ این پارک از همان ابتدا تعدادی اسپ و گادی های چترسنگ  ایستاده بود و عدۀ را یا به مقصد اش میرساند یا در مسیر بیضوی پارک شهر دور میداد و مزدی کمایی میکرد. (پولی در میاورد)

    ازروزیکه مسیر این سرک بیضوی شکل اسفالت شد. دیگر گادی ها هم خیلی فیشنی شده  و اسپ ها هم گادی ها را آرام تر و سبکتر درین مسیر به حرکت در میاوردند. عصر ها شاگرد های آهنگران و مسگران و چند تا کاکه،  گادی ها را کرایه میگرفتند و شرط شان آن بود که اسپ ها با سرعت زیادتر از یک موتر روی همین مسیر بیضوی دور بخورند و دور بخورند و اینها در میان گادی گاهی سگرتی را دود میکردند و میگفتند و میخندیدند. وقتی گادی هم حین حرکت درین مسیر بیضوی شنگ ـ شنگ ـ شنگ … صدا میکردند از برخورد سم  اسپ ها بر اسفالت سرک آتشی بچم میخورد و این منظره چشم های همه را خیره میساخت  و کیف عجیبی داشت.

    اسپ امروز هم یکی از همان اسپ ها بود؛ رنگ کبودی داشت، قوی بود و گادی را مثل پر کاهی روی سرک اسفالت با خود میکشید.

    مرد مسنی در گوشۀ پیاده رو دست طفلش را در دست داشت  میگفت:

    ــ خدا ناترس ها! حیوان بیزبان را آنقدر میزنند تا سر ور دارد… در گوشۀ دیگر پیاده رو دو جوانیکه هر دو واسکت قندهاری  پوشیده  و لُنگی (عمامه)اسپیشل پیشاوری زده بودند از خنده  خود را گرفته نمیتوانستند و یکی به دیگرش میگفت:

    ــ سیل کو بچه ای گلو را   چه گوه یی خورده ! … صد بار گفتمش که به حیوان تریاک نده… خیال میکُُنه که تریاک اسپش را مست میسازه … 

    دور تر چند نفر زن به زحمت عرض سرک را عبور نموده و خود را به داخل پارک رساندند. تا به ازین مهلکه نجات یابند.

    اسپ همچنان میدوید کسی حوصله نمیکرد جلو اش را بگیرد. یک موتر لاری از سرک شمال داخل میسر پارک شهر شد؛ اما به زودی دو نفر ترافیک که وضیعت را در کنترول گرفته بودند مسیر آنرا به سمت شرق و بازار اصلی شهر تغییر دادند. و منتظر بودند که اسپ خسته شده و از یاغیگری صرفنظر نماید. اما این ماجرا ادامه داشت. گادیوان دیگر از کنترول اسپ یاغی ناامید شده بود. جلو اش را روی تیر بانس ها رها نموده و خود را به دستگیر های گادی محکم ساخته و هر لحظه برای آینده اش دعا میکرد.

    گادی را همچنان اسپ یاغی با خود میکشاند و صدای مردم بیکار در چهار طرف پارک بزرگ شهربلند بود.  اسپ یاغی مثل سالهای قبل زندگی اش درین مسیر بیضوی میدوید و میدوید و کسی جرئت آنرا نداشت که جلو اش را بگیرد و حتی  تماشاچیان اطراف پارک هم به این نتیجه رسیده بودند که خدا خیر پیش کند، این اسپ را هم سیاهی زیر گرفته…

    به تعداد تماشاچیان هر لحظه زیاد میشد. آنانیکه نماز عصر را خوانده و منتظر نماز شام بودند و آنهایکه تازه دوکان های خود را میبستند و بسوی خانه و کاشانۀ خود روان بودند.

    اسپ همچنان میدوید و خیال میکردی  میخواهد برای ابد حرکت روی این مسیر بیضوی پارک شهر را تکمیل نموده و آنچه خداوند به قسمتش نوشته بود را ببیند. میدوید و میدوید و بخار سپید رنگی از ناجه های بینی اش بیرون میجست و مسیر بیضوی یگانه پارک شهر را طی میکرد و به تعداد تماشاچیان اش می افزود:

    شاید ده دور خورده بود  که یکبار از سمت شمالی پارک صدای هیبتناک بر خورد چیزی به فرش اسفالت سرک بلند شد؛ گرررررم… و به دنبال آن در دل سیاهی شام غبار تیره ای بر خاست و صدای بهمریختن  چوب های گادی بلند شد… ظاهرا وقتی اسپ یاغی میخواست چهارنعل بدود، تعادلش اش را از دست داده و بزمین نقش شده بود.

    مردم همه جمع شده بودند و  تماشای این صحنۀ غم انگیز همه را افسرده و بیقرار ساخته بود…گادیوان مثل یک تخته سنگ روی اسفالت جاده بیهوش افتاده بود و معلوم نبود خون از کجای بدنش جاری است. اسپ یاغی هم حالی بهتر از گادیوان نداشت.  در اثر برخورد به اسفالت سرک پوست هردودست اش از عضلات پوندیده اش جدا شده و خون به شدت از آنان جاری بود. و برای رهایی از میان شکسته های گادی  تقلا میکرد.

    غروب با فضای غم انگیزی افق غربی شهر را رنگین ساخته بود. گادیوان را چند نفر  به یک موتر سواری انداخته و به شفاخانه بردند…. شکسته های گادی را تعدادی از مردم  پس نموده و تقلا کردند که اسپ را نجات دهند. کوشش شان بیهوده بود چون یکی از تیربانس های گادی درست از میان افتادگی گردن اسپ عبور نموده و به حلقوم اش صدمه رسانده بود. بعد از تقلای زیاد تیربانس را از حلقوم اسپ بیرون کشیدند ولی اسپ دیگر به پای ایستاده نشد و  ازین جهت تصمیم گرفتند تا او را به گوشۀ پیاده رو آورده و بحال خودش رها گنند…

    جهانمهر هروی

    ۱۹ جوزای ۱۳۸۸

     

    نوشته شده توسط admin در ساعت 8:00 ب.ظ

  • 

    28 پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • حدیث عشق گفت :

      استاد عزیز سلام!
      داستان زیبا و جالبی بود!
      راستش از این قماش آدم ها که بالای اعضای خانواده و هموطن اش که از جنس خودشان هست رحم نمیکند، پس چگونه میتوان از ایشان امید ترحم بر حیوانات داشت؟؟؟
      به هر حال بسیار زیبا بود. دست مریزاد!
      ترا شاد و قلم رسایت را نویساتر خواهانم.
      در ضمن با غزل های تازه ای منتظرت هستم.
      ارادتمند؛ سائس

    • شیر محمد حیدری (میر افغان) گفت :

      سلام بر جناب هروی بزرگ

      روایت روز زن در سه پرده
      به روزم
      چشم به راه

    • بارش گفت :

      سلام استاد گرامی!
      جور وسری حال باشید
      سیری به (طلوع دوباره) داشتم
      مطالب زیبا وقشنگ ودلنشین از شما خواندم
      واز خرمن داشته های شما مستفید شدم
      اجر جزیل،عمر طویل،صبر جمیل را در پیشبرد کار های فرهنگی تان مسئلت دارم
      چشم به راه منتظر هستم
      سبز باشید

    • حضرت ظریفی گفت :

      سلام وعرض ادب!
      از گادی و گادیوان از چترسنگ های هرات و اسپ های: جرن،یر غه، بز، و چار نعل یادم آمد.
      از آن زمانیکه با بچه های وکیل گادیوان ها بچه های محلهء مان رسول کاکه بچه و نشه نام در محل قطبی چاق هرات و بازار چهء قندهاریها بد معاشی میکردیم.
      از کاکه های که در سیت عقبی گادی ها به تنهایی یک پارا بالای پای دیگر دور داده مینشستند و گادیوان با شلاق بر پا می استاد وچند شلاق به بغل وران های اسب میکوفت تاکه دوش اشرا سر عت بیشتر دهد.
      هنوز یادم است که ترافیک های روی جاده های هرات نظر به امر مدیر ترافیک شلاق های گادیوان هارا میگرفتند ودر اخیر گادیوان ها بعضی شلاق هارا که از تسمهء دبل چر می ساخته شده بود زیر پای شان مخفی میکردند تا ترا فیک آنرا نبیند.
      قصهء جالبی یادم آمد.
      یکی از مدیران ترا فیک که تازه از کابل به هرات آمده وجدیدا تقرر حاصل کرده بود گادیوان های متخلف را که در سرک میدید گاه آنهارا پایین کرده وچنان سیلی های جانانه میزد که رویشان سرخ میشد.
      در یکی از روز ها که من عازم مکتب بودم یادم است شاگرد صنف شش مکتب موفق بودم واقع پارک سینما حوض اسبهاسمت غرب پارک دهن سرک باغ شاهی مدیر ترافیک خودش محلات را با ترافیک ها یش کنترول میکرد.
      کاکه گادیوانی با اسب جرن وگادی چتر سنگ با شلاقش به شدت سر عت داشت که ترا فیک آنرا استاد کرد.
      هنوز لحظاتی به شروع ساعت درسی ما مانده بود ومن استاد شدم تا به بینم با این گادیوان چی میکنند.
      ترافیک به هدایت مدیر ترافیک کاکه گادیوان را که مندیل سپیشل با حط های رنگ آسمانی بر سر داشت و پتوی بر شانه نزد مدیر ترافیک آورد مدیر ترا فیک بر حسب عادت سیلی جانانه را بروی کاکه گادیوان نواخت و گفت. تو کستی زن خجالت نمیکشی چند بار بشما خر کس ها گفتیم که خلاف رفتاری نکنید شما ها شرم ندارید.
      گادیوان بی تاءمل چنان سیلی جانانهء بر روی مدیر ترا فیک نواخت که کلاه از سرش پرید وبین جوی افتاد بعد دستش را به نیفه برد و پیش قبضش راکشیده گفت:
      حال میخواهی که روده های ته باد کنم ومردم چند تای این صحنه را تماشا میکردند جنجال بر پا بود ومن وقت کمی برای تما شا داشتم که طرف مکتب روان شدم.
      شمارا شاد وسر فراز خواستارم تر کانی صاحب عزیز. عر ض ارادت ظریفی

    • پسر افغان گفت :

      روز بخیر استاد محترم !
      خاطره غم انگیزی بود استاد محترم ..
      نمیدانم در این کشور چرا بعضی از انسانها اینقدر پست استن باور کنید که برای اینچنین انسانهای حتی آدم کشتن هم عادیست…
      استاد محترم وبلاگ من هم به روز است خوش میشوم که از نظریاتتان استفاده کنم

    • زریر گفت :

      سلام استاد عزیز
      داستان غمگین بود و خواندنش مرا بیاد گادی های هرات انداخت و حتی هنگام خواندنش جاده ی شفاخانه که بطرف ولایت میرود پیش چشمم مجسم شد راستی در سابق همین رسم و عنعنه در هرات رایج بود
      برایتان موفقیت و بهروزی آرزو میکنم

    • صبور گفت :

      سلام !

      یاد حرف اون شاعر افتادم که می گه:

      حیوان با حیوان نمی کند آنچه این انسان نماها با انسان می کنند. و حالا حیوان با حیوان نمی کند آنچه این انسان نماها با حیوان می کنند.

    • رضا گفت :

      سلام استاد عزیز
      امیدوارم همیشه سالم وتندرست باشید
      مطلب زیبایی بود وغمگین
      ببخشید من معانی بعضی کلمات رانمیدانم ومتوجه نشدم
      فیشنی یعنی چی؟
      آیا گادی به معنای گاری است ویا اینکه چیز دیگری است
      گادیوان همان گاری چی است؟
      مزدی کمایی می کرد یعنی چی ؟
      با یک دل نوشته ی کوتاه به روزم
      موفق وپیروز باشید

    • حدیث عشق گفت :

      دوست عزیز، شاعر توانا و شیرین زبان سلام!
      “حدیث عشق” با سپیده های تازه ای بروز شده، منتظر حضور پر مهر شما و نظریات ارزشمند شماست.
      ارادتمند؛ سائس

    • BAREZ - KIA گفت :

      سلام … امیدوارم حال شما خوب باشد… وبلاگ بارزکیا … میخواهد با همکاری شما هنرمندان موسیقی شهر هرات را معرفی کند … امیدوارم با حضورتان به شادی مان بیافزایید

    • مریم شهرتاش گفت :

      استاد عزیز،
      همیشه از نوشته ها و شعر هایتان استفادهء مزید می کنم و چیزهای نوی می آموزم.
      سپاس فراوان

    • ثمین(دختــــــــــــر افغان) گفت :

      سلام استاد
      من به روزم ومثل همیشه منتظر حضور پر مهرتان

    • بارش گفت :

      درود بی منتها برشما با استاد گرامی!
      صحتمند بوده باشید
      جهت احوال گیری شما به طلوع دوباره سیری داشتم
      تا وماغ جان ودلم را معطر سازم وساختم
      منتظرنظرنیک واستادانه ی شما هستم
      سبز وپیروز باشید

    • فوزیه یلدا گفت :

      سلام و درود به ارجمند هروی :
      امید وارم صحت وسلامت باشید داستان زیبای شما به یاد اسپ های زاد گاه من برد به گادی های زنگوله بسته و با تار رنگارنگ زینت داده شده دست تان درد نکند لذت بردم از داستان تونایی بیشترخواهانم سبز باشید.

    • حدیث عشق گفت :

      استاد عزیز سلام و سپاس از حضور با سعادت شما در حدیث عشق، باز هم با اشعار تازه ای چشم انتظار شما هستم. شاد و سرفراز باشید!
      ارادتمند؛ سائس

    • رضا گفت :

      سلام استادعزیز
      با شعر ارکیده تنها به روزم
      مقدمتان گلباران
      ارادتمند
      رضا

    • کاکه تیغون گفت :

      سلام
      چنین است حال و احوال ما. حرکت بر گرد خود و آخر غم انگیز.

    • الهام گفت :


      ★★
      ★★★
      ★★★★
      ★★★★★
      ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
      سلام دوست خوبم . . . من آپم . . . بدو بیا . . .
      ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★
      ★★★★★
      ★★★★
      ★★★
      ★★

    • الهام گفت :

    • پسر افغان گفت :

      سلام استاد محترم وبلاگم به روز است
      استاد کم پیدا استن؟؟؟

    • حامیان داکتر بشر دوست گفت :

      بنام خدا ویاد شهدا
      سلام به دوست عزیز مدیر این وبلاگ وسلام به تمام بازدید کننده گان این وبلاگ
      دوستان عزیز،وبلاگ “حامیان داکتر بشردوست”راه اندازی شد.
      ما خوشحال میشیم اگر شما هم به ما بپیوندید.
      لطفا این وبلاگ را درقسمت پیوند های تان لینک دهید
      http://rbashardost.blogfa.com/
      ویا این که لو گوی وبلاگ حامیان داکتر بشردوست را در وبلاگ خود بگذارید،برای این کار کافیست فقط این کد،را اگر کاربربلاگفا هستید در قسمت تنظیمات در جای که برای کدهای اضافی است بگذاریدویا در جای دیگر از قالب وبلاگ خوداین کدرا قرار دهید

      <a href=”http://rbashardost.blogfa.com/” target=”_blank”><img src=”http://www.blogfa.com/photo/r/rbashardost.jpg” border=”0″ alt=”حاميان بشردوست”></a>

      دوستان عزیز اگر مایل بودید که باما همکاری کنید،لطا از قسمت” پیام شما” با ما درتماس باشید،تا برای شما یک کدکاربری وکلمه عبور فرستاده شود،تا مستقیما مطالب خودرا دروبلاگ نشر کنید.
      با تشکر:شیر محمد حیدری (میر افغان)

    • حدیث عشق گفت :

      استاد عزیز سلام!
      امروز 25 مین بهار تولدم را همراه با اولین سالگرد “حدیث عشق” جشن گرفته با اشعار ویژه ای ، چشم انتظار شما هستم.
      حضور پر مهر شما، افتخارم میبخشد.
      ارادتمند؛ سائس

    • حصیف گفت :

      سلام استاد
      خوشحالم که نوشته هایتان را می خوانم

      تازه به روزم
      تشکر

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      داستان زیبا و آخر غم انگیزی داشت که خواننده را در صحنه میبرد. اما در یک لحظه متوجه شدم که با تاسف امروز نتنها بر حیوان بی زبان بلکه بر انسان که بیداد از ظلم و ستم مکند باز هم کسی به فریادش گوش نمیدهد. به امید روزی ترویج انصاف در دلهای مردم دنیا.

      شاد باشید

    • سجاد(پرستوی مهاجر) گفت :

      سلام استاد
      امیدوارم حالتان خو ب باشد
      داستان اسب یاغی را کاپی میکنم و میبرم خانه تا بتوانم بخوانم
      حتما داستان فوق العاده ای است
      خیلی دو ست تان دارم
      به امید دیدار
      راستی داستان خشت خونی من در راه است به زودی روی صفحه صدای غربت میگذارم

    • الهام گفت :

      سلام دوست عزیزم.
      آپم.
      میای بهم سر بزنی؟

    • محمد زرگرپور گفت :

      سلام استاد خوب هستید ؟ شرمنده ، این که دیر به شما سر می زنم گرفتاری ها و مشکلات طوری است که آدم بعضی وقت ها خود راهم گم می کند . خوشحالم که خوب و سالم هستید . از لطف و بزرگواری تان سپاسگزارم من این مطلب را در سال 1999 در هامبورگ به مناسبت گرامیداشت مولانا نوشته بودم چند نفر درخواست مطلب در این مورد کرده بودند من هم مجبور شدم آن را در این صفحه گذاشتم البته کمی و کاستی های دارد ولی نخواستم دست بزنم به هما ن حال نشر کردم امید وارم چشم های تیز بین شما دوستان نا دیده انگارد . موفق باشید و سر فراز.

    • حمید گفت :

      ‫سلام دوست عزیز؛ اشعار و نوشته های تان را خواندم همه اش عالی بود. شاد و مؤفق باشید، خوشی های تان پابرجا از غم ها دور و قلم تان همیشه نویسا باد!
      اگر وقت داشتید یک سری به وبلاگ من هم بزنید ممنون می شوم.

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها