• در آستانۀ اولین سال طلوع دوباره

    اولتر از همه به وجود همه دوستان فرهیخته و شوریده ای که به طلوع دوباره مراجعه میکنند افتخار میکنم. میدانم که محبت بیش از حد شماست که مرا یاری میدهد شعری بگویم، خاطره و یا داستانی بنویسم . اینرا هم میدانم که لطف دوستان نسبت به من زیادتر از آن است که من لایق آن هستم.

     طلوع دوباره  را به خاطری گذاشته ام که بتوانم آنچه را احساس میکنم با دیگران شریک سازم و در دیار مهاجرت این صفحه زمینۀ ملاقات مرا با هموطنان، همزبانان و دانشمندان وطنم بدرستی مهیا کرده است. لذتی که از آن میبرم اینست که بعد از خستگی کار های روز مره ساعتی آنرا باز میکنم و میبینم دوستان ام پیام های پر از مهر و محبت در آن گذاشته اند. خستگی ام را فراموش میکنم و در هر کلمۀ محبت امیز شان احساسات ام بسوی وطن و مردم ام کشیده میشود.

    طی سالی که گذشت من بدون وقفه در سرودن شعر گونه ها و داستان کوتاه خودم را مصروف ساختم و فراموش کردم که من در چند دهۀ گذشته خاطراتی را در دل دارم که گفتن آن برای دوستان خالی از دلچسپی نخواهد بود. این خاطرات  از دوران های مختلف زندگی من و کار های تربیتی و کار های فنی است که در رشته های تحصیلی ام در افغانستان عزیز انجام داده ام. هنوز هم از درختان کاجی که در باغ های تفریحی هرات باستان؛ تخت ظفر، باغ زنانه، شاهراه هرات قندهار در مکاتب  و اطراف شهر هرات سیزده  سال قبل شانده ام ، از جنگلی که در یک منطقه شهر  و در یک  دلدلزار بوجود آوردم و  پروژه زرع زعفران را که بحیث مسوول زراعت موسسۀ خیریه داکار راه اندازی کردم و اخبار دلچسپی تا امسال از همه گیر شدن این گیاه طبی و صنعتی در مزارع هرات باستان  بحیث یکی از پروژه های موفق و بدیل خوبی مقابل زرع کوکنارتثبیت شده است و صد ها پروژه عام المنفعه چون بازسازی کاریز ها، توزیع تخم بذری و کود کیمیاوی به دهقان غریب را بیاد دارم. اینها نه بخاطریکه کار های من بوده بلکه به خاطریکه دیگران از آنها چقدر نفع میبرند خاطره انگیز است. آخرین تصویری که از باغ زنانه و محل تاریخی منار های هرات در انترنت دیده ام این درختان دیگر رشد کرده  و بزرگ شده اند. مثلیکه من هم پیر شدم، تغییر موقعیت دادم، از دیدار دوستان ام محروم شدم، خانه و کاشانه ام را گذاشته و بخاطر آرامش و تربیۀ اولادم سرزمین پدری ام را ترک کرده ام؛ آنها هم مرا از دست داده اند. روزیکه بنا بر ظلم طالبان جهالت هرات را به عزم ایران ترک میکردم از جنگلی که اکنون در میان خرابه های گوشۀ جنوبی شهر قد بر افراشته بود و محل بازی اطفال بود؛ دیدن کرده و این دوبیتی سرودم:

    درختی کاشتیـــم تا بــر بگیرد         ترا با سایه اش دربر بگیـــــرد

       چو مـا رفتیم  روزی یاد ما کن        که عهد دوستی ها سر بگیرد

    این دوبیتی را با خط درشت چاپ و برای یکی ازدوستان دادم که فردا روی تختۀ معلومات موسسه نصب کنند و من با قلبی پر از رنج و اضطراب شهرم را ترک کردم.

    خوب اینها را نمیخواهم به حساب خود ستایی به رخ هموطنان و مردم رنجدیده ام بکشم. البته اگر به تربیۀ اولاد وطن زحمت کشیدم و یا سرسبزی وطنم، دینی است  که بخاطر مردم و وطنم اداء میکردم و این وظیفه هر فرد باسواد و بیسواد این مرز و بوم است. اما خاطره های خوش و خاطرات غم انگیزی در سایۀ عمرم جای گرفته که هر جای میروم مرا همراهی میکند. نمیشود اینها را فراموش و یا از خود دور کنم و بهتر میدانم گاهی برای دوستان انتقال دهم.

    در طول یکسال پیام های هم داشتم که بعضی  ها بدون آنکه مرا درک کرده باشند بر من خرده گرفته و ازینکه گویا من نمیتوانم بخواست عده ای خودم را عیار بسازم رنجیده اند. بعضی دوستان مرا آنقدر توصیف کرده اند که باور خودم نمیآید.

    همه اینها را من مقدس میشمارم. از دوستی که مرا دست کم گرفته به هیچ صورت دل افسرده نیستم و از دوستانیکه مرا تعریف کرده اند در حقیقت برای تربیه بهتر من عمل نیکی انجام داده اند و وعده میسپارم که برای همه دوست و خیر خواه باشم.

    بلی زندگی همین است که میگذرد و ما آنرا میسازیم. خوشحالی ام از آن است که گاهی نخواسته ام آنرا دست کم بگیرم و در هر لحظۀ آن خودم را خوشبخت فکرمیکنم.

    اکنون هم همان کار های گذشته ام را با همان نیروی اول ادامه میدهم. اینبار مسوول پرورش باغی از گلهای مرسل ام  که از هر گوشۀ دنیا گل مرسلی  در آن به مساحت نیم جریب زمین شانده شده. در میان این بوته های مرسل یک بوتۀ  ( عمر خیام ) نام  دارد که از سرزمین های ایران و افغانستان برای نمایش گذاشته شده. رنگ آن سرخ گلابی و پر برگ است. من در تزئین آن از هم مرسل های دیگر توجه بیشتر دارم . زیرا میدانم که گل مرسل را برای اولین بار یکی از دوستدارن ( گوته) شاعر و متفکر المان از سرزمین های ایران به المان برد و بر مقبرۀ آن شاعر بزرگ غرس کرد. ازین ساحۀ که قسمتی از یک باغ بزرگ نباتات است در موسم گل روزانه صد ها مرد و زن و کودک دیدن میکنند. در یک گوشۀ این محل جای برای برگذاری مراسم عروسی است و عروس و داماد در میان بوته های مرسل عکس های یادگاری میگیرند. اما ازینکه  دلباختگان و عاشقان وطنم  در میان کلبه های گلی خود با دست های پر از خینه بمبارد شده و دیدار شان قیامتی میشود. با این گونه محافل  خیلی حسادت دارم… آری دوستان مرا ملامت نکنید آرزوی خوشبخت شدن در تمام دنیا یک چیز است. اینجا عروسی خوشبختی بار میارد و آنجا مرگ و بد بختی…

    جهانمهر هروی

     ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸

    نوشته شده توسط admin در ساعت 7:35 ق.ظ

  • 

    بدون پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • عصمت الله (مهربان) گفت :

      سلام استاد گرانقدر !
      آرزومندم صحتمند و سرحال باشید.
      بیشک که طلوع دوباره وبلاگ مملو از اشعار نغز ’ داستانهای پرمحتوا و مطالب مفید است ..هر بار که آدم به اینجا سرمیزند’ حتما بهره از آن می گیرد.
      استاد گرامی شما در بادغیس ما در ولسوالی های مختلف خدمت نموده اید که من منحیث یک بادغیسی از زحمات و خدمات که شما برای بادغیس از طریق موسسه داکار انجام داده اید تشکر و اظهار قدردانی می کنم.
      من در اکثری مناطق که شما کار کرده اید سفر نمودم ’ بخصوص در لنگرشریف بخش زراعت داکار بصورت بسیار خوبی و بطور صادقانه کار نموده اند که در آنجا درختان میوه بسیار با ثمر واصلاح شده تهیه شده اند.

      موفقیت های فروان شما را خواهانم.

    • سید محمد امین عالمی گفت :

      سلام به هروی عزیز
      امیدوارم ایام به کام تان خوش و زمان بر وفق مرادتان باشد
      آذری باید سروده ی تازه ای است که باور با آن به روز و منتظر حضور گرم شما است
      بدرود

    • سلیمان دیدار شفیعی گفت :

      با عرض ارادت و دست بوسی های خدمت استاد!

      مدتی بود که دنبال خودم می گشتم
      عاقبت یافتمش
      که تنش خسته و روحش زخمی
      در اتاقی که در آن شعر و غزل می گوید،
      پُشت میزی که در آن ( هست و اجل ) می جوید،
      بعدِ چند ماه ی گران
      فرصتی دست به او داده که باز
      کمی آواز کند
      تار موزون غزل ساز کند
      روز آدینه ی خود را که همان یک روز است:
      بهرِ آرامش او،
      بهر دل کندنِ غم،
      بی غمک، با غزل آغاز کند.
      عاقبت سیاه نمود دفتر و دیوانِ خودش
      غزلی زاد که دلشادش کرد
      به جبینِ غزلش نوک قلم
      « بی تو » هم نامش کرد.
      گر چه پُر عیب و خطاست
      گر چه از شعر جداست
      خدمت تان به نواست.
      چون درین توشه ی بی شعر و غزل
      و درین شنبه ی کار
      غزلی نیست به جز « بی تو » که من:
      روی این صفحه ی نت بگذارم.
      به امیدم که دلت شاد کند
      لحظه ای از غمت آزاد کند.

      هاهاها!
      جدی نگیرید.
      منتظرم با غزلی آمده ام.

    • فرشید گفت :

      سلام هم سلولی وبلاگ خیلی خوبی داری فقط یه پیشنهاد دارم چرا وبلاگ به این خوبی یه قالب قشنگ نداره اگه قالب زیبا داشته باشه و مربوط به مطالبتون باشه واقعا عالی میشه ولی در کل مطالب قشنگی داره شعر ها که از خودتونه دیگه نه ممنون از اینکه سر زدی اگه مایلی با هم تبادل لینک کنیم خبرم کن

    • حدیث عشق گفت :

      سلام و درود بر شاعر توانا و نویسنده خوشخط کشور!
      اولتر از همه فرا رسیدن سالروز تولد “طلوع دوباره” را برای شما و از طریق شما برای تمام دوستان عزیز و فرهنگیان نازنین کشور تبریک و تهنیت عرض نموده، موفقیت روزافزون برای شما استاد گرامی در زمینه تمنا دارم.
      مطلب زیبایت را خواندم که واقعاً خاطره بر انگیز بود، هرچند شگفتی هایی با خود داشت ولی باز هم رقت بار و دردآور بود. یادم آمد هنگامی را که در میدان هوایی بین المللی کابل بودم و ان دیار نازنین را وداع میکردم ، چه حس عجیبی برایت پیدا شده بود که هر قدر کوشیدم تا اکنونش فراموش نتوانستم. به هر حال به امید موفقیت های بیشتر شما، عمر “طلوع دوباره را” طولانی و طولانی تر تمنا نموده، آرزوی سعادت و خوشبختی شما دوست مهربان را به سر می برم. شاد و کامگار باشید!

    • حدیث عشق گفت :

      راستی استاد عزیز با غزل گونه ای تازه در انتظار تان قرار دارم. موفق باشید!!!

    • آثارالحق حکیمی گفت :

      سلام جناب هروی گرامی
      سال روز وبلاگ وزینتان مبارک، از خداوند موفقیت مزید و سلامتی برای شما و بتسه گان شما خواهانم
      همیشه سبز وبهاری باشید

    • بینا گفت :

      سلام به هروی عزیز!

      داستان است که در دل ریشه می دواند، شعر است که روان را تازه گی می بخشد . نمی دانم که کدام را انتخاب کنم؟ به هر صورت، فقط در را باز کرده هر گلی که ، برای بوییدن آماده بود . می بویم و می بوسم، و با خود کلامی می گویم که خودم نمی دانم ، چه می گویم، فقط می گویم که سبحان الله . ترا زیبد این سخن دانی و سخن پروری و مرا زیبد این بینایی و این شنوایی .

      زنده و سلامت باشی!

    • زریر گفت :

      سلام استاد ارجمند و گرامی!
      امیدوارم سر حال باشید.

      نمیدانم چه مشکل در بلاگفا پیش آمده که از دیروز تا حال اکثریت وبلاگها باز نمیشوند که منجمله وبلاگ شما هم .

      بالاخره همین لحظه موفق شدم تا بازش نمایم در حالیکه از خودم دوباره مسدود شده. بهر صورت یک سال منور و درخشان طلوع دو باره تنویر گر راه شایقان شعر و ادب بوده که درین مدت زحمات شما بحیث فرزند اصیل از سر زمین درد دیده افغانستان عزیز قابل قدر و درخور ستایش است.
      درین مدت ما همه مدیون مشوره ها و رهنمود های سودمند شما در راستای شعر و غزل بوده وهستیم که یقیناً این را در آینده ها نیز از شما انتظار داریم.

      برایتان موفقیت ها و صحتمندی کامل آرزو دارم

    • رستم گفت :

      سلام هروی صاحب
      مقاله که هم اکنون در وبلاگ قرار دارد را برای افغان موج نیز ارسال داشتم
      قسمت دوم آن هم بزودی نشر و جهت سایت معرفی شده ارسال خواهد شد
      راستی نسبت شما با افغان موج چیست؟چون مدیر سایت کس دیگری بود به ظاهر

    • فرشید گفت :

      سلام شاعر ممنون از اینکه منو لینک کردی من هم شما رو لینک کردم امیدوارم بیشتر ارتباط داشته باشیم

    • آرزو گفت :

      استاد ارجمند ، آقای هروی گرامی سلام: مطلب زیبای تانرا خواندم . از خداوند میخواهم همگی روزی مثل شما ، مصدر خدمت برای وطن مان شویم و وجب به وجب خاک مانرا گل صلح بکاریم و نثار هموطنان رنج کشیده مان کنیم که در آتش جنگ تحمیلی سوختند . به امید آرامی هموطنان . با ارادت آرزو

    • داود عرفان گفت :

      سلام استاد!
      چندی پیش در هرات از استاد نظری وقت ملاقات گرفتم تا مخصوصا از شما بپرسم اما برایشان کاری پیش آمد و این ملاقات به وقتی دیگر موکول شد.
      خوشا به حال شما که در کار گل و بوستانید ما کویریان چه بگوییم !!!

    • سوزان یگانه گفت :

      درود
      —–
      ابری،
      کنار پنجره ام بغض کرده است.
      انگار،
      دل ناگران اشکهای من است.
      —–
      سرفراز باشید
      بدرود

    • سوزان یگانه گفت :

      درود
      —–
      ابری،
      کنار پنجره ام بغض کرده است.
      انگار،
      دل ناگران اشکهای من است.
      —–
      سرفراز باشید
      بدرود

    • کاشفی گفت :

      سلام
      توفیق رفیق تان وهمواره شادکام باشید.
      وصال با بازی دولت و نیروهای خارجی بامردم افغانستان به روز شد.
      منتظر وصل تان در وصال

    • کاکه تیغون گفت :

      سلام
      همیشه در طلوع باشید و دوباره در طلوع باشید.
      به گفته پیرزن ها، خدا غروب تان را نشان ندهد، خداوند در اشعار و داستان ها و خاطره نویسی های تان برکت بیشتر آورد.
      خداوند شما را صاحب وبلاگ های بیشتر بسازد.
      در آخر دعا می کنم که برنده جایزه ممتاز شوید.

    • یک دوست گفت :

    • فرشته گفت :

      سلام هروی ګرامی !
      سال روز طلوع دوباره را با نثار شاخه های ګل مبارک باد میګویم
      من از معرفت با شما و د ست نوشت های ګرانبهای شما احساس مسرت مینمایم .
      الهی این طلوع را غروبی نباشد .
      با حرمت فرشته سید

    • هدف گفت :

      سلام استادخردمند
      توصیه های شمامردان خرد
      رفیق راه ماست امیدبتوانیم
      توشه ی ازاین رهگزرببریم
      سلام برشما
      بایک دردسری دیگر

    • mehrgan گفت :

      salam,dar akhir delam greft…nmishod in taswere dastane por khina ra ke goshae oftada and ra nminweshtid ? migozashtid dar baghe morsal mimandim…haqiqat ha ki ra aaram migzarad ? bgzrem,sabz bmanid ,dar herat eid nezdik ast

    • حضرت ظریفی گفت :

      سلام تر کانی عزیز!
      حیفم آمد که از چنین نوشتهء زیبا دیر خبر شدم عادت به خبر شدن کرده بودم که این مرتبه دیر تر آمدم شاید علت همین است.
      یکه راست بگویم هیروی عزیز شما چه بیر یا خیلی ساده وعام فهم بدون تشریفات از صدق دل مثل اینکه معصوم نا زنینی بزبان صدق با لهجهء شیرین هرات باستان عا شقانه به معشوقش راز بگوید.
      نوشتهء شما را خواندم و اندیشیدم که هر قدر روز ها میگذرند و اینکه هر قدر پیر تر میشوم عاشق ترمیشوم.
      اولین عشق با روز های دیدار مسیر نگاهم را به زیبا روی کشاند.
      پهلوی نهالی بر لب جویی کنار سرک استاد بودم بعد ها متوجه شدم که نهال درختی شده وهمیش آن درخت تکیه گاهم بود.
      روز ها میگذشت من منتظر در آن گذر گاه به خاطر صرف دیدار همه روزه دست بر گردن نهالی مسیر راه نگاهم را عاشقانه زل زده ایستاده بودم.
      او یایدمیگذشت ومن نگاهش میکردم هر چند زنگ درسی نواخته میشد وقهر معلم بخا طر دیر رفتن ها به صنف بمن تکراری بود.
      چه عاشقانه وصادق پای بند خیالاتم بودم آنجا زاد گاهم هرات باستان با همه شان وشوکت سر سبزی و تفریحگاهایش در عشق محبوبم خلاصه میشد.
      از شما خواندم ویکبار دیگر مثل بار ها بار باهمان خیالات غرق شدم. هرات ، گذر گاه محبوبم وانتظارم بخاطر یک دیدن.
      شما سلامت باشید هیروی عزیز دوست دار شما ظریفی

    • مثل شب گفت :

      همه با سلام شروع می کنند جز من. این هم نوعی سلام است. طلوع و غروب. روز و شب. آسمان و خورشید و من و تو. شبیه تو کسیت؟
      بعد ها بیشتر می آیم. هنوز حرافیدن ها باقی است اگر چه این صفحه بسته شد.

    • م مثل محمدی گفت :

      سلام
      خوشحال می شوم تشریف بیاورید و داستانی رو که تازه در وبلاگ قرار دادم را مطالعه بفرماید
      نوع نگاه و زاویه دید تان برایم محترم است
      منتظر تان خواهم ماند
      یا هو

    • حدیث عشق گفت :

      درود براستاد عزیز و گرامی، جناب هروی بزرگوار !
      به امید صحتمندی و سلامتی تو دوست نازنین ، امدم تا سلام صبحگاهی نثارت کنم و به این بهانه دعوت تان کنم به خواندن “سپاس عشق” که تازه در “حدیث عشق” روز امد نموده و بی صبرانه در انتظار شما قرار دارد.
      ارادتمند شما؛ سائس

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها