• به دوستان و صاحبدلانی که امشب مرا همراه اند. شبی از بهار که چون شب های دراز زمستان سرد و بیروح  است.

    غزل

     در  شهــر تان  که هست  به بند  آفتـــاب ما

    از وحــشت سیاهی شب،  نیست خـــواب ما

    شایــد  اسیر  دیو  و دد و فـتنه گـــشته است

    در  یک خسوف  نحــس  دیگـــر،  ماهــتاب  ما

    کرگس  گشـــوده  بال،  به پامــــیر سر  بلــند

    تا  دیده؛  رفته  است  به  خـــوابی  عقاب  ما

    عمری  گذشت و فتنه دوران همــیشه است

    دژخیم  خســته نیست  ز  رنج  و  عــذاب  ما

    نه نیشـُه  آورد  نه کــسی  مســـــت میشود

    گویی  که  اشک  چشم  بود  این  شراب  ما

     وارونه ساخت  هر چه  به دستش  رسید باز

    تصـــویر  ظــلم  و  فتـــنه  بود   انقـــــلاب  ما

    از تار هــای  بافته  در  خون  و  گوشت  گفت:

    صـــد  قـــصۀ  شـــقاوت  و  نفـــرت   رباب ما

    ***

    ای یــــار !  ای   عــزیــزتـریـــن   آرزوی   دل

    با  مــن  بخـــوان،  تـرانۀ  دور  شبــــاب  مــــا

    جهانمهر هروی

    17 اپریل 2009

     

    نوشته شده توسط admin در ساعت 8:11 ق.ظ

  • 

    13 پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • پسر افغان گفت :

      سلام استاد محترم !
      غزل زیبایتان را خواندم بسیار قشنگ بود و شاید هر کسی از این غزل یک برداشت جداگانه و متفاوت داشته باشد و برای من هم همینطور بود …
      خصوصاَ در این زمان !
      استاد محترم وبلاگم به روز است با مطلب ((( لیلا در هلمند می میرد یا در قندهار ! ))
      موید باشید

    • ثمین گفت :

      سلام استاد
      یک دنیا سپاس

    • حدیث عشق گفت :

      استاد عزیز سلام!
      واقعاً غزل زیبا و قشنگی بود به ویژه این مصراع:
      گرگس کشوده بال به پامیر سر بلند
      تا دیده رفته است به خوابی عقاب ما

      اری عزیزم، اگر امروز دولتمردان ما به خواب گران نمی بودند و از غفلت خود بیدار می شدند، هر کس و ناکسی نمیتوانست ملت و مملکت ما را زیر سلطۀ خود قرار دهد و امروز ناکسانی امده اند و بر ملت و مردم ما حکومت میکنند که خود مزدور دیگران اند.

      به هر حال اندیشه و احساسات پاک شما را می ستایم و برایت موفقیت بیشتر و سلامتی وجود تمنا نموده، شاد و کامگارت خواهانم. در ضمن حدیث عشق با اشعار تازه ای منتظر حضور پر مهر شماست.
      ارادتمند؛ سائس

    • زریر گفت :

      سلام استاد بزرگوار!

      خیلی زیبا و دلنشین مانند همه سروده هایتان بود
      از چند پست زیبا و رنگین تان به علت بیماری نتوانستم بموقع دیدن کنم که حالا خواندم واقعا ستودنی هستند. برایتان موفقیت با صحنمندی آرزو میکنم

    • رضا گفت :

      سلام
      استاد جهانمهر عزیز
      غزل زیبای شمارا خواندم
      امیدوارم خورشید از بند آزاد شود ومهتاب نیز به آسمان برگردد
      وعقاب تیز چنگال دمار از روزگار کرکس ها در آورد

      اگه فرصت داشته باشی سری به من بزن تا باهمدیگه بادبادکا رو هواکنیم
      چشم در راه
      ارادتمند رضا

    • در جستجوی میکده گفت :

      پسر افغان با تو موافقم که:
      هر کسی از این غزل یک برداشت جداگانه و متفاوت داشته باشد ، به همین دلیل
      به دوستانی که میگویند این غزل زیبا یا قشنگ است موافق نیستم :

      از نظر من نه زیباست نه قشنگ ، بلکه فریادیست بلند از سر درد ! که امیدوارم
      این فریاد ها آنقدر زیاد شود تا کاخ های ظلم را ویران کنند .

    • نازنین گفت :

    • صنما گفت :

      سلام.
      سروده ی ناب و روح افزاییست. مانا باشید.

    • م گفت :

      سلام،

      بعد از دیر، چیزی کهنه یی را نو گذاشتم در ویبم.

      راستی…

      شایــد اسیر دیو و دد و فـتنه گـــشته است

      در یک خسوف نحــس دیگـــر، ماهــتاب ما

      موفق باشی،
      م

    • اورنگ زیب گفت :

      سلام استاد محترم !
      خدا کند که صحت و سلامت باشید.
      سروده عالی تان را خواندم و لذت بردم . کاش من هم بتوانم چنین بسرایم.
      اگه فرصت پیدا کردین یکبار سر بزنین و سروده ی مرا اصلاح کن .
      الله حافظ

    • سارا گفت :

      با سلام و احترام.
      ار اینکه تا کنون با فرهیختگان کشورم اشنا نبودم و هیچ نمیدانستم واقعا غبطه میخورم اما حال حس خرسندی فراوانی دارم که از این به بعد فرصتهایی را با خواندن نوشته های استادان ارجمند وهموطنان گرامیم میگذرانم.
      باعث خوشحالی خواهد بود که به دنیای من قدم نهانید و ردپایی از خود برایم بگذارید.

    • سارا گفت :

      ضمنا با اجازه شما من وب شما را لینک میکنم اگر تمایل داشتید مرا هم به پیوندهایتان بیافرایید.

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      این غزل تان فکر میکنم ببان شبیست که در آسمان زندگی همه ی وطنداران سایه افگنده است. و بی شک که از عمق احساسات پاک شما سرچشمه گرفته و ندائیست از روان غمزده ی همدیاران من و شما. که ازین بهتر و زیباتر فکر نکنم به تصویرش توان کشید.
      واقعن قابل تحسین هست.
      شایــد اسیر دیو و دد و فـتنه گـــشته است

      در یک خسوف نحــس دیگـــر، ماهــتاب ما

      نسبت ذقی وقت مضمون جدید تان را تا هنوز نخواندم به همین خاطر در انجا پیام نگذاشتم. انشالله که پسانتر میخوانم .

      شاد باشید

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها