• بوقلمونهای  محلۀ ما ( خاطره)

    وقتی به شهر نشیمن اختیار کردیم بعد از شناختن بازار ها و کوچه ها کم کم با مردم شهری آشنا شدم. بقال، نانوا، شیرینی فروش سر کوچه، مسجد، مکتب، و بچه های سرکوچه  واینها را همه میدیدم و گاهی فکر نمیکردم که زندگی همه ما با اینها آهسته آهسته تحول میکند و روزی نه روزی  یکی میرود و دیگری جایش را میگیرد و بازار ها هم شکل اش را تغییر میدهد.

    در میان بچه های  همسایۀ ما دو تا پسر عمو بودند که پدر هردوی شان مشترکن یک شرکت بارچلانی داشتند. چند تا موتر غراضه و چند دریور و شاگرد دریور؛ به اصطلاح مال تجاره را از بندر های مرزی به صاحبانش میرساند و دم و دستگاهی داشتند. موتر والگای روسی همیشه با یک دریور به درب خانۀ شان ایستاده بود.

    آشنایی ما سالی چند دوام کرد. گاهی میشد که من به خانه ای شان میرفتم و با هم درس میخواندیم و زمستان ها هم در مسجد نزد ملا شروط الصلات و صرف و نحو میخواندیم.

    یکروز یکی ازین بچه ها برایم گفت ما فردا در فلکۀ بازار خوش با یک نفر جنگ داریم. از حیرت نفس ام بند آمد و گفتم  جنگ کردن! من تا حال نمیدانستم که شما جنگره هستید و من گاهی شما را نمیتوانم همراهی کنم. یکی از آنان گفت:

    ــ برو بابا تو چقدر ترسو هستی ما از تو کمک نمیخواهیم. صرف بیا و تماشا کن. ما جنگ را با پول میخیریم… چیزی نفهمیدم. فردا عصر زمانیکه بازار شلوغ بود من از گوشۀ متوجه آنان بودم. تقریبا در یبن فلکۀ بازار خوش هر دو پسر عمو به جان هم افتادند . اول هر قدر خواستند مادر و خواهر همدیگر را ناسزا گفته و بعد از آن با مشت ولگد چسپیدند به جان هم… حسابی همدیگر را مشت باران میکردند. لحظۀ بعد مردی جوان میان جنگ ایشان قرار گرفت و به اصطلاح میخواست میان شان مصالحه بر قرار کند. ابتدا یکی از پسرعمو ها به او دشنام ناموس حواله کرد و بعدا پسرعموی دومی هم یکجا با اولی بجان میانجی چسپید و به نرخ روز او را با مشت ولگد کوبیدند. آنروز ها نه پولیسی بود و نه کسی ازین شیطنت ها چیزی میدانست و خلاصه لنگی اسپیشل طرف به گوشه ای افتاد و لباس هایش پاره و دهنش پرخون شد و من پسر عمو ها را ندیدم هردوی شان فرار کرده بودند.

    فردا برای یکی از آنان گفتم اینکار تان خیلی دور از ادب و اخلاق انسانی بود. هردو باهم خندیدند و یکی از آنان با خنده ای مضحکی گفت:

    ــ کدام اداب و اخلاق…اساسا هرکسی که  خود را میانجی میسازد احمق است. میگذاشت و مثل تو میدید که آخر ما به کدام سرحد میکشد. و هردو تا توانستند خندیدند.

    صنف های آخر لیسه بودیم. حالا دیگر از آن شیطنت های روز های اول خاطراتی در کلۀ شان باقی مانده بود هر کدام آنان شده بودند سیاستمدار و به فلان حزب و جریان انقلابی  و مترقی خوشبینی اظهار میکردند. اولین چیزی که یکروز از زبان هردوی شان شنیدم میگفتند:

    ــ پدر های ما استثمارگر اند. آنان حقوق ده نفر دریور و شاگرد دریور و چند مامور را در شرکت بارچلانی میخورند.  بعد از آن سخن را به فلسفه های  جامعه بدون طبقات و مارکسیزم کشانده و مرا هم به جریانی مترقی ای که ایشان بدان گرویده بودند دعوت کردند و چند روز بعد یکی از آنان برایم گفت:

    ــ روزه، ذکات، نماز و در کل دین تریاک اجتماع است. پس از آن هردوی شان شروع کردند به تعریف چند نفر که من تازه با نام شان آشنا میشدم. البته اینها بعد از رهبران بین المللی شان رهبران داخلی شان بود. هر دو پسر عمو موی خود را دراز نگاهداشته بودند که آنروز ها این مردم را بیتل میگفتند. یکروز برای یکی گفتم:

    ــ این طرز نگهداشتن موی برای جوانان ما ضرور نیست. او با چهره ای بر افروخته گفت:

    ــ من خود را برای خودم آرایش میکنم و به قضاوت دیگران کاری ندارم… چیزی نگفتم و آهسته آهسته ارتباط خود را با من کم کردند. شاید به خاطری که مصروفیت آنان زیادتر شده بود.

    زمان همچنان پیش میرفت و من دیگر ازین محله به محل دیگری کوچ کردیم. روزگاری آمد که دیگر افکار این دوستان قدیم ام از طریق رادیو، تیلویزیون و در مظاهرات قسمن بیان میشد. ولی من خبر شدم که آنان به سمت ایران  کوچیده اند و در آنجا با آنانیکه با دولت و نظام جدید مخالفت داشتند میجنگیدند. شاید هم زبان جنگی میکردند.

     دو دهه از آن تاریخ گذشت. من صاحب اولاد های بودم که در سنین من در همان سال ها قرار داشتند. مسلمن اینها نسل جدیدی بودند که همه چیز را نه با عینک ما میدیدند بلکه در تار عنکبوت بنیادگرایی طالبان گیر مانده بودند. در مکتب باید با عمامه و پیراهن تنبان میرفتند. قصه میکردند که معلمان ما میگویند. فزیک، کیمیا و بیولوژی و حساب علم شیطان است و باید به جای آن فقه و حدیث خواند و باری هم روی مسایل برتری های شیعه و سنی بحثی به راه میانداختند.

    از همه جالبتر یک روز پسر بزرگم گفت مدیر مکتب ما امروز پسر کوچک اش را روبروی همه شاگردان به فلک بسته و با چوب تا جان داشت زد. پرسیدم چرا؟ جواب داد:

    ــ برای همه شاگردان گفت این پسرم امروز صبح نماز نخوانده است. پرسیدم مدیر شما را چه نام دارد و وقتی نام او را برد با حیرت دانستم او یکی از همان پسر عمو های  قدیم بودند که پدرهای شان شرکت بارچلانی داشتند و امروز آنان پدر شده بودند. دلم از همه چیز بد شد و ترجیع دادم که دیگر پسران ام مکتب را فراموش نموده و در خانه نزد مادر شان به آموختن علم و معرفت مشغول شوند…

    جهانمهر هروی

    9 نوامبر 2008

    دوستانیکه به غزل علاقمند اند مرا یکبار دیگر ترغیب کردند و باز هم غزلی گفتم. اما اینبار هم از آن راضی نیستم. خدا کند شما را خوش اید.

    غزل شب

     ای عشق عجـب سلسله  داری  به مذاهـب

    صد زخــم زنی  بر دل مــا، هستی  تو غـائـب 

    گفـــتم که غــزل  باز نگـــویم  همه گـفتــــند 

     اینست به  شهــر  دل  عـــشاق،   عــجائب 

    پیمــان وفــا با چــه کسـی  بسته کنم  چون

    هر کـس  به طـریقی   رود  این   راه غــرائب 

    هـــندو  شــده  یارم   و  پرستـــد   بُت  دنیــا

    برچســـپ  به آئیـــن مـــن  آورده  مـــعـائب 

    یارب  چه  مصیبت به جـهان   حکمـروا  شـد 

    در  قسمـت ما نیست  خوشی غیر  مصائب 

    ***

    آلــوده   کجــا  دامــن ما  میشود از عیــــب

    از  روز  ازل  قسـمــت  مــا  بـوده   اطا یـب

    حهانمهر هروی

     ۳۱ اکتوبر ۲۰۰۸

    پارچه موسیقی به آواز فرزانه خورشید هنرمند تاجیکی

    نوشته شده توسط admin در ساعت 11:02 ق.ظ

  • 

    بدون پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • سائس گفت :

      استاد عزیز سلام!
      داستان زیبا و خاطره ی جالب شما را سراپا خواندم و دقت کردم. درست روزگاری یادم امدم که شاگر مکتب بودم و مدیری داشتیم بسیار ظالم و نادان که از جمله او افراد طالبان بود که همیشه در برابر ورزش و سپورت مخالف بود و هر وقتی که در آغاز صنوف هنگامی که شاگردان قطار میشدند ، در سخنرانی های خود میگفت که: “توپ در حقیقت شیطان هست، و شما شاگردان به جای اینکه خدا را یاد کنید و به دنبال خدا بروید، همه با هم یکجا دنبال شیطان را میگیرید و از پشت شیطان روانه هستید و تمام انرژی تان را به خاطر رسیدن به شیطان مصرف میکنید”… که این گپ مدیر صاحب وقت، هیچگاهی فراموشم نمیشود. به هر حال به امید صحتمندی و سلامتی وجود نازنین شما، باز هم منتظر مطالب و داستان های بعدی تان خواهم بود.
      راستی استاد عزیز من هم با مخمس تازه ای به روز هستم و چشم انتظار شما خواهم بود!!! شاد و کامگار باشید!!!

    • قادری گفت :

      هروی صاحب سلام !!!
      خداکنه که با فامیل محترم صحت باشید
      استاد!!
      هرکی پسندی دارد و من اشعارزیبای تانرا دوست میدارم
      نمیگویم نثر شما چگونه هست چون نمیدانم اما سروده هایت بر دل می نیشند
      موفق باشید در هر حال

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      خاطره ی جالب و تاریخی تان را خواندم و راستی هم از چنین اشخاصی که مثل ماش هر طرف سنگین همان طرف میلولند. با آنکه عمرم زیاد نیست ولی ازین قماش کسان را زیاد میشناسم که روزی زبان سرخ داشتند و بعد از یک تحولی جامه ی سبز به تن کردند و فعلن فریاد دموکراسی به لب دارند و گلو پاره میکنند که حقوق بشر را رعایت کنند در حالیکه در هر مرحله ی از دوران خود هزاران را دل شکستند و سر و پا و یا هم از غم زندگی بیغم شان ساختند . خلاصه این چنین مردم به هررنگی که مد روز باشد جامه عوض میکنند. و نباید فراموش کرد که همینها اند که امروز من و شما و امثال ما را به آواره شدن مجبور مان ساختند. بهر صورت خداوند حق را میداند …..
      كس نميداند خدايا چه مقدر ميشود
      گه خری سرميشود گاهی سری خرميشود
      جای آب اگر ببارد آسمان باران عطر
      خارهرزه نيز چو ريحان خوش معطر ميشود
      گر نخ قدرت به دست ابله و نادان رسد
      خبره گان خانه نشين نادان مقرر ميشود
      ….
      گر نشد امروز عدالت روز محشر ميشود…

      در مورد غزل تان مثل همیشه زیبا و پر از معانی.

      اگر فراموش نکرده باشید چون دیگران من نیز گفته بودم نمیتوانم قبول کنم که دیگر شعر نمیگوئید و شکر خدا که اولین بار که حدس ما درییت بدر آمئ و شعر زیبای شما را خواندم و لذت بردم.

      آباد باشید

    • زریر گفت :

      سلام استاد عزیز وگرامی!

      داستان خیلی زیبا و جالب بود راستی که تاریخ چگونه شخصیت ها را در قالبهای مختلف میسازد و چگونه عده ای محظ خاطر منفعت شخصی بر مقدسات خود پاه منهند . ایکاش جوانان امروز ما درسی خوب از گذشتگان بگیرند و راه درست انتخاب نمایند.
      شما چقدر مقبول در فرجام وقتی مدیر مکتب را میشناسید ترجیح میدهید تا بهتر آنست که اطفال در خانه مشغول تحصیل شود تا نزد همچو اداره و مکتبی.

      و اما در خصوص غزل زیبا یتان:

      میدانستم که درین راه بازمیگردید زیرا طبع شیرین و سخن دلپذیر تان را همگان دوست دارد و شما هم که دوستان تان را دوست دارید نمیتوانید خواسته های آنان را نادیده بیانگارید پس در برابر این عمل تان سر تعظیم فرود آورده از شما سپاسگذاری میکنم که انجمن دوستان تان را بدون شمع درخشان شعر و غزل شیوا یتان نگذاشتید

      شاد و کامگار باشید

    • آرزو گفت :

      استاد گرامی آقای هروی محترم سلام : داستان جالب تان را خواندم و نیز غزل زیبای تانرا که مثل همیشه بدلم نشست . میدانستم که باز هم میسرایید و اگر شما شعر را رها کنید ، شعر شما را رها نمی کند . آهنگ خانم خورشید هم را شنیدم ، تشکر از لطف تان. موفق و موید باشید. با ارادت آرزو

    • یلدا گفت :

      سلام محترم هروی عالیقدر:
      ممنون استم از شما

    • یلدا گفت :

      سلام دو باره بر شما :
      ممنون از شما از جار پاره دلنشین شما مینویسم
      بر دل بکشم ،دیده گذارم غم تو
      آن سوز نفس تنیده ء هر دم تو
      آوارهءصحرای هوای تو شدم
      با سنگ بزنند مرا در عالم تو

    • سائس گفت :

      استاد عزیز سلام!
      بی نهایت خوشحالم از اینکه یکبار دیگر شاهد غزل نغز و دلنشین دیگری از شما یار مهربان هستم . خواندمش و لذت بردم و باز هم باور کردم که اگر شاعر شعر را رها کند، شعر هیچگاهی از سر شاعر دست وردار نیست. استاد عزیز میدانستم که این همه بد بختی ها و مصائب و گرفتاری ها ، اشخاص فرهنگی چون شما را نمی ماند خامموش نشست و مجبور میشویم تا سراغ واژه ها برویم و به نحوی از انحا، عقده های دل را خالی کنیم. به هر حال باز هم تشریف آوری شما استاد گرامی را در بزم غزل خیر مقدم گفته برایت موفقیت و کامگاری دارین از دربار ایزدی استدعا مینمایم. شاد و کامگار زی . راستی آهنگ خانوم خورشید را نیز شنیدم و لذت بردم.
      در اخیر تا یادم نرود، باید گفت که “حدیث عشق” بار دیگر با غزل تازه ای به روز گردیده و چشم انتظار شما یار مهربان هست. شاد و کامگار زی مهربانم!!!

    • رکسانا گفت :

      سلام خدمت استاد گرامی
      داستانهایت را خواندم و غزلت را لذت برذم تقدیرت می کنم و حوش حالم که با شما اشنا شدم . یه خواهش داشتم هر چند که ………..سعی کنید غزل و شعرو کنار نزاریدهر دو با هم خوبن از خاطره سیب شکره خیلی خوشم اومد راستی واقعا شما افغانی هستین؟
      جسارت نباشه کنجکاو شدمدوباره میگم حسابی لذت بردم

    • نازنین گفت :

      سلام گرمم نثارتان باد
      بعد مدتها امدم تا خواندن مطالب زیبایتان روحم را ارامش بخشم
      دوستتان دارم و از خدا برایتان خوشی ارزو دارم

    • سوزان یگانه گفت :

      درود
      —–
      این
      دایره های محاط
      با دل من
      نگاه های تو اند،
      که خویش را،
      در خاطرات من
      تکرار میکنند.
      سنگ دیگری در آب بیانداز.
      —–

      سرفراز باشید
      بدرود

    • رکسانا گفت :

      سلام خدمت استاد عزیزم
      خوش حالم که با یک استاد افغانی دوست هستم مایه افتخاره
      به ایران اومدین یه سری هم به غرب کشور بزنین به خدا کردا خیلی مهمان نوازندخیلی روان فارسی حرف میزنین من شعرا و کتاب بادبادک باز رو خوندم فیلمشم اومده.بازم سر میزنم

    • شبنم گفت :

      سلام برشما استد عزیز و شاعر شوریده و عارف گرانمایه کشور امید دارای صحت کامل باشید تشکر از همکاری همیشگی شما و لطف بی پایان شما من هم یکی از علاقمندان اشعار تصوفی هستم و غزل شما پدر بزگوار بر دلم چنگ زد و نیز داستان گذشته ها نیز یاد ها و خاطرات گذشته را تازه نموده و روح انسان را صیقل میدهد به تمنای موفقیت های شایان شما هستم و اینک حماسه بر.ز شد و با غزل تازه منتظر نظریات و مشوره های سودمند شما هستم موفق و شرین کام باشید

    • بینا گفت :

      سلام به تو که در سینه قلب مهربان داری!

      نظر کن جانب شعری تر ما
      الهـی صدقه ی پـایت سر ما

      زنده و سلامت باشی!

    • زینت گفت :

      جناب هروي: سلام! آرزو ميكنم خوب باشيد.
      دريكي از كتابهاي “بهروزشيدا” درپيرامون نقد و داستان خواندم كه رابطه ي نويسنده با متن از تخيل آغاز ميشود و او متن را متكي بر حافظه و تاريخ ننوشته ي ذهنش خلق ميكند ولي رابطه ي خواننده با داستان از متن آغاز ميشود و خواننده ميخواهد متن را به تخيل و تصوير كه در ذهن خودش حين خواندن ايجاد ميشود و تخيل نويسنده تقابل دهد و اينجا ست كه نقد ايجاد ميشود وبراي همين هم ساختگرايان به شكل ارايه ي متن ارزش بيشتر قايل ميشوند تا خصوصيات فردي نويسنده / هم در مورد چگونگي به قوام رسيدن متن در نويسنده روايات بسياراست “فرويد” تصور ميكرد كه نويسنده در متن به دنبال خود گمشده اش است و هميشه كسي را خلق ميكند كه نتوانسته است باشد يا آرزو ميكرده تا باشد. مثلا همه خوبي ها را به نام خود امضا كردن و برون كشيدن خودش از آنجا كه قوانين جامعه و پذيرش جامعه آن نمي پسندد. نويسنده ي سنتي در هنگام نوشتن متن حتي فكر اينرا هم ميكند كه شايد كساني زندگي خودش را در باج واره هاي داستان جستجو كنند پس خيلي محتاطانه عمل ميكند و سعي ميكنم وقتيكه رول راوي دارد يك انسان صد فيصد سالم و دقيق و آگاه باشد ولي نظريات فرويد با نظريات سارتر تا نويسنده گان انقلابي شوروي تغيير سمت داد و تا با ما رسيد كاملا به چيزهاي ديگری در آميخت. امروزه متن ميتواند در حاشيه همه محور هاي خودي و غير خودي دور بخورد و اين مربوط به نويسنده ميشود كه چقدر دور را مي بيند و مهم تر كه چقد ر نزديك را مي بيند. البته نوشته هاي من كدام رابطه مستقيمي با داستان زيبا شما ندارد خيلي زيبا نوشته ايد . واقعا لذت بردم آرزو ميكنم پروبال شوق نويسنده گي تان ، پروانه نشود و عقاب بماند. / ز

    • سائس گفت :

      استاد عزیز، شاعر توانا و نویسندۀ گرامی وطنم سلام!
      با سپاس از اینکه بار بار در کلبۀ تاریکم تشریف می آوری و با پیام های ارزشمند تان، کلبۀ تاریکم را آفتابی می کنی، امدم تا باز هم گلهای معطر بوستانت را بو کنم و دماغی از عطر گواراش تازه کنم که کردم . به امید موفقیت های بیشتر تان، منتظر دست نوشته های بعدی تان هستم. راستی “حدیث عشق” بار دیگر با شعر نوی میزبان شما قرار گرفته و چشم انتظار حضور پر مهر تان می باشد.

    • محمد زرگرپور گفت :

      سلام عزیز ! وب قشنگی دارید با محتوای عالی و سروده های زیبا ، همیشه سبز و موفق باشید .

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها