•  

    عید قربان

    برای خواهری که به مرگ همسرش گریه میکند و برای مادری که برای ثمرۀ حیات اش خون میگرید و برای پدری که یعقوب وار از فراق فرزندش کور میشود… ولی کسی درین روز  نمیداند، آنان چه عیدی خواهند داشت. خواهرم، مادرم من بخاطر تو عید ندارم…

    دوستان عزیز کلپ های فراوانی را از داغدیدگان افغان در یوتوب گذاشته اند. اما بخاطریکه جگر خون نشوید با همین چهار پاره بسنده میکنم.

     

    عید  قــربان  است؛  قربانت شوم  یا  نه! بگو دیگـــر

    صـــدقه ی  روز  پریشانت  شـــوم  یا نه!  بگو دیگــر

    جــای خینه خون بدستان تو جاری میشود هـــر  روز

    خیـنه امشب من  بدستانت شوم  یا  نه! بگو  دیگــر

    جهانمهر هروی

    ۶ دسمبر ۲۰۰۸

     عروسک

    خاطرات دوران کودکی مثل یک خواب شیرین در یک صبح بهار است، که نسیم خوشگواری از پنجره میاید و پیکرت را لمس میکند و در میان خواب و بیداری  خود را درمیان سبزه زاری میابی پر از گل های وحشی و عطر سکر آور  ، حالتی بیخودی برایت دست میدهد.

    جمیله هنوز مثل یک عروسک در ذهنم زنده میشود. عروسکی که هر روز صبح وقت از زینه های خانه اش پایین می آمد، بهر طرف نگاهی میانداخت و آهسته، آهسته به گاو شیری که در گوشه حویلی بسته بود نزدیک میشد و خیره خیره به گاو نگاه میکرد. وقتی گاو دمش را شور میداد از ترس چیغی زده به زینه ها بلند می شد و دشنام میداد.

    ــ بی صاحب صبر کن مادرم بیاید… پس مرگ… و بعد فریاد میزد مادر، مادر کجایی بیا دیگه…

    بعد از مدتی مادرش میآمد و گوساله ای زرد رنگی را از زیر خانه بیرون میکرد و مشغول دوشیدن شیر می شد. جمیله دور تر ایستاده می شد و زیر لب با خودش چیزی میگفت. درین وقت با ترس دستی به پشت گوساله میکشید و میدید که مادرش چه میکند. موی های دراز اش را از رویش پس میزد و وقتی گوساله از پستان مادرش شیر میخورد جمیله قهقه میخندید.

    خانه ای ما پهلوی خانه ای جمیله قرار داشت. من از بلند خانه ای ما وقتی صبح از خواب بیدار میشدم او را میدیدم. خیال میکردم این عروسک مال من است. تقریبا هر روز او را نگاه میکردم. چند روزی که گذشت، او متوجه شد که من او را نگاه میکنم و یکروز بطرفم دهنکجی کرد. یکروز با جاروب زینه های خانه را پاک میکرد. وقتی پایین رسید گاو  غرس کشید و میخواست به جمیله نزدیک شود. او ترسید، چیغ زد و به زینه ها بالا رفت. من بلند خندیدم. او هم خندید و خودش را بسویم قواره نمود و زیر لب چیزی گفت که من نفهمیدم.

    چند مرتبه برای خریدن شیر به خانه شان رفتم یکروز جمیله را دیدم. از پیشم فرار کرد. من خندیدم و گفتم:

    ــ چه عروسکی بگریز که آدمخور آمده… مادرش جدی شده گفت:

    ــ بچه مامور صاحب شیرگرفتی به خیر برو. من هم به خانه ام رفتم. چندین روز پیهم از کلکین خانه جمیله را پایدم ولی او دیگر از خانه بیرون نمیشد. یکروز مادرم گفت او مریضی سختی دارد شاید محرقه.  خیلی دلم برایش  سوخت.

    در همان ماه، ما به شهر کوچ کردیم.

    سال ها بعد روزی برای دیدن یکی از دوستان پدرم باز به آن محل آمدیم. یکروز جمیله را دیدم درست مثل همان عروسک اما بزرگ شده بود. قامت کشیده و باریک اش در میان پیراهن الوانی دراز و گشاد مثل یک عروسک جلوه میکرد. چند راس گوسپند را جلو انداخته بود و با عجله میرفت. موی هایش را با دستمال گلشفتالوی سرخی پیچیده بود. به او نزدیک شده گفتم:

     ــ سلام جمیله. چشم هایش را بمن دوخت. چشم هایش مثل چشم های عروسک ها گرد و آبی مینمود و ابرو های کشیده و صورت مهتابی رنگ اش در میان دستمال گلشفتالو جذبه ای خاصی داشت. پس از آنکه خنده ای نمود گفت:

    ــ  کجا رفتند شما. پدرت  چه حال داره؟ جواب دادم :

    ــ ما به شهر رفتیم پدرمادرم هم خوب اند. چیز دیگر نگفت. روز بعد هم او را دیدم این دفعه با او از زندگی تازه ما و مکتب ام چیز های گفتم. او هم از پدرش گفت که چطور ناحق بندی شد  و بعد فوت کرد. مثل زن های بزرگ آه میکشید و سرش را به زیر میانداخت. و از مادرش که خیلی غم میخورد برایم قصه کرد.

    یک هفته بعد دوباره به شهر رفتیم و من هم دنبال درس های مکتب ام مصروف شدم و یکسال از این میان گذشت.

    یکروز که روز های عید بود با پدرم باز به آن محل رفتیم. من بایسکل پدرم را برداشته و در کوچه های محل این طرف و آن طرف رفتم. جمیله را دیدم که به دنبال یک زن و یک مرد آهسته آهسته روان بود. بایسکل ام را سرعت داده و خود را جلو اش انداختم. نزدیک بود به زمین بخورم. جمیله که مرا دید با خنده ای گفت:

    ــ هوش کن نزدیک مرا زده بودی.

    مردک رویش را دور داده گفت:

    ــ یاد نداری سوار نشوبچم. زن هم با خودش چیزی گفت که نفهمیدم. به جمیله گفتم:

    ــ عیدت مبارک. گفت:

    از بایسکل ات بدم میاید.گفتم:

    چه گپی. پرسید:

    ــ کجا میری؟ جواب دادم:

    ــ  هرجاییکه دلم شد. زن چادری آهسته از جمیله پرسید:

    او دختر ای بچه کیست؟ جمیله جواب داد:

    ــ بچه مامور صاحب همسایه ای ما.

    مردک پرسید:

    ــ کدام همسایه ای شما؟ جمیله جواب داد:

    ــ سابق همسایه ما بودند حالا رفتند و شهری شدند.

    مردک میخواست چیز دیگری بگوید. من یکباره پرسیدم:

    ــ عید است چرا لباس نو نپوشیدی؟

    جمیله آرام شد و جوابم را نداد چهره اش غمناک شد و بطرفم نگاه کرد. چشم هایش مثل چشم یک عروسک آبی و گرد بود ابرو هایش تیره و پیوسته بود. لحظه ای آرام با آنان رفتم و صدای سکوت را چرق چرق چرخ های بایسکل میشکست. عاقبت مردک با لهجه ای طعنه آمیزی گفت:

    ــ  خوب تو رخت نو پوشیدی بچه ای مامور صاحب. من هم که عروسم را به خانه بردم رخت نو میپوشانم. نگاه کن دست هایش را خینه کرده ام. عروس من پنج جوره کلای نو داره. با شنیدن این سخن خنده ام گرفت. از جمیله پرسیدم:

    ــ راستی تو را عروس ساخته اند؟ چیزی نگفت و آهی کشید که خیال کردم کسی قلب اش از درون سینه اش بیرون کشید.

    از مردک پرسیدم:

    ــ  پسر شما چه کاره است؟.. مردک خیره خیره بمن نگاه کرده پاسخ داد:

    ــ اگر من پسری میداشتم چرا عروسی میکردم. جمیله ان شاالله برایم پسری میاورد. به جایم ایستادم و از حیرت خشک شدم پس عروسک بدست این مرد پیر افتاده بود.

    جمیله با آن مردک و زن چادری میرفت و گاهی به دنبال اش نگاه میکرد. خیال میکردم عروسکی به راه افتاده چون هنوز قد و قامت اش به قد و قامت یک زن نمی ماند.

    18 جولای 2006

     جهانمهر هروی

     

    نوشته شده توسط admin در ساعت 6:28 ب.ظ

  • 

    33 پاسخ

    WP_Modern_Notepad
    • حفیظ الله جصیف گفت :

      سلام وعرض احترام استاد گرامی
      عید را از صمیم قلب به شما واز طریق شما به تمام اعضای فامیل ودوستان تان مبارکباد میگویم
      امید وارم سرحال باشین
      حصیف

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!

      شعر زیبای تان کوتاه ولی زیاد پر معنی. خصوصن در شام و صبای که همه را غم اسیر نموده و حضور عید را کاملن بی رنگ نموده است.

      و در داستان تان نیز یک اندوه دیگری که ازدواج (از جبر زمان) دختر کم سن و سالی با مردی که شاید بزرگتر از پدرش باشد اتفاقن در روز عید باز هم از چهره اش نمای درد به نظز میخورد و پرده ی غم را بر دیدگان آن عروسک است انداخته اند که دیدن عید و خوشی های عید اصلن برایش میسر نیست.
      و این یک تصویری است از واقعیا های امروزین سرزمین من و شما.
      هردو را با هنر خاصی به تحریر آورده اید.
      درود بر احساس پاک تان نسبت به مردم بیچاره ی تان.

      آباد باشید

    • زریر گفت :

      سلام بر استاد نهایت ارجمند و گرامی!

      هر واژه ایکه اینجا از نوک قلم چون گوهر نایاب میفشانید چنان بر دل وجانم منشیند که بعضاً هنگام خواندن سطر های داستانها و مصارع غزلهایتان لرزه بر اندام خود احساس مینمایم.
      چون همه با صداقت کامل و عشق و ایمان وافر نسبت بوطن و سر نوشت مردم بیچاره و مستضعف آن نگاشته میشود، و میبینم که چسان در یک نقطه ما باهم وجه مشترک داریم و چگونه در یک عشق بی پایان نسبت بوطن میسوزیم و چسان دریک موضع و دریک خط قرار داریم..
      درود بر اندیشه گهر بار تان
      با غزل تازه انتظار حضور پر مهر تان را دارم

    • محمدی گفت :

      سلام بر فرهیخته ارجمند جناب آقای هروی عزیز! عید نیامده تان مبارک!

      عید قــربان است؛ قربانت شوم یا نه! بگو دیگـــر
      صـــدقه ی روز پریشانت شـــوم یا نه! بگو دیگــر

      جــای خینه خون بدستان تو جاری میشود هـــر روز
      خیـنه امشب من بدستانت شوم یا نه! بگو دیگــر

      خیلی عالی است! شاد و موفق باشید! بدرود!

    • حدیث عشق گفت :

      استاد محترم سلام و درود بر شما!
      امدم و زیبا چکیده ی شما را با داستان زیبای تان به خوانش گرفتم که فقط و فقط جز تحسین و ستایش اندیشه ی گهربار و زبان درر بار شما چیزی نمیتوانم گفت. واقعاً کار تان عالیست. داستان زیبای تان را سراپا خواندم که در اخیر عنقریب خودم هم گریه کرده بودم، ولی خود را به احترام شب عید گرفتم. در واقع من هم با شما یکجا هستم باور کن استاد محترم تا چند سال پیش که در افغانستان با فامیل و دوستان بودیم باز هم از عید تجلیلی میکردم و اما درین اواخر نه عید است و نه لذت عید و فقط و فقط فکر کردن در باره کودکان مظلوم و دربدر افغانستان و زنان بیوه و خواهران سرگشته و نالان ان دیار که خداوند به برکت این شب مبارک و روزهای مبارک عید ، یک رحم و روشنی بالای مردم و ملت ما ارزانی بفرماید و این ملت را از بدبختی ها و نابسامانی ها و بی عدالتی ها و جنگ و جدال و گرسنگی و … نجات دهد !!! امین یا رب العالمین!!!
      به هر حال استاد گرامی در اخیر باز هم دستان هنرآفرینت را فشرده ، صحتمندی و سلامتی برای شما و فامیل محترم تمنا دارم! سرفراز و سربلند باشید!!!
      ارادتمند شما؛ سائس

    • شبنم گفت :

      سلام و هزاران سلام و درود نثار شما باد!
      و نیز داستان دلنشین و جالب شما من را به خاطرات گذشته برد و تحسین بر شما باد و نیز ایام خجسته عید سعید اضحی را برای شما پدر گرامی و استاد عزیز القدر تبریک گفته و دست های شما را در عالم دروی می بوسم هر روز شما عید باد!

    • صبور بیات گفت :

      سلام استاد
      عید شما مبارک
      موفق وسربلند باشید

    • رضوان گفت :

      سلامی چو بوی خوش آشنایی

      **بزرگترین معجزه** را بهتر بشناسیم

      از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشید

    • زریر گفت :

      استاد گرانمایه سلام!
      ممنون از لطف و محبت تان.من هم بنوبه عید قربان را برای شما و فامیل محترم تان مبارک باد میگویم.
      مطلب هنوز برایم نرسیده منتظر هستم.
      روزتان خوش و در کارها موفقیت نصیب تان باد

    • جهانمهر هروی گفت :

      بیات عزیز!
      من هم عید را برایت تبریک میگویم آدرس ویبلاک ات فکر میکنم اشتباه آمده که من نتوانستم با تو عزیز از طریق خودت تماس حاصل کنم. تشکر از تشریف اوری ات.

    • زینت گفت :

      جناب هروي : سلام ، آرزو ميكنم سبز وسلامت باشيد . سپاس براي حضورسبز تان در نگاه و يادداشت تان . عيد شما هم مبارك و خجسته بادا / “عروسك” را بسيار مختلف از كاريهاي قبلي تان يافتم. قلم تان تواناتر و نويساترازهميشه بادا . بسيار بسيار زيبا نوشته ايد. زينت

    • اخلاقي گفت :

      سلام وعرض ادب
      ازوبلاگ قشنگتان ديدن كردم
      سرافراز خواهيم شد اگر قدمي به كلبه ما رنجه فرماييد وخطي به يادگار گذاريد
      خرسند خواهيم شد اگر دعوت مارا براي تبادل لينك قبول نموده ومارا بنام فرداي روشن (عبدالله اخلاقي) لينك نماييد
      به ما اطلاع دهيد شمارا با چه نامي لينك نماييم













      در انتظار حضور سبزتان هستيم

      a_akhlaqy@yahoo.com

    • انجیلا پگاهی گفت :

      دررود جهانمهر گرامی،

      درآن محیط که لبخند زندگی گم شد
      هبوط غم ، قفس سینه های مردم شد

      شما سلامت باشید

    • محمد زرگرپور گفت :

      سلام استاد ! قبل از هر چیز فرارسیدن عید سعید قربان را به شما و خانواده محترم و همه اصحاب قلم و معرفت تبریک و تهنیت می گویم . منتظر بودم فردا روز اول عید عرض ارادت کنم ولی شما این کوچکی و لذت را به نحوی مانع شدید و شرمندگی به من ماند، ادم های خوب چنین اند به هر حال قدر دان و سپاسگزار م از بزرگواریتان ، زندگی به کامتان .

    • آرزو گفت :

      استاد گرامی سلام خدمت تان عرض میکنم. شعر تان که نمایانگر دلسوزیهای تان نسبت به ملت ستمدیدۀ مان است را خواندم و نیز داستان جالب عروسک را که مثل همیشه خواننده را بدنیای حقیقی قصه وارد میکنید . این است سرنوشت ملتی که شاید مثل افسانه ها ، طلسم شده اند و کی این طلسم بشکند ، سوالی است که زمان به آن پاسخ خواهد داد و در حال حاضر جز دعا کاری از ما ساخته نیست. شما را شاد و سر افراز میخواهم. با محبت آرزو

    • اخلاقي گفت :

      عرض سلام دوباره
      ازحضور پرمهر تان صميمانه سپاسگذارم
      فرداي روشن افتخار دارد كه دوستاني به خوبي شما دارد
      باعث افتخار ماست که بازهم به ما سربزنید
      وبلاگ شما لينك شد هرگاه فرداي روشن بروز شد خبرت ميكنم
      هرگاه طلوع تازه اي داشتيد فروغش را به ما نيز برسانيد















      در انتظار حضور سبز مجدد تان هستیم

    • الهام گفت :

      سلام دوست عزیزم. خوبی؟ خسته نباشی.
      آپت قشنگ بود. دستت درد نکنه.
      به کلبه فقیرانه ما هم سری بزن.
      خوشحالم می کنی.

    • قبس محمدی گفت :

      سلام استاد گرامی
      عید بزرگ قربان را برای شما و از طریف شما برای فامیل محترم تان تقدیم میدار م
      خدا کند که همه روز های تان عید و عیدتان پیروز باد
      از خداوندمتعال آرزو دارم که در ایام عید صحت کامل و لباس عافیت بتن خنده به لبانتان جاری باشد
      شاد و گامگار باشی
      با عرض ادب
      قیس محمدی

    • حدیث عشق گفت :

      استاد گرامی سلام بر شما و خانوادۀ محترم!
      فرا رسیدن روزهای با سعادت عید سعید قربان را برای شما و تمام اعضای محترم فامیل گرامی تان از ژرفای دل تبریک و تهنیت عرض نموده، طاعات و عبادات شما عزیزان را مقبول درگاه حق تمنا نموده و امیدوارم از جملۀ حجاج واقعی قــــرار گرفته باشید، هرچند ظاهراً دور از کعبه هستید. و امیدوارم که روزهای سرشار از صمیمیت و محبت و سرور و نشاط را با خوانوادۀ محترم بسر ببرید و از گزند حوادث در امان باشید!!! هرچند میدانم که اعلان کرده بودین که نه همانند من عید ندارید و از لذت واقعی عید محروم هستید، اما باز هم به خاطر احترام به مقدسات اسلامی خود، چنین پیامی را خدمت تان گسیل کردم که امیدوارم مورد پذیرش قرار ان استاد گرامی قرار گیرد!!! صحتمند و شادکام باشید!!!
      کوچک شما؛ سائس

    • م.ع.یوسفی گفت :

      سلام استاد گرامی!
      من هم مانند دوستان دیگرم فرا رسیدن عید سعید اضحی را به شما و فامیل محترم شما تبریک گفته آرزوی خوشبختی دایمی شما را از بارگاه ایزد متعال مینمایم. خداوندم همه ی ما و شما را به پناه خود داشته از غم و درد نجات دهد. آمین.
      و روز های شاد عید به شما و وابستگان تان آرزو میکنم.

      آباد و شاد باشید

    • یاسر گفت :

      الله اکــــــــبر الله اکبر لااله الله والله اکبر الله اکــــــــــــبر ولله الحمد
      وطندار گلم عیــــــدت مبارک…خوشی و دیدو وادیدت مــــــــــبارک

      چی روزهای پرنرانه و ترنمی بود, چی روزگار نغمه انگیز و دلاویزی بود, واه! چی یاران شیر و شکر خوان و نازینی؛ وقتی نزدیک میبودند گرمی آغوش شان نوازشگر جان و شرینی بوسه هاشان قوتٍ دل…
      وقتی فاصله میداشتند, زنگ میزدند, چی شور و شرنگ عاشقانه ی داشت! زنگ خالی نبود… خنیاگری بود که روح صمیمیت را به رقص می اورد. بلی! سلام! سلام! عیدت مبارک داکتر … جان!
      آه! چی شد که آزگار ترین آوان روزگار را با طعم تلخ تنهایی و دوریش به تماشا نشسته ایم؟!
      خدایا! خاطره ها و دلها باقیست! دیدار نصیب کن!
      قربانت

    • اديب گفت :

      هروی بزرگوار را سلام، عيدتان مبارک و خيلی خجسته باد.
      با تقديم حرمت و ارادت

      اديب

    • فردینا گفت :

      Happy Eid

    • فاطمه(عصرپنج شنبه) گفت :

      سلام تقدیم استاد بزرگ! عید سعید قربان را خدمتی شما وفامیل عزیز تان تبریگ میگویم . عید خوبی داشته باشید.
      فاطمه.

    • فرشته گفت :

      سلام هروی ګرامی !
      عید سعید اضحی برای شما و فامیل محترم شما خجسته باد !
      روز و روزګار خوش
      فرشته

    • حصیف گفت :

      سلام استاد گرامی
      امید وارم موفق باشید
      بایکی تازه به روزم

    • حدیث عشق گفت :

      استاد عزیز و گرامی سلام و ممنون از حضور پر مهرت در حدیث عشق! امدم تا سلام نیمه روزی نثارت کنم و به این بهانه شما را دعوت کنم به حدیث عشق که با سفرۀ تازه از گلستان ادب به روز شده و در میزبانی شما نشسته است. شاد و کامگار باشی مهربانم!
      ارادتمند شما؛ سائس

    • کاکه تیغون گفت :

      سلام
      روزگارتان چون عید و عیدتان چون نوروز و نوروزتان پیروز باد.
      هرآنچه مبارک است برشما مبارک باد.

    • سحر گفت :

      سلام
      وب زیبایی دارین
      پایدار باشین و عاشق
      در پناه خدا
      یا علی

    • عزیز علیزاده گفت :

      درود فراوان حضور جناب آقای هروی گرامی!

      چارپاره زیبا و داستان تلخ عروسک را بخوانش گرفتم. قصه عروس شدن دختر خورد سن همسایه با مرد پیری که به پدرکلانش شباهت بیشتر دارد، قصه بسیاری از خانواده های افغان است. بدبختانه چنین حقایق تلخی روزتاروز ابعاد گسترده تری پیدا می کند و دختران بیشتری شکار هوس مردان سنگدل می گردند.

      درمورد ترجمه مصاحبه جنرال روسی باید گفت که شما حتما می توانید آنرا روی وبسایت تان بگذارید. من پس از تکمیل یکجا به ایمل آدرس شما می فرستم.

      و اما عید هم گذشت و من تازه برای وبلاگ چکاد لباس عید تهیه نموده ام. شاید شما هم علاقمند دیدن چنین لباسی باشید!!

      باحرمت

    • مرجان گفت :

      سلام بر استاد عزیزم
      گل یخ به روز شده ….
      با بهترین ارزوها ….
      جاویدان باشید….

    • عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم – مجله کلیک گفت :

      […] طلوع دوباره » Blog Archive » عید قربان […]

    • عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم – تبلیغ کلیک گفت :

      […] طلوع دوباره » Blog Archive » عید قربان […]

    نظر خود را بگویید :

    لطفا" توجه کنید : بخش مدیریت نظرات فعال است و نظر شما بعد از بررسی توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.

پیوندها